این داستان از ادامه فصل ۴ ماجراجویی درپاریسه امیدوارم خوشتون بیاد....
بعد از رفتن استاد فو،به خونه برگشتم و توی تختم دراز کشیم جعبه معجزه گر هارو هم گزاشتم زیر تختم من به عنوان نگهبان جدید باید هویت کت رو بدونم ولی فکر نمیکنم که این درست باشه _آخ تیکی منو راهنمایی کن آخه من که چیز زیادی راجب نگهبانی نمیدونم در ضمن حتی بلد نیستم که در جعبه رو باز کنم +تیکی:مرینت تو اول باید معجزه گر هارو پیدا کنی چن تا شو نیستند کوامی ها هم توی جعبه گیر افتادن .....همینطور که تیکی داشت حرف میزد ناگهان دیدم که خال های روی تیکی و خال های جعبه معجزه گر ها درخشید به تیکی گفتم:تیکی چه اتفاقی افتاد ؟حالت خوبه؟تیکی گفت...
تیکی گفت:آره خوبم به نظرم معجزه گر طاووس درست شده چون تو نگهبان هستی باید این پیام بهت میرسید و این طوری توسط من ک کوامی تو هستم و جعبه میراکس ها این پیام به تو رسیده....با خودم گفتم حالا ک این معجزه گر درست شده حاک ماث قوی تر شده و مطمعنن مایورا به زودی ......
میتونه یه آموک آزاد کنه پس باید همین الان تبدیل بشم.اول جعبه رو به زیر تخت برمیگردونم و میرم پایین و به مامانم میگم که میخام برم پارک با آلیا ومیرم توی مترو و یه جای مخفی تغییر شکل میدم...
به کت زنگ میزنم اما جواب نمیده براش پیغام میزارم ک بیاد به برج ایفل (از زبون آدرین)نینو بهم گفت که برم خونشون تا باهم پلی استیشن بزنیم ولی خب طبق معمول پدرم اجازه نداد وقتی به نینو گفتم گفت باشه من واقن خیلی خوشبختم ک دوستی مثل نینو دارم بعدش ..
تغییر شکل میدم و وقتی که میخام از خونه بزنم بیرون یه پیام از لیدی باگ دریافت میکنم میرم همونجایی که کفشدوزک گفته بود بیام ...
میرم پیش لیدی باگ و میبینم که عصبانیه تا منو میبینه اعصبانیتش کم میشه و میگه گربه دیر کردی باید یه خبر مهم رو بهت میدادم اما همین الان یه آموک آزاد شده حتمن یه آکوما هم هست....
لیدی به من میگه بقیشو تو راه بهت میگم بیا(از زبون لیدی باگ)گوش کن گربه من فهمیدم که معجزه گر مایورا درست شده و اون الان قوی تر از قبله و من و تو به تنهایی نمیتونیم شکستشون بدیم باید از میراکس دار های دیگه کمک بگیریم اما...
اما الان هویت اونا برای هاک ماث آشکار شده و اونا نمیتونن معجزه گراشونو داشته باشن و جعبه معجزه گر ها کوامی هارو زندانی کرده چون معجزه گر هاشون گم شده من باید اونا رو پیداکنم کمکم میکنی گربه؟
البته بانوی من حتمن کمکت میکنم ولی اول باید شرارت آکوما رو خنثی کنیم پس بزن بریم منم به گربه میگم باشه و به سمت موزه لوور راه میوفتیم وقی به اونجا میرسیم میبینم ک پدر الکس شرور شده و به تاریخ ساز تبدیل شده چون چند نفر سعی کردند از موزه دزدی کنند اون به هر طرف که شلیک میکرد یه پورتال باز میشد و چند تا چیز از گذشته به اینجا میوفتادن دیدم که اهرام مصر وچن تا چیز دارن روی الکس میوفتن سریع پریدم و اونو کنار کشیدم....
و بردمش یه گوشه و بهش گفتم الکس فککنم دیگه وقتشه تو باید به بانیکس تبدیل بشی اونم خوشحال شد و کلمات تبدیلش رو گفت وقتی به بانیکس تبدیل شد یکم دیر شده بود چون مایورا با آموکش یه ماشین سفر در زمان درست کرده بود ومیخواست با اون و تاریخ ساز زود تر گذشته رو به اینجا بیارن و هرچه چیز های بیشتری از گذشته به اینجا میومد تاریخ ساز قوی تر میشد من به بانیکس گفتم که اول کمک کنه مردم رو از اینجا دور کنیم تا آسیب نبینن گربه هم داشت همین کار رو میکرد وقتی همه خارج شدند بانیکس مارو به زمانی برد که......
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی داستان های منم بخون
داستانت عالی بود
من نمیدونم وقتی موقعیت ها رو میتونن پیدا کنن پس چرا رد پروانه و طاووس رو نمیزنن؟؟؟؟؟؟؟
داستانت خوبه اما همرو درس زدم با یه غلط میگی میراکسلی نیستم
میدونی چیو غلط زدم اون قسمت تمام????????
نه تو میراکسلی
اصلا تو خوب اره اصلا تو خوبی???
سلام خیلی داستان زیبایی داری?واقعاازخوندنش لذت بردم?
تو این سایت داستان نیست تو بگی خوشم نمیاد کلا هیچی از داستان سر در نمیاری