این پارت چهارم داستانه.امیدوارم لذت ببرید
از زبان آدرین:یعنی چی میتونه باشه پلگ که دختر کفشدوزکی آینده انقدر اصرار داشت من نبینمش.نکنه در مورد منه ??.پلگ:انقدر سخت نگیر..اما اگر انقدر درصد کنجکاویت بالا رفته بریم همین الان بدیمش به دختر کفشدوزکی. آدرین :فکرت فوق العاده است پلگ??.زنگ زدم به مرینت و گفتم سریع بیاد رو برج ایفل??.پلگ پنجه ها بیرون??.از زبان مرینت: تیکی به نظرت چه اتفاقی افتاده که آدرین این وقت شب زنگ زده که برم رو برج ایفل؟??.تیکی : نمیدونم ، اما باید سریع تر بریم تا بفهمیم.تیکی خالها روشن??.
از زبان مرینت:سلام پیشی چی شده . گربه سیاه:راستشش چند ساعت پیش بانیکس و تو آینده اومدن دنبالم چون من آینده آسیب دیده بودم . بعد اینکه شرارت شرور رو خنثی کردیم ، دختر کفشدوزکی آینده این نامه رو به من داد تا به تو بدمش و قبل از اینکه به دست تو برسه نگاهش نکنم?.دختر کفشدوزکی:بده ببینم چی نوشته...پیام نامه :سلام مرینت من آینده تو هستم و می خواستم بهت بگم که هواست به کلویی باشه. سعی کن به سمت خوبی هدایتش کنی و گرنه ممکنه به یکی از بزرگترین دشمنانت تبدیل بشه..امضا:مرینت.
از زبان آدرین (گربه سیاه)??.
این امکان نداره چون کلویی قدرتی نداره که بخواد به دشمنمون تبدیل بشه.تنها زمانی قدرت داشت که ملکه زنبور بود?.مرینت :فعلا نداره ولی خواهد داشت . آدرین :منظورت چیه؟?.دختر کفشدوزکی:مگه نشنیدی دختر کفشدوزکی آینده چی گفت؟ گفت من باید اون رو به سمت خوبی بکشم و تنها راه اینه که کاری کنیم بتونه به مردم کمک کنه و ریشه خوبی تو قلبش کاشته بشه.گربه سیاه :مرینت یعنی دختر کفشدوزکی ام اگر وسوسه شه و از اون قدرت بر علیه ما استفاده کنه چی . تازه اگر معجزه گر زنبور رو بهش بدیم اون در خطره چون هوییتش لو رفته.
از زبان مرینت:درست میگی پیشی اما قرار نیست معجزه گر زنبور رو بهش بدیم.قراره معجزه گر اژدها رو بهش بدیم.آدرین:هر طور میلته . منم نمی خوام تصمیمات کسی که عاشقشمو زیر سوال ببرم?. دختر کفشدوزکی:ای پیشی شیطون?.گربه سیاه:حالا که تا اینجا اومدی افتخارمیدین امشب رو با من باشین.دختر کفشدوزکی:گفتم چجوری.بعد گفت یه لحظه وایستا الان میام.بعد رفت تو یک کوچه آدرین شد و رفت از یک رستوران یکم غذای چینی خرید و دوباره گربه سیاه شد اومد و گفت :خانم زیبا ، آیا افتخار دارم باهاتون شام بخورم؟ بعد خندیدم و گفتم حتما .بعد با هم خوردیمش و من ازش تشکر کردم . بعد بعد باهاش خداهافظی کردم و به سمت خونه حرکت کردم.
از زبان مرینت:وقتی پریدم تو اتاقم به تیکی گفتم وایی تیکی بهترین شب زندگیم امشب بود.من با آدرین رو برج ایفل شام خوردم و آدر ین گفت عاشقمههه?. تیکی:خیلی خوشحاام که بالاخره به آرزوت رسیدی مرینت.از زبان آدرین:پریدم تو اتاقم تبدیل آدرین شدم و پریدم رو تختم .وای پلگ بهتربن اتفاق زندیگم افتاد . پلگگ.کجایی ،پلگ: من اینجام. شما که غذای چینی خوردید گشنم شد?. منم دارم پنیر می خورم.آدرین: ای شکمو.
از زبان آدرین
فردا که از خواب بیدار شدم کیفم رو برداشتم برم مدرسه که پدرم رو دیدم اطراف رو نگاه کرد بعد رفت تو اتاقش خیلی عجیبه مگه می خواست چی کار کنه که قبلش اطراف رو نگاه کرد?. بعد فضولی گل کرد و رفتم ببینم چی کار میکنه . دیدم چند تا دکمه رو فشار داد و بعد رفت پایین . من رفتم تو اتاقش و همون دکمه ها رو فشار دادم و بعد رفتم پایین ودیدم که پدرم گفت: نورو بال های تاریک را برخیزان??.
نظراتتون رو کامنت کنید
فردا منتظر شما هستیم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
قشنگه
اگه میشه متن پارت هات را زیاد کن