لایک و کامنت یادتون نره😉😉😉
انچه گذشت::::وای ادرین بود....ما مریم مسافرت پس پاریس چی.....مامان و بابام 😭😭😭 خوب بریم سر اصل متلب...بزن بعدی👈👈👈
مامان و بابام مردن😭😭😭 نه نه نهههههههههههههههههه😭😭😭 من از قطار اومدم بیرون و به انبولانس زنگ زدم ولی دیر شده بوددددددد😭😭😭😭 امروز روز خاک سپاریشونه و ادرینم هست من گریم گرفت و افتادم رو خاک مامان و بابام گریه میکردم ((((داستان داره غمگین میشه😐😐😐🤭😂))))) از زبان مرینت:::روخاک مامان و بابام دراز کشیدمو گریه میکردم که یه دستی رو روی شونم احساس کردم 😥🥴😃😁😏🥺سرمو بلند کردمو دیدم ادرینه ...... کنارم نشست و منو بغل کردو گفتم ادرین:::ناراحت نباش همه چیز درست میشه 🙃
من گفتم :::چجوری با پول یا با ثروت و شرارت ؟؟؟؟😭😭😭😭 پدرتو باعث همه چیزا شده اون رارنده رو شرور کرد اون باعث مرگ پدر و مادرم شددددد ازت متنفرم ازت متنفرم متنفررررر اینا میگفتم و با مشت یواش یواش میزدم رو سینش با بغز و گریه حرف میزدمو باحر حرفم هق ...هق.....می کردم 🥺🥺😭😭😭
شب بودو همین طوری گریه مکردم تو تختم که یه نفر از پشت پنجره داشت نگام میکرد من از بس که گریه کردم چشم خوب نمی دید چون تو چشم هنوز اشک بود ...😭😭🥺🥺😭😭😭 اون پنجره رو باز کردو همین جوری داشت نزدیکم میشد که عشکامو پاک کردمو دیدم گربه ی سیاهه گفت ؛:سلام مرینت حالت خوبه؟؟؟ منم جوابشو دادمو کفتم ::؛؛سلام ......یکم مکث کردمو باز جوابشو داد......نه اثلا حالم خوب نیست و از روی تخت بلند شدمو رفتم تو دستشویی درو قفل کردم که گربه ی سیاه هی میگفت ::مرینت درو باز کن 😱😱😱از زبان ادرین :::: من باید از دل مرینت در بیارم تبدیل شدمو رفتن پیشش ازش حالشو پرسیدمو اون گفتم اصلا حالم خوب نیست بعد بلند شدو رفت تو دشتشویی درو قفل کرد من یه سره درو میزدم و میگفتم مرینت درو باز کن ولی جواب نمی داد که یهو سدای یه چیز فلزی اومد که اوفتاد رو زمین با استفاده از پنجه های بُرنده درو شکستم و رفتم تو که دید وای نههههههه.....😱😱😱😱
ببخشید که کم بود پارت بعدی رو هم میزارم 😉👐👐🏻🙏🤭😂
خدافظ لایک و کامت یادتون نره
نظرات بازدیدکنندگان (2)