بالاخره بعد از چهااااار ساااال فصل اول به پایان رسیدددد(ببخشید که آدم تنبلیم و گیر من افتادید...)
•آدرین• چندین تاک از زمین زیر پاهای آقای دوپن چنگ بیرون میان و به سرعت به دور مرینت پیچیده میشن.بی اراده به سمتش میدوم تا نجاتش بدم اما قبل ازاینکه بتونم خیلی نزدیک بشم تاک ها اون رو به سمت پدرش میکشن و باهم به سرعت به سمت آسمون شب میرن و توی تاریکیش ناپدید میشن. اسمش رو تا الان چندین بار فریاد کشیدم اما میدونم هیچ فایده نداره و نخواهد داشت.خانم دوپن دست و پاش رو گم کرده و نمیدونه باید چیکار کنه.اینبار به سمت اون میرم و سعی میکنم با کلماتم آرومش کنم:«لطفا اروم باشین خانوم دوپن.مطمعنم لیدی باگ و کت نوار خیلی سریع میان و همسرتون و مرینت رو نجات میدن.هیچ نگران نباشین.» اشک هاش سرازیر میشن و بی صدا گریه میکنه.دست بزرگ پدرم روی شونهام قرار میگیره و بعد صدای سردش رو میشنوم:«آدرین،باید بریم.» -چی؟!معلوم هست چی دارین میگین؟!پدرزنم آکوماتیزه شده و مرینت رو با خودش برده!من هیچ جا نمیام!» صداش از بین دندون های بهم فشرده شدهاش میان:«آدرین!» اسمم رو با تهدید بیان میکنه.اما من تغییری توی حالت چهرهام ایجاد نمیکنم.من از مرینت،از لیدی باگ،دست نمیکشم و نمیذارم توی خطر باشه.هرچند بدون من هم از پسش برمیاد اما من تمام کمکم رو بهش میکنم. با همون ابروهای درهم کشیدهام برای آخرین بار نگاهش میکنم و بعدش از کنارش رد میشم.ازم نمیپرسه کجا میرم اما اگه میپرسید میخواستم بگم که گوشیمو پیدا کنم یا کتمو بپوشم چون هوای سرد از سقف فرو ریختهی اتاق غذا خوری وارد خونه میشه. به طبقهی بالا میرم و توی اولین اتاق خالیی که پیدا میکنم تبدیل میشم.از پنجرهی همون اتاق به بیرون از خونه میپرم و درست مثل یک گربه از تاک های بزرگی که قبلا هم دیده بودمشون بالا میرم.دقیقا مثل دفعهی پیش یه مکان مبارزه برای خودش درست کرده.بی معطلی به پدر مرینت حمله میکنم. . . .
•مرینت• بدنم اونقدر محکم بین تاک ها گیر افتاده که حتی نمیتونم از گردونهی شانسم استفاده کنم.ذهنم دیوانه وار شروع به کار کردن میکنه تا راه حلی پیدا کنه.میتونم به حالت عادی برگردم و از تیکی کمک بخوام.اما تیکی میتونه چیکار کنه؟شک دارم بتونه تاک هارو ازم جدا کنه.اگه فقط یویوم دستم بود میتونستم از گردونهی شانس یا حتی از یک معجزهگر دیگه استفاده کنم.در همین حین بود که صدای مبارزه از بیرون شنیده شد و بعد از لحظاتی طاقت فرسا،صدای بلندش رو شنیدم:«کتاکلیزم» اطرافم شروع به لرزیدن و سیاه شدن کرد.تاک ها به سرعت درحال تبدیل به پودر ها و غبار های سیاه میشدن.وقتی برای طعلل نبود پس بی درنگ از یویوم معجزهگر اسب رو بیرون آوردم و جملات جادویی از زبانم جاری شدن:«تیکی،کالکی،ترکیب بشید!» وقتی تاک ها بیشتر و بیشتر ناپدید شدن،زمین زیر پاهام هم تبدیل به دونههای سیاه شد و تونستم بالاخره پدر آکوماتیزه و گربه رو ببینم.دیدن و حتی شنیدن صداش هم باعث گرمی قلبم میشه.بی اختیار لبخندی روی لبم میشینه اما سریع به خودم میام تا روی موقعیت فعلی تمرکز کنم چون با سرعت داریم از ارتفاع بلندی سقوط میکنیم. «پگا باگ!!!ما باید مرینت رو نجات بدیم!اون کجاست؟! مگه نباید توی اون زندان تاکی میبود؟!» دوباره به کت نوار نگاه کردم و جوابش رو دادم:«نگرانش نباش.وقتی تاک های بلند رو از دور دیدم،یاد دفعهی قبلی افتادم که دخترش توی زندان تاکی شکل گیر کرده بود.پس اول با معجزه گر اسب به داخلش تلپورت کردمو مرینت رو به یه جای امن بردم.»
به پدر آکوماتیزهام نگاه میکنم که با خشم سعی میکنه تاک هاش رو دوباره تحت کنترل بگیره.ادامه دادم:«حالا هم نوبت پدرشه.ببینم میدونی آکوماش کجاست؟» «هر چیزی که همراهش بود رو نابود کردم و اتفاقی نیوفتاد.به هرحال چیز زیادