سلام به دوستان .. . من اومدم با پارت یازدهم میدونم دیر این پارت رو گذاشتم متاسفم ، قبلاً هم عذرخواهی کردم 🙏🙏 خب بریم شروع کنیم ... . کپی ممنوع
انچه گذشت : منو کت نوار رفتیم بالای سرش گفتیم : استاد ، استاد ... . واااا چه دختر خانم خوشگلی و چه آقا پسر خوشتیپی ☺️ چه لباس های قشنگی 😍 کت نوار : وااااااات ؟ .... . جنازه ام به خونه میرسید نزدیک های خونه شدم و گفتم ... . چون من کار دارم اون دختر یکی از بهترین دوست های منه ، من بهش اعتماد دارم 🙂 .. . داشتم صبحانه میخوردم با مدلین و کاگامی آخه . .. راستی چرا امروز نرفتیم مدرسه ساعت یک ربع هشته ؟ .. .ما هم کمکت میکنیم ، بعد همه ی کوامی ها بغلم کردن 😍 .. .موافق نیست اما چاره ای نبود تیکی خال ها روشن 🐞 .. .درسته اولین باریه شمارو میبینم اما نمیدونم چرا ... . عاشق شما شدم .............
ماریان : به حرف قلبتون گوش کنید آقای فو ... . و دست همو گرفتن و رفتن داخل قطار ، هنوز در قطار بسته نشده بود که استاد فو برای من دست تکون داد و منم دست تکون دادم و استاد فو گفت : هیچ وقت فراموشت نمیکنم مرینت 🙃 ماریان : خداحافظ مرینت مرینت : خداحافظ آقای فو و خانم ماریان 👋 و در قطار بسته شد منم حرکت کردم به سمت خونه ، وقتی رسیدم رفتم بالا دیدم کوامی همه خوابن یکی یکی گذاشتموشون توی جعبه ی معجزه گر ها تیکی گفت : راستی مرینت یادت رفته مثلاً قرار بود امروز برید دیدن خانم بوسدیه 😟 مرینت : راست میگی باورم نمیشه هیچکس یادش نبود 🙄 ساعت رو نگاه کردم ، ساعت ۱۱:۳۰ بود بعد گفتم تیکی بهتره برم کمک مامان و بابام و خوراکی های پیک نیک رو درست کنم تو هم میتونی استراحت کنی . .. . رفتم پایین پیشبند بستم و شروع کردم به کار .. ..
از زبان آدرین : نشسته بودم و داشتم برای امتحان فردا میخوندم ، پلگ هم داشت قربون صدقه ی پنیرش میرفت یهو با خودم گفتم « من بعد از دعوا با لیدی باگ به خودم قول دادم یک همکار ساده بدونمش اما یادم رفت ، توی این چند روز نتونستم بانوی من صداش نکنم ، بهتر باهاش صحبت کنم » پلگ پنجه ها بیرون 🐾 پیام دادم سلام بانو ی م .. . راستی یادم نبود دلت مطلع به یکی دیگس خب لیدی باگ اگه تونستی بیا برج ایفل و حرکت کردم به سمت برج ایفل ... . از زبان گابریل : داشتیم روی معجزه گر طاووس کار میکردیم قصد داریم درسش کنیم .. ... گابریل : ناتالی الان که تونستیم کتاب رو ترجمه کنیم میتونیم محلولی که معجزه گر رو درست میکنه رو آماده کنیم اما ایندفعه نمیزارم نوار معجزه گر استفاده کنی ، تو هنوز حالت خوب نشده .. . ناتالی : چشم قربان اما هر کمکی باشه من در خدمتم گابریل : ممنون ناتالی .. .
