این اولین قسمت از اولین داستان من هست و امیدوارم خوشتون بیاد و ممنون از کمک های هانا جون:-)
سالیان دور, آنقدر دور که هنوز انسان ها بر روی کره ی زمین زندگی نمیکردند. آنقدر دور , زمانی که خورشید از غرب طلوع و از شرق غروب میکرد, تنها یک فرمانروا بر روی زمین زندگی میکرد. فرمانروا و ملکه ی مقتدر و زیبا دایانا.
دایانا ملکه ای بسیار قدرتمند و دلیر بود که طبیعت همه در اختیار وی قرار داشت. دایانا به همه جا حکومت میکرد, هرجایی که نور به آن میتابید, باد بر آن میوزید و هرجایی که آب بر آن روان بود.
اما هر آسمون صافی هم یه روز ابری میشه....در آن سوی زمین مکانی بود گه نور خورشید از لمس کردن آن بیم داشت و باد از ترس بر آن نمیوزید. و آبی بر آن مکان نفرین شده روان نبود. قلمرو تاریکی>_
همونطور که دایانا به قلمرو خودش حکومت میکرد, قلمرو تاریکی هم فرمانروایی داشت. فرمانروایی قدرتمند و سرسخت. قاتل و خونخوار. فرمانروایی رنگ پریده. او آنقدر بدجنس بود که.....
که هیچکس جریت بر زبان آوردن اسم او را نیز نداشت. برای همین به او لقب رنگ پریده ی سر سخت را داده بودند. او دوست داشت صاحب قلمرو دایانا بشود تا بتواند حکمران مطلق کره ی زمین بشود. پس یک روز نقشه ای برای حمله میکشد یک نقشه بی عیب و نقص.
فرمانروا دایانا که توی این مدت که رنگ پریده ی سر سخت مشغول نقشه کشیدن و تجدید قوا بود, صاحب ۵ دختر به نام های هیلدا, کارمن, هلیا, رجینا و لیلیاندل.هیلدا و کارمن نیز دوقلو میشوند اما....
کارمن مریضی سختی در کودکی میگیرد و از دنیا میرود. هیلدا هم بخاطر غم و اندوهی که داشت مدنی افسرده و گوشه گیر میشود و برای خواهر دوقلویش در خلوت خویش گریه میکند. ۵ سال میگذرد....
حالا دیگر هیلدا ۵ ساله, هلیا ۴ و نیم ساله, رجینا ۴ ساله و لیلیاندل تقریبا ۵ ساله. فرمانروا رنگ پریده ی سرسخت نیز با متحد کردن قبایل شمالی و جنوب غربی لشکر خودش را برای حمله آماد ه میکند.....
کامنت فراموش نشه این قسمت تموم شد:-)
خداحافظ
به به عجب داستانی🙂😍💗
🥰🤩