دروددد. ببخشید که یه هفته نبودم. چانگبین تون رفته بودش سفر. ولی این هفته چند تا پارت میدم. خب، بریمممم!
گفتم: حق داری. هر چی بگی حق داری. اگه حالت بهتر میشه بیا منو بزن، لعنت.م کن، فح.شم بده...فقط لطفا منو ببخش جی اون. قول میدم برات جبران کنم. کاری میکنم که گذشته رو کامل فراموش کنی! بیا از اول شروع کنیم. هوم؟ تظاهر میکنیم که تازه همو دیدیم و دوبار- داد زد: جونگ وو! تو اصلا میدونی از وقتی که بهم زدیم چه بلاهایی سرم اومده؟ چقدر زجر کشیدم؟ میدونی؟؟! _ نه. درست میگی. ولی باور کن که من هیچوقت نمیخواستم بهت آسیب بزنم. بلند تر داد زد: فکر میکنی من با یه معذرت خواهی ساده میتونم ببخشمت و گذشته رو فراموش کنم؟ میدونی این کارت مثل چیه؟ مثل اینه که تو با ماشین بزنی به یه نفر و دست و پاش بشکنه، بعد تو بهش بگی ببخشید من نمیخواستم بهت آسیب بزنم! به نظرت معذرت خواهی تو دست و پای اونو سالم میکنه؟ هان؟! بغض کرده بود و صداش می لرزید. قبلا همیشه اینجور وقتا بغلش میکردم تا آروم بشه ولی الان جراتشو نداشتم. ادامه داد: جونگ وو من...من هرروز صبح که خودمو توی آینه میبینم بیشتر از تو م.تنفر میشم! +ب...برای چی؟ _ پس واقعا نمیدونی نه؟ فکر میکردم دنیل بهت گفته باشه. + چ...چیو باید بدونم؟ آهی کشید: اگه واقعا برات مهمه بیا به آدرسی که برات میفرستم. من باید برم.
گفتم: جی اون...میشه حداقل یکمی به حرفام فکر کنی؟ اهمیتی نداد و رفت... بی هدف توی خیابونا راه میرفتم. حرف های جی اون فکرمو مشغول کرده بود. آخه چرا باید هرروز که خودشو توی آینه میبینه ازم م.تنفر بشه؟ من که هیچوقت ظاهرشو مسخره نکردم یا آسیبی بهش نزدم؟! محکم با سر خوردم به یه نفر. سرمو بردم بالا و گفتم: حواستو جمع ک- عه دنیل تویی؟ اینجا چیکار میکنی؟ _ اینجا محل کارمه. به دور و برم نگاه کردم. اومده بودم به کافه ای که دنیل توش کار میکرد. با تعجب گفتم: نمیدونم چطوری اومدم اینجا... دنیل دستمو گرفت و منو برد توی کافه. یه گوشه نشوندم: همینجا بشین الان میام. چند دقیقه بعد با یه لیوان کاپوچینو برگشت. نشست رو به روم: خب؟ باهاش حرف زدی؟ + اوممم....آره _ چی گفت؟ + میگم...اتفاقی برای جی اون افتاده بوده که تو به من نگفتی؟ یکم تعجب کرد: مثلا چی؟ + نمیدونم...حرفای عجیبی بهم زد. _ کامل تعریف کن چی گفت حرفامون رو کامل براش تعریف کردم. با دقت به حرفام گوش کرد و گفت: خب راستش...من یه چیزیو بهت نگفتم. چون نمیخواستم عذاب وجدان بگیری و بیشتر اذیت بشی. + چیو نگفتی؟ _ خب....همون شبی که تو و جی اون بهم زدین، خونه شون آتیش گرفت. شوکه شدم: چی؟! _ آره...و خب...اون شب...نصف موها و یه بخشی از صورت جی اون توی آتیش سوخت. نمیفهمیدم...شاید گوشام اشتباه شنیده بودن. آره...حتما اشتباه شنیدم. گفتم: چ...چی گفتی؟ ینی چی؟...نم...نمیفهمم... + آروم باش. دقیقا برای همین هیچی بهت نگفتم. حالا دلیل اون همه آرایش و اون موهای عجیب و غریب رو میفهمیدم. پرسیدم: چرا...چرا خونه شون آتیش گرفت؟
_ آتش نشان ها گفتن دلیلش اتصالی سیم سشوار بوده. ولی خب به نظر من یکمی عجیب بود. + چیش عجیب بود؟ _ آخه وقتی من رسیدم بیمارستان انگاری...چجوری بگم؟ بوی ال.کل میداد. + جی اون؟! امکان نداره! - آره میدونم...ولی حتی به منم نگفت چیشده. فقط یه چیزی بهم گفت. + چی گفت؟ _ گفت...فقط میخواستم جونگ وو رو فراموش کنم. آهی کشیدم. میدونستم که با رها کردنش بهش آسیب زده بودم ولی حالا تازه به عمق ماجرا پی برده بودم. آسیبی که به خاطر من دیده بود فراتر از یه شکست عشقی ساده بود...