از زبان مرینت : ساعت رو نگاه کردم ، ساعت دو بود گفتم : من برم کار دارم ، هروقت فر ها صدا داد بگید بهم .. . رفتم بالا نشستم به درس خوندن که حوصلم نیومد گفتم برم به صورت لیدی باگ دور بزنم .. . تیکی خال ها روشن 🐞 که دیدم کت نوار بهم پیام داده وقتی پیامشو گوش دادم دلم شکست و حرکت کردم به سمت برج ایفل 😔 از زبان کت نوار : نشسته بودم تقریبا یک ساعته منتظر لیدی باگم .. . که یهو اومد کنارم نشست و گفت : سلام پیشی 🙂 و بعد به منظره نگاه کرد ، منم که داشتم نگاش میکردم برگشتم به منظره نگاه کردم و گفتم : سلام لیدی باگ 🙃 .. . لیدی باگ : دیگه بهم نمیگی بانوی من 😢 .. . کت نوار : خودت خواستی دیگه بهت نگم ، خودت خواستی دیگه بهت ابراز علاقه نشون ندم ، خودت زدی تو گوشم ، خودت گفت... . هنوز حرفم تموم نشد بود که لیدی باگ گفت : میدونم همشو گفتم اما بیا گذشته رو ول کنیم منم که
هنوز به عشقم نگفتم دوستش دارم ، اونم فعلا یکی دیگرو دوست داره .. . ولی تو بهترین دوست منی هر وقت خواستم کنارم بودی ، هروقت .... . و اومد نزدیک بهم شد و سرشو گذاشت روی شونم ..... . از زبان لیدی باگ : برای اولین بار دلم خواست بدونم کت نوار کیه که به من آرامش میده خیلی خوشحالم اون همکارمه .. داشتم همینطوری فکر میکردم که کت نوار گفت : بانوی من استاد فو و ماریان رفتن لندن🤔 ... . لیدی باگ : آره آره رفتن .. . از زبان کت نوار : به ساعت نگاه کردم ، ساعت سه و نیم بود چهار باید حرکت میکردم به سمت پیک نیک ... گفتم : بانوی من من دیگه باید برم کار دارم و بلند شدم .. . لیدی باگ : نه پیشی اتفاقا منم باید برم .. . کت نوار : خداحافظ باگابو 😆 لیدی باگ : خداحافظ پیشی ، دارم برات ☺️ بعد از حرف لیپی باگ خنده ام گرفت و سریع دور شدم که لت و پار نرسم خونه وقتی رسیدیم چون کسی نمیدونست من بیرونم یواش رفتم داخل اتاقم و گفتم .. .
پلگ پنجه ها داخل 🐾 و به پلگ پنیر دادم و سریع آماده شدم داشتم از پله ها می رفتم پایین که کاگامی از پشت سرم گفت : آدرین ( با حالت تعجب ) کجا میری ؟ ( به تو چههههه خانم سوسک ) برگشتم و گفتم : هیچی گفتم صبح نینو زنگ زده و اون موقع گفت که بیا بعد از ظهر خونمون جمع پسرونه .. . کاگامی : اها باشه خداحافظ ( با تردید و شک ) .. . آدرین : خداحافظ 😒 هوفففففف نزدیک بود لو برم سوار ماشین شدم و به نگهبان گفتم کجا بره .. . از زبان کاگامی : میدونستم آدرین دروغ میگه برای همین تصمیم گرفتم تعقیبش کنم سریع سوار ماشین شدم و دورادور دنبالش رفتم که دیدم نرفت خونه ی نینو 😶 دیدم رفته توی پارک نشسته کنار نینو و مرینت از خدا خواسته کنارش نشسته بغضم ترکید و گریه کردم 😭 به ماشین گفتم سریع دور شه ، دارم برای آدرین خان دروغگووووووووووووووووووووووو ( هوراااااااااااااا البته این اتفاق خوب نیست در چند پارت بعد اتفاق خوب میاد 😆 )
از زبان مرینت : کت نوار ازم خداحافظی کرد و منم راه افتادم به سمت خونه رفتم داخل اتاقم و گفتم تیکی خال ها خاموش 🐞 به تیکی ماکارون دادم و رفتم پایین دیدم مامان و بابام پای اسفناج هارو برش دادن داخل ظرف کردن خامه ی ماکارون هارو زدن اونها رو هم چیدن و کلوچه هارو هم گذاشتن توی ظرف و همه داخل سبد گذاشتم 🍪🍰🍩 ( 😋 ) رفتم و بوسشون کردم و گفتم : مرسی بهترین مامان و بابای دنیا 😚 و اونم هام هم ریز خندیدن ... . سبد رو برداشتم و حرکت کردم وقتی رسیدیم پارک آدرین هنوز نیومده بود .. . به همه سلام کردم و نشستم کنار آلیا ، در گوش الیا گفتم : آدرین کو ؟ ، الیا : هنوز نیومده .. . مرینت : اوکی .. . یهو دیدیم یک ماشین اومد ماشین آدرین بود ، درو باز کرد و گفت : سلام ... . همه گفتن سلام ولی من مثل همیشه گفتم : شلام 😑 بدبختی دوم این بود که آدرین اومد کنار من نشست من که مثل لبو قرمز شده بودم ساکت به جلوم نگاه میکردم ... .😳
