داستان کلارا
سلام از اینجا به بعددکم کم باحال میشه
چند روز بعد درست در روز تولد کلارا :
کلارا :فک کنم کسی نمیاد تولدم. اما :به نظرم بهتره ما بریم تو جنگل .هایده:آره فکر خیلی خوبیه،من برم به بچه ها خبر بدم و وسایل ها رو جمع کنیم.کلارا:باشه. آنها وسایل را چمع کردن و به راه افتادن . کلارا :بریم بالا ترین نقطه ی تا همه جای جنگل رو بتونیم ببینیم . و بعد همه به طرف بالاترین نقطه ی جنگل به راه افتادن
آنها به بالا ترین نقطه ی جنگل رسیدن درآنجا یک آبشار بسیار زیبا بود. کلارا به پرتگاه آنجا که بسسار زیبا بود نزدیک شد،او دقیقا نوک پرتگاه ایستاده بود. اما و هایده که نمیدانستند انجا پرتگاه است و می خواستند با کاارا شوخی کنند
انها به دوطرف کاادا رفتند و جیغ کشیدند کلارا که بسیار ترسیده بود...
او افتاد پایین و از شدت ترس نمیتوانست جیغ بزند. اما
وای حالا چه کار کنیم . کلارا در خال سقوط بود که
دستش را به دور تکه چوب گذاشت که لای صخره بود تکه چوب ناگهان پایین آمد و .
خداحافظ قسمت بعد رو حتما بخونین خیلی باحال میشه
نظر فراموش نشه نظر بدین و بگین که قسمت بعد رو بزارم یا نه
خیلی قشنگه
من ۲ روزه که ز داستان نوشتم ولی هنوز درحال بررسی چرا؟
دوست دارم بهتر بشه ممنون از سازنده❤❤
خواهش میکنم گلم
سلام داستانت فوق العاده هست ادامه اش رو هم بزار
عالی شده حتما بخونین