درودددد. به پارت اول خوش اومدین. امیدوارم که لذت ببرین. بریمممم
با درد بدی توی شکمم از خواب پریدم. نگاه گیجی به دور و برم کردم. پای دنیل درست وسط شکمم بود. "خدایا...این کی میخواد درست شه؟" آهی کشیدم و آروم بلند شدم. کش و قوسی به خودم دادم و رفتم که صورتمو بشورم. بعد از اون رفتم توی آشپزخونه تا صبحونه درست کنم. "هوممم...صبحونه امروز باید یکمی خاص باشه. هرچی نباشه شروع سال آخرمونه. چی درست کنم؟...هوم...پنکیک باید خوب باشه. همه هم دوست دارن " مایه پنکیک رو آماده کردم و ماهیتابه رو گذاشتم داغ بشه. توی این فاصله کتری رو هم گذاشتم جوش بیاد. میخواستم قوطی قهوه رو بردارم که یه چیز پشمالو خورد به پام. پایینو نگاه کردم. لوسی بود. با لحن بچه گونه ای گفتم:"سلام کوچولو! گرسنته؟ حتما اون دنیل تنبل باز بلند نشده که بهت غذا بده آره؟" _ چیکار میکنی؟ دنیل بود. داد زدم: وای ترسیدم! کی بیدار شدی؟ خم شد و لوسی رو بغل کرد: تازه بیدار شدم. راستی فکر کنم ماهیتابه داره میسوزه. + چی؟! برگشتم سمت گاز و سریع خاموشش کردم: ممنون. _ خواهش. صبحونه پنکیک داریم؟ + آره. برای چی؟ _ هیچی. کمک میخوای؟ + نه مرسی. فقط به لوسی غذا بده بچه گشنشه. _ هوم...باشه. جی وو و رزی هنوز خوابن؟ + آره _ تو که میدونی حاضر شدن رزی چقدر طول میکشه! چرا نمیری زودتر بیدارش کنی؟ + خودتم میدونی وقتی کسی از خواب بیدارش کنه چقدر بداخلاق میشه. خودش بیدار میشه نگران نباش. _ باشه. شروع کردم به درست کردن پنکیک ها. + راستی ساعت چنده؟ _ هفت و نیم + میگم...تو میتونی نوشیدنی هارو درست کنی؟ وقت نمیشه اونارو هم درست کنم. _ آره حتما. یه اسپرسو، آمریکانو، کاپوچینو و شیرکاکائو. درسته؟ + آره. واقعا ببخشید. توی خونه هم باید نوشیدنی درست کنی _ احمق نشو! من عاشق این کارم دنیل مشغول درست کردن نوشیدنی ها شد و منم پنکیک هارو آماده کردم و میزو چیدم. چند دقیقه بعد رزی خوابالو از پله ها اومد پایین و گفت: هوممم...سلامممم...صبحونه چی داریم؟ لبخند زدم: سلام. پنکیک داریم بیا بشین. دنیل نوشیدنی هارو آورد و با لحجه ایتالیایی گفت: کاپوچینو برای شما سینیور، و یه اسپرسو هم برای شما سینیورا. چیز دیگه ای لازم دارین؟ خندیدیم: نو گراتسیاسو فقط میشه بری جی وو رو بیدار کنی؟ میخوایم شروع کنیم.