بعد برای اینکه کنار آدرین نباشم و لو نرم پاشدم تا بشقاب و چنگال و ..... رو بزارم و شربت و خوراکی تعارف کنم .... . 😰 اخرای پیک نیک بود داشتیم وسایل رو جمع میکردیم که من گفتم : یادتون رفته بود قرار بود بریم دیدن خانم بوسدیه .. . الیا : وای من یکی یادم نبود .. . 😱 همه متعجب واستاده بودن 😶 من گفتم : خب حالا میریم الان آدرین : نه فردا امتحان داریم ، فردا بعد از مدرسه میریم ، نینو : موافقم 👍 و همه قبول کردن فردا ساعت پنج بریم .. . از زبان آدرین : وقتی بچه ها قبول کردن هرکسی رفت خونه ی خودش ، منم سوار شدم و رفتم خونه ..... . تا در اتاقم رو باز کردم یهووووووووووووووو
دیدم کاگامی اومد جلوم و با داد و بیداد گفت : دروغگوووووو من بهت اعتماد کردمممممم من فکر کردمممممم دوووووستم داری .. 😭😭 و بغضش ترکید و گفت : من فکر میکردم با همه ی پسرا فرق داری ... . و رفت و کیفش رو برداشت و رفت بیرون هنوز در و نبسته بود که گفت : همچی بین منو تموم شد .... . فهمیدی .... تموم ..... ( کمی آرام میگفت ) آدرین در ذهنش : بهتر ، بالاخره از دست این جادوگر خلاص میشم ... . ( نای نای اصغر و صغری 💃 نای نای اکبر و کبری💃 ) و کاگامی در و بست گو رفت .. . از زبان کاگامی : رفتم بیرون از اتاق آدرین که دیدم ناتالی جلوی در وایساده ، هیچی نگفتم و رفتم توی اتاقم و شروع کردم به گریه کردن ، چرا آخه چرا ؟ دوستم نداشتی میگفتی راحت از زندگیت میرفتم چرا آنقدر عذابم دادی 😭 .. . که مامانم اومد بالای سرم و گفت : بخاطر اون پسر داری غرورت رو میشکنی .. . ازت توقع نداشتم .. .
نیم ساعت پیش از زبان گابریل : داشتیم با ناتالی کتاب رو ترجمه میکردیم تا محلولی که معجزه گر طاووس رو درست میکنه رو آماده کنیم و تقریبا اخراش بود که ترجمه تموم بشه دیدم صدای ماشین اومد .. . گفتم : ناتالی آدرین اومد ؟ ، ناتالی : نه قربان ، مثل اینکه ماشین کاگامی هست .. . و سرم رو به نشونه ی تایید تکون دادم .. . یک ربع بعد .... بالاخره ترجمه تموم شد ، بالاخره روزی که میخواستم رسید ، دیگه وقتش بود معجزه گر هارو ترکیب کنم .. . ناتالی که داشت با مسئول تدارکات شرکت صحبت میکرد گفت : همه چیز رو برای فردا در شرکت آماده کنید ، هروقت هم داور ها رسیدن حتما خبر بدید .. . و گوشی رو قطع کرد .. . از زبان ناتالی : بعد از قطع کردن رفتم پیش گابریل کار ترجمه تموم شده بود و ساعت هفت کارو شروع میکرد ( الان ساعت ششه ) صدای ماشین اومد رفتم لب پنجره ، آدرین بود بعد پنج دقیقه دیدم صدای داد و بیداد کاگامی میاد ، گابریل گفت : برو ببین چه خبره ! رفتم و پشت در وایستادم که کاگامی اومد و از کنارم رد شد .. . منم رفتم داخل و گفتم آدرین چه خبره ؟
عالی بود عاجی
ولی چرا کاگامی رو تو داستان اینجوری گذاشتی
خوشم نیومد لطفا درستش کن و خوشحال نشو از ناراحتی کاگامی چون من اونو دوست دارم لطفاً بهتر بذار مرسی عالی بود
ممنون عاجی ❤️
نه من از ناراحتی کاگامی خوشحال نشدم من شیپ ادریگامی دوست ندارم
ببخشید به ادریگامی های عزیز بر نخوره من متاسفم 😔
عالی بود عزیزم عالی بود
به تست های منم سر بزنید
مرسی 🌷
حتما سر میزنم
عالی عالیبود پارت بعد را زود تر بزار 😉😉
مرسی 😆
پارت بعد رو گذاشتم داخل صف بررسیه پارت سیزده رو هم فردا میزارم داخل صف بررسی