دوباره تمام اون احساسات و خاطراتی که به سختی فراموش و سرکوب کرده بودم سر باز کرده بودن و حالم هر لحظه داشت بدتر میشد. به دنیل گفتم: آدرسشو داری؟ + آره. الان برات میفرستمش. _ ممنون. دیگه میرم + مراقب باش. _ هوم. باشه تا دنیل آدرسو فرستاد بی معطلی حرکت کردم. حدود نیم ساعت بعد جلوی خونه ش بودم. یه مجتمع شیک و بزرگ بود. خب البته، از آقای مین کمتر از اینم انتظار نمیرفت. خونه ی قبلیشونم خیلی شیک و باکلاس بود. نگهبان ازم پرسید: با کدوم واحد کار دارین؟ + عاممم...بزارین نگاه کنم(گوشیمو چک کردم) طبقه سوم واحد 7 با شک نگاهم کرد: باهاشون چیکار دارین؟ + من همکلاسیشم. اومدم یه سری جزوه که ازم خواسته بود رو بهش بدم. سری تکون داد و گذاشت برم تو. سوار آسانسور شدم. استرس تمام وجودمو گرفته بود. دستام یخ زده بودن و می لرزیدن پاهام هم طوری خشک شده بودن که انگار از چوب ساخته شدن. مونده بودم چجوری قراره با جی اون رو به رو بشم؟ اصلا برای چی اومدم اینجا آخه؟ اگه بیرونم کنه چی؟ وای!...کاش نمیومدم! در آسانسور باز شد. رفتم پشت در واحد اش. دو دل بودم. تا وقتی که زنگ رو نمیزدم فرصت داشتم که برگردم. میتونستم برم و کلا حرفای دنی رو فراموش کنم و دوباره به بی محلی هام ادامه بدم تا سال تموم بشه. ولی خب...با قلبم چیکار میکردم؟ هر روز و هر شب قلبم طوری درد میگرفت که انگار یه نفر اونو توی مشتش گرفته بود و محکم فشارش می داد. دلمو زدم به دریا و با خودم گفتم: یا الان یا هیچوقت! برو جونگ وو! تو میتونی! نفس عمیقی کشیدم و زنگ درو زدم. چند لحظه بعد، جی اون با شلوارک چهارخونه سبز و تیشرت صورتی ای که من برای تولدش بهش هدیه داده بودم جلوم ظاهر شد. اگه انقدر استرس نداشتم قطعا می خندیدم و سر به سرش میزاشتم. گفتم: میشه بیام تو؟ اخم کرد: نه. همینجا بگو و زود برو. بابام الان میرسه خونه و دلم نمیخواد تورو اینجا ببینه. آهی کشیدم: باشه...میخواستم بگم که...دنیل بهم گفت چه اتفاقی برات افتاده...
اولین کامنت:)
عالی بوددددد
پارت چهاررر🤓
عالییی خسته نباشیی😭💞
در انتظار پارت بعدددد
عالی بود لطفا زودتر پارت های بعد رو بزار
اخجوووووونننن
خیلییی قشنگهه دمت گرم
در انتظار پارت بعدی🕺🏻🕺🏻🕺🏻
فدات شممم مرسیییی
🦋💗
وای چقدر منتظر این پارت بودمم
پارت بعدی کی میاد؟
اگر خدا بخواد فردا
چقدر خوب