خب باید بگم که بیشترتون به این داستان رای دادین ^-^♡♡♡♡ البته شاید بعد از این داستان ، داستان ( چرا من ؟؟ ) رو هم بزارم چون اونم رای بیشتری اورده :)♡♡♡♡♡
قبل از هرچیزی میخوام درباره این داستان یه چیزایی بگم ولی اگر دوس داشتین میتونین این حرف هارو بزنین کنار ^-^ خب این داستان مال سال پنجم هری و بقیه هست یعنی هری ۱۵ سالش هست و اینکه شاید این داستان سه یا چهار فصل داشته باشه ♡
هری داشت در سرسرای هاگوارتز قدم میزد. به در و دیوار های آنجا نگاه میکرد. همینجور که داشت قدم میزد دراکو رو دید. ایندفعه دراکو نه بهش چیزی گفت و نه شروع کرد به اذیت کردنش. هری اون موقع کنجکاو بود که چرا دراکو طوری باهاش رفتار کرد که انگار اون رو ندیده بود !!! هری بیخیالش شد و رفت به خوابگاه.
هری ، در خوابگاه رو باز کرد و وقتی رو یش را به پشتش کرد ، رون و هرماینی و بقیه را دید که داشتن براش آهنگ تولد میخوندن. هری اون موقع لبخندی زد و کلی سوپرایز شد. نویل با یک کیک شکلاتی با رو کش قهوه به سمت هری آمد. روی آن کیک ۱۵ شمع گذاشته شده بود. هری با لبخند آن ۱۵ شمع را فوت کرد. همه برای هری دست زدن. ( بچه ها ببخشید اگه این کیکه مثل اونی که مال تو داستان بود ، نبود 😐😂♡ )
همه برای هری کلی کادو های قشنگ و کیوت گرفته بودن. هری باز هم تو این فکر بود که چرا دراکو اینجوری با هری برخورد کرد. همه گرم صحبت بودن تا اینکه رون وسط حرف آنها پرید و گفت :(( فکر میکردیم دراکو همه چی رو لو میده ولی و دیگه نتونیم سوپرایزت کنیم. )) هری با تعجب به رون نگاه کرد و گفت :(( مگه دراکو میدونست که شما قراره منو سوپرایز کنین ؟؟)) هرماینی آهی کشید و گفت :(( خب معلومه که میدونست !!! اتفاقا وقتی فهمید قراره سوپرایزت کنیم الکی گفت که میخوام همین رو به هری بگم.))
هری با تعجب به هرماینی نگاه کرد و گفت : (( اتفاقا اصلا نفهمید که من دارم از سرسرا رد میشم !!)) رون آهی کشید و گفت : (( خب حالا ولش کنین.)) بعد از کلی صحبت کردن ساعت ۸:۰۰ شب شد و در این ساعت تمام دانش آموزان باید در تخت شان باشند. هرماینی و جینی رفتند به خوابگاه دخترانه گریفیندور و لونا هم به خوابگاه ریونکلا رفت و بقیه هم به تخت خودشان رفتند.
هری و بقیه به به تخت خودشان رفتند و در تختشان دراز کشیدند. همه دانش آموزان به خواب عمیقی فرو رفتند. ساعت ۹:۰۰ شب شد و هری از خواب بیدار شد. نفهمید که چرا از خواب بیدار شد. هری از تختش بلند شد و یواشکی به دم در هاگوارتز رفت. هری به ستاره ها نگاه میکرد. انقدر غرق تماشا کردن آنها بود که ساعت شد ۹:۱۲ شب اما هری نمیتوانست به تماشا کردن آنها دست بر دارد. دو دقیقه بعد هری احساس کرد یک چیزی روی پای او است. یک نامه بود. هری اون رو برداشت و نامه رو باز کرد و.......
خب بچه ها این پارت تموم شد 😀♡ حالا بنظرتون توی نامه چه چیزی نوشته بود ؟؟ حتما تو کامنتا بهم بگین ^-^♡♡♡♡♡
خیلی عالی بود عزیزم😘😘😘❤❤❤
چالش : نمیدونم ولی فک کنم از طرف دراکو بود😹😹😹😹
من برم پارت بعدی بخونم خدافظ😹😹😹
مرسی کیوتم ^-^♡♡♡♡♡
باشه 😂♡♡♡♡♡♡♡♡♡
چقدر عالی بودددد😃
پارت بعد اومده من برم بخونم🤚🏻
چالش نمد
مرسی کیوتم 😄♡♡♡♡
😂😂😂♡♡♡♡♡
وایی عاجی خیلیی ثشنگ بود😍😍😍
ببخشید ک دیر انجامدادم واقعا با این امتحانات سرم شلوغه😐
من خلیی دوسش دارم پاشم برو
ارت بعدی رو بخونم😁
و اینکه فک کنم تو نامه یه چیزی نوشته بود ک نمیدونم چیه😐
مرسی عاجی خوشملم 😄♡♡♡♡
اشکال نداره عشقم همه امتحان دارن ^-^♡♡♡
😂😂♡♡
خب خیلی قشنگ بود خیلی خوشم اومد
چالش:اممم....دراکو؟
مرسی کیوتم نظر لطفته ^-^♡♡♡♡
بریم ببینیم 😃♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
عالی بود😄💕
چالش:اصلا نمی دونم😂😂
مرسی کیوتم ^-^♡♡♡♡♡
😐😂♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
خیلی خوب بود😍😍♡♡♡
چالش: سیریوس؟ دراکو؟ دورسلی ها؟ یکی از بچه های هاگوارتز؟ دامبلدور؟ دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه!😂
مرسی لی لی جون ^-^♡♡♡♡♡♡♡
ببینیم چی میشه 😂♡♡♡♡♡♡♡♡
خیلی عالی بود😊😊
پارت بعدی رو بنویس و به داستان های منم سر بزن😉
چالش: نمی دونم🤷🏽♀️🤷🏽♀️
💙💙💙
مرسی کیوتم ^-^♡♡♡♡
خب قولت نمیدم بتونم چون امتحانام زیاد شده ولی حتما یه سر میزنم :) ♡♡♡♡♡♡♡♡
خوب بود
مرسی کیوتم ^-^♡♡♡♡
خب پارت اول داستانت رو دوست داشتم
عالیه💙💙💙💙💙😍😍😍
چالش : نمد😐😂 مختصر و مفید
مرسی عزیزم ^-^♡♡♡♡♡