Stop Your Obsession
تو توی یه غذاخوری کوچیک توی ژاپن کار میکنی .معمولا شبا خلوت ترین موقع کارته و بیشتر مشتریا واسه صبحونه میان.یه روز عادی بود و اواسط ساعت کاریت بود...
طبل معمول.. خالت خوب نبود پس سیکارتو روشن کردی و به آتیش تهش خیره شدی و به صدای سوخته شدنس با هر پک عمیقت دقت کردی... یه شب آروم و بدون هیچ اتفاق عجیب غریبی بود،البته تو فک میکردی آروم بود...
پُک آخر رو هم زدی و ... سیگار رو زیر پاهات انداختی و لهش کردی،خواستی توی رستوران برگردی که یک دفعه با دیدن اتوبوس روبروت نفست تو سینت خبس شد و زیر لب فحش دادی و با وحشت گوشیت رو از داخل جیبت برداشتی، ولی با دیدن آنتن خالی و علامت خطر دست و پاهات یخ کردن...
با وحشت به جنگل رو بروت خیره شدی... درست وقتی که داشتی به خودت آرامش ساختگی میدادی پسری رو روبروی خودت دیدی که بهت خیره شده بود...جیغ بلندی زدی و چند قدمی سریع عقب رفتی
اول فک کردی که شاید ... اون منتظر اتوبوس باشه ولی با نزدیک شدن بهت ارس بدی و بدون دلیل بهت رخته کرد،بازم چند قدم عقب رفتی که باعث شد سنگی به پات گیر کنه و بیوفتی روی زمین،نفست از عجیب بودن اون آدم به شماره افتاده بود،بریده بریده گفتی: چی...میخوای... با وحشت چشم هایی که دو دو میزدن بهش خیره شدی... اون هیچی نمیگفت و با چشمای سفیدس بهت خیره شده بود، چند قدم نزدیک تر اوند و باعث شد تو هم همون قدر عقب بری... با وحشت گفتی...
بهت گفتم چی میخوای؟ بهت نزدیک تر شد و جلوی زانو هاش خم شد...به طرزی جملش رو بیان کرد گه تو فک میکردی الانه که از ترس سکته کنی:من روحتو میخام،میتونی بهم پسش بدی؟ اولش فک کردی شوخی باشه و به صورت احمقانه ای پرسیدی:ببینم جشن هالویینه؟اما مطمعن بودی که نیست،هیچکدوم از زخما و خراشای روی صورت اون پسر گریم نبودن...با وحشت چشماتو بستی و همون طور که از زنده بودنت مطمعن نبودی پلکات رو روی هم خیلی محکم فشار دادی تا وقتی که بازش کردی
دیدی دقیقا جلوی در رستوران ایستادی و صاحب کارت داره صدات میزنه... :هی چیشده؟چن دقیقس به این گوشه خیره شدی،مرد مقابلت با وحشت گفت:دیت و پاهات یخ کرده،میرم برات... یا وحشت دستشو گرفتی و مجبورش کردی پیشت بمونه و بهش گفتی:ببین من خودم دیدمش،انگار چشاش سفید بودن،تهدیدم کرد،گفت روحمو،روحمو میخاد.صاحب کارو سعی میکرد درکت کنه انا با حرفای غیر منطقی عی که میزدی داشت جلوی خنده اش رو میگرفت،گفت:چی داری میگی؟تو حتی چن دقیقست یه جا هم نرفتی !کی اومد؟چی میگی؟نگاهی به سیگاری که روی زمین بود کرد و با عصبانیت گفت:لابد از سیگار زیاده،لابد توهم زدی
اما تو...با تمام وجود از چیزی که دیدی مطمعن بودی....جلوی محوطه تنها شدی و تونستی بهتر فکر کنی،اونی که چند دقیقه پیش فقط سه میلی متر باهات فاصله داشت توهم نبود!خراشای عمیقش،زخماش،چشای تماما سفیدش.مگه میشه مغزت موقع توخم اینقدر راحت یه صدای خیلی وحشتناک از خودش در بیاره؟نه...ممکن نبود!ممکن نبود اون تنه صدای وحشتناک خیال بوده باشه!اما...اگه خیال نبود،تو الان چطوری زنده ای؟
STOP YOUR OBSESSION
عالی بود 💚🖤