سلام دوستان اینم قسمت دومه داستانه امید وارم خوشتون بیاد کامنت فراموش نشه ?
یهو نادیا شاماک گفت اتفاق بدی افتاده ارباب شرارت دوباره به پاریس حمله کرده و ادمای زیادی را شرور کرده. تیکی گفت مرینت باید تغییر شکل بدیم. منم گفتم درسته تیکی،اما من خیلی خستم دیشب اصلا نتونستم بخوابم. فکر نکنم با این حال بتونم ارباب شرارت رو شکست بدم?. تیکی گفت نگران نباش مرینت تو الان نگهبان معجزه گرایی و میتونی از بقیه هم کمک بگیری. منم گفتم درسته تیکی ?. اصلا یادم نبود.
معجزه گر روباه، مار، لاکپشت و اژدها رو گرفتم، تغییر شکل دادم.و راه افتادم. معجزه گر هارو دادم و باهم رفتیم تا ارباب شرارت رو شکست بدیم. اما گربه هنوز نیومده بود و جواب تلفنم رو نمیداد. تو فکرم گفتم یعنی چه اتفاقی افتاده.
ادامه از زبون ادرین. میخواستم تبدیل شم که یهو ناتالی اومد و گفت ادرین تو الان کلاس چینی داری من گفت چی؟ الان! ؟ ناتالی گفت بله ادرین. و معلمت نمیتونه الان بیاد برای همین من امروز بهت اموزش میدم. تو دلم گفتم وای الان چیکار کنم. تلویز یون داشت اخبار میگفت که.. گربه سیاه هنوز نیومده و دختر کفش دوزکی داره شکست میخوره ابر قهرمانان تو وضعیت بدی هستند. ناتالی یهو تلویزیون رو خاموش کرد و داشت به من درس میداد.
حواسم اصلا به اون نبود. من الان باید چبکار کنم. نیم ساعت شد و ناتالی گفت ادرین متوجه درس شدی منم گفتم بله. ناتالی گفت پس برای امروز کافیه منم سریع تایید کردم. ناتالی رفت منم سریع تغییر شکل دادم و رفتم. وقتی رسیدم دختر کفشدوزکی گفت کجابودی گربه؟!
منم گفتم ببخشید بانوی من یه مشکلی برام پیش اومده بود. کارمون خیلی سخت بود. اما خدارو شکر تونستیم ارباب شرارت رو شکست بدیم. ادامه از زبان کفشدوزک. ارباب شرارت رو شکست دادیم ولی نتونستیم هویتشو بفهمیم. رفتم خونه و معجزه گر هارو سر جاشون گذاشتم، بعد تغییر شکل دادم و رفتم پایین پیش پدر مادرم.
شب شد و خوابیدیم. فردا مدرسه تعطیل بود و تونستم کلی بخوابم ??. صبح بیدار شدم و به کارام رسیدم داشتم تلویزیون میدیدم که مامانم صدام کرد. گفت مرینت الیا اومده. منم خوشحال شدم و الیا رو اوردم بالا. اون داشت درباره لیدی بلاگ صحبت میکرد و گفت..
مرینت من تا حدی میدونم دختر کفشدوزکی کیه! گفتم چیی!!؟ کیه ؟ از کجا میدونی؟ الیا گفت مرینت من فکر میگنم کاگامی دختر کفشدوزکیه. گفتم چییی!؟ برای چی فکر میکنی که اون دختر کفش دوزکیه؟! الیا گفت مرینت رنگ موی کاگامی و دختر کفشدوزکی یکیه و ادامه داد.... ... ...
گفتم الیا امکان نداره چون کاگامی یه بار شرور شد و دختر کفشدوزکی نجاتش داد. الیا گفت اره راست میگی چطور اینو یادم نبود. یک دفعه الیا از رو صندلی پاشد و بلند گفت تووو مرینت تو دختر کفشدوزکی هست!! من سریع بلند شدم و گفتم چیی! نه! من دختر کفشدوزکی نیستم. الیا گفت پس چرا تا الان شرور نشدی؟! تازه رنگ موهاتون هم یکیه! من تو دلم گفتم وای بد بخت شدم حالا چیکار کنم ?
الیا ادامه داد ختر کفتدوزکی 15 سالشه و اهل پاریسه. چطور اینو متوجه نشدم.!! تازه هر وقت دختر کفشدوزکی بود تو نبودی! من گفتم نه الیا این که دلیلی نمیشه! ? یک دفعه مامانم اومد داخل و گفت اینجا چخبره دخترا صداتون تا پایین میاد. من گفتم چیزی نیست مامان الیا داشت در مورد درس توضیح میداد. مگه نه الیا؟ الیا گفت بله خانم دوپن چنگ. مامانم خندید و گفت موفق باشید دخترا و رفت.
بعد از رفتن مامانم الیا گفت مرینت میتونی بمن بگی من به هیچ کس نمیگم که تو کی هستی. من گفتم اما الیا هویتامون باید یه راز باقی بمونه. الیا گفت پس تو دختره کفشدوزکی هستی؟!! وای خدای من باورم نمیشه!!! من گفتم الیا حواست باشه کسی نباید اینو بفهمه. بعد از مدتی الیا خدافظی کرد و رفت. و شب شد و من خوابیدنم، وقتی رفتم مدرسه......
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالییییییییییییییییییییییی
ممنونم عالی بود
عالی بود منتظر بعدی هستم