دنیل رفت طبقه بالا. از رزی پرسیدم: چه حسی داری؟ خمیازه کشید: این چه سوالیه سر صبح؟ معلومه، خوابم میاد. + منظورم راجب سال آخره. _ آها. خب...برای کنکور حسابی استرس دارم. برای اینکه پزشکی قبول بشم باید از همین اول سال حسابی بخونم و آماده بشم. ولی خب چون دوسال قبل خیلی درس نخوندم برام سخت میشه. + مطمئنم از پسش برمیای. تو خیلی باهوش و پرتلاشی. اگه توی درسا کمک خواستی من هستم. _ ممنونم از طبقه بالا صدای جیغ اومد: بزارم زمیننننن! ولمممم کنننننن! دنیل درحالی که جی وو رو انداخته بود روی پشتش از پله ها اومد پایین. جی وو هم مدام دست و پا میزد و جیغ می کشید: مر.تیکه دراز مگه نمیگم بزارم زمین؟ مگه با تو نیستممم؟ دنیل آروم جی وو رو گذاشت پایین. قیافه ی جی وو واقعا خیلی خنده دار شده بود. خندیدم و گفتم: صبح بخیر زیبای خفته! چرا با شاهزاده ات اینطوری حرف میزنی؟ داد زد: ساکت شو جونگ وو! همه خندیدم. دستامو به نشونه تسلیم آوردم بالا و گفتم: باشه ببخشید. حالا بیا صبحونه بخور. دیرمون میشه ها! شروع کردیم به خوردن صبحونه. جی وو مثل همیشه تند تند میخورد. گفتم: آروم تر بخور میپره توی گلوت. محل نداد. چند لحظه بعد سرفه اش گرفت. + دقیقا برای همین گفتم آروم بخوری دنیل شیرکاکائو رو داد به جی وو. یکم که ازش خورد با عصبانیت گفت: کی اینو درست کرده؟ دنیل گفت: من. چرا؟ + این سرده. من همیشه شیرکاکائو گرم میخورم. نمیدونی؟ گوش های دنیل قرمز شدن: اوه...یادم نبود جی وو آهی کشید: ولش کن. مهم نیست. من میرم حاضر شم. و با عصبانیت بلند شو و رفت. رزی هم تشکر کرد و رفت دنبالش
دنیل ناراحت به نظر میومد. زدم روی شونه اش و گفتم: اشکالی نداره داداش. پیش میاد دیگه. خودتم میدونی چون استرس داره انقدر بداخلاقه. زود قهر میکنه و زودم آشتی میکنه. مطمئنم میدونه که تو عمدا اینکارو نکردی. پاشو. پاشو بریم آماده شیم. رفتیم توی اتاقمون. داشتم لباس فرم ام رو اتو میکردم که دنیل گفت: راستی میدونستی جی اون امسالم با ما توی یه کلاسه؟ + ک...کی؟ _ مین جی اون. چند روز پیش داشتم باهاش حرف میزدم. میگفت کلی به باباش اصرار کرده که مدرسه شو عوض کنن ولی قبول نکرده. البته حقم داره. آخه کی مدرسه به این خوبی رو عوض میکنه؟ اونم سال آخر؟ + ببینم...داری سر به سرم میزاری؟ _ نه. + درمورد...درمورد من چیزی ازت نپرسید؟ _ نه. فقط میخواست بدونه مدرسه تو عوض کردی یا نه سرم گیج رفت و داشتم میوفتادم که دنیل منو گرفت: حالت خوبه؟ + نه راستش...حالا باید چیکار کنم؟ _ همون کاری که نصف سال قبل کردی. بهش محل نده. فکر اون توی کلاسمون نیست. داد زدم: مگه به همین سادگیه؟ خوبه تو میدونی من اون موقع چقدر اذیت شدم! حالا باید 9 ماه دیگه ام عذاب بکشم؟! زدم زیر گریه. لعنتی! آخه الان وقت گریه اس؟ دنیل گفت: هر کی هم ندونه من میدونم. خب...اگه محل ندادن بهش انقدر برات سخته، برو باهاش حرف بزن. + اون حتی نمیخواد ریخت منو ببینه، اونوقت فکر میکنی به حرفام گوش میده؟ بعدشم، حتی اگه یه درصد قبول کرد گوش بده، من چی باید بهش بگم؟
_ همون چیزایی که توی این 8 ماه هرشب با خودت تکرار میکردشون. + چی؟ تو از کجا میدونی؟ وای! نکنه بلند بلند فکر میکردم؟ خندید و اشکامو پاک کرد: نه...بعضی وقتا توی خواب حرف میزدی. اونارو شنیدم. الانم برو صورتت بشور شبیه ماهی بادکنکی شدی! توی آینه خودمو نگاه کردم. راست می گفت. کل صورتم، مخصوصا چشام خیلی پف کرده بودن. داد زدم: وای! حالا اینو چیکارش کنم؟ با این قیافه که نمیتونم بیام مدرسه! _ برو یخ بزار روی صورتت. من لباستو اتو میکنم. + ممنونم من، دنیل و رزی آماده شده بودیم و طبق معمول جی وو هنوز نیومده بود. یکمی عصبی گفتم: من دیشب به همتون نگفتم ساعت یه ربع به هشت آماده دم در باشین؟ رزی گفت: آره گفتی. الان میرم دنبالش _ نمیخواد. خودم میرم رفتم طبقه بالا و در زدم: هان؟ چیه؟ + میشه بیام تو؟ _ آره. بیا. درو باز کردم و دیدم جی وو با موهای خیس و لباس فرمی که شلخته پوشیده بود نشسته روی تخت. آه خدایا! چرا این کارو با من میکنی؟ نشستم کنارش و گفتم: چی شده؟ با بغض گفت: نمیخوام برم مدرسه. دوباره بچه شده بود. یواشکی به دنیل پیام دادم: شما برین و پتوشو برداشتم و پیچیدم دورش: اینجوری اینجا نشستی سرما میخوری. چرا نمیخوای بری مدرسه؟ _ میدونی...از نگاهای بچه ها...و حرف هایی که پشت سرمون میزنن خوشم نمیاد. + مگه بارها نگفتم بهشون اهمیت نده؟ هوم؟ _ گفتنش برای تو راحته. کسی با تو مشکلی نداره و همه دوستت دارن. قیافه مو کج و کوله کردم و گفتم: جدا؟ نمیدونستم! خنده اش گرفت: عهههه! جدی میگم! منم خندیدم: باشه قبول. اصن بیا یه قراری بزاریم. _ چه قراری؟
+ اگه امسال کسی از گل بهت نازک تر بگه، با لگد میرم توی صورتش. چطوره؟ خنده اش بلندتر شد: داری جدی میگی؟! + معلومه! _ پس قبوله + حالا میای بریم؟ _ اوهوم + اوه راستی موهات خیسه. برو بشین تا خشک شون کنم. _ نمیخواد. خودش توی راه خشک میشه. + هوا سرده سرما میخوری. لجبازی نکن دیگه! _ باشه باشه...حالا چرا انقدر عصبانی میشی؟ *********************** از اتوبوس پیاده شدیم. قبل از اینکه بریم توی مدرسه به جی وو گفتم:پس قرارمون یادت نره. اوکی؟ _ اوکیییی + بریم خودم خیلی بیشتر از جی وو استرس داشتم. حس می کردم توان روبه رو شدن با جی اون رو ندارم. پاهام شل شده بودن و دستام مثل یخ سرد. نمی دونستم وقتی منو ببینه قراره چه واکنشی نشون بده. خودمو برای بدترین ها آماده کرده بودم. شاید...شایدم باید به حرف دنیل گوش کنم؟ باید باهاش حرف بزنم؟ آره! همین کارو میکنم. دیگه تحمل این همه عذابو ندارم. اگه امروز نتونم دیگه هیچوقت نمیشه! رفتم سر کلاس. چشمام دنبال جی اون میگشتن. "واقعا باید این عادتمو ترک کنم" _ کدوم عادتو داداش؟ برگشتم سمت صدا: به به ببین کی اینجاست! جون هوان خودمون! حالت چطوره پسر؟ اوضاع خوبه؟ _ فکر کنم تو بهتری! بگو ببینم تابستون چندتا پیرسینگ جدید زدی؟ + هه! تو هنوز تو نخ پیرسینگای منی؟ فقط دوتا زدم _ کجاها؟ + یکی بالای گوش راستم و یکی هم وسط گوش چپم. _ وای پسر! خوشبحالت که خانواده ات به این کارات گیر نمیدن. بابای من که اگه یه گوشواره ساده گوشم ببینه کارم ساخته اس! آره واقعا...خوشبحالم که خانواده ام به کارام گیر نمیدن...درواقع اونا کلا به هیچی من کاری ندارن. شرط میبندم حتی نمیدونن الان کلاس چندمم. اینم جزو اون چیزاییه که همکلاسی هام نمیدونن. خب، البته اینطوری بهتره. بزار همون تصویر قشنگی که از من دارن توی ذهن هاشون باقی بمونه. یه پسر با اعتماد به نفس، باهوش، پولدار همیشه شاد و بی خیال و البته با یه خانواده خوب و دوست داشتنی. کاش واقعا زندگیم همونطوری بود که بقیه می دیدن. اینطوری همه چیز عالی می شد...
تمام سعی ام رو میکنم که هر دوشنبه بزارم. ممنونم که حمایتش میکنین
خواستم بدونم که با متن مشکلی نداشتین و راحت قابل خوندن بود؟
عالی ولی یه نکته کوچولو
مثلا اون قسمتی که گفت زدم زیر گریه، بهتره جزییات اضافه کتی مثلا دستام لرزید و چشمام خیس شد. ناخواسته زدم زیر گریه
ولب عالی بودددد
وایی چه قشنگ بودددد😭😭😭😭✨✨✨✨
پس پارت بعد رو کی میذاریییی😭😭
خیلییییی قشنگگگ بوددد😭
ممنونمممم
💖😭
عالیه👍🏻❤
متشکرمممم
خیلییی داستان قشنگییی بودد اسلییی کردییی بانو🛐🛐🛐🛐🛐
مشتاقانه منتظر پارت بعدم
قربونت بشممم نظر لطفتهه
خیلیییی عالیییی بوددد 🛐
خسته نباشی بانو🍓🍬
متشکرممم
عالییی✨
میشه به جای هر دوشنبه هفته ای دو یا سه بار بذاری(البته اگه میتونی)؟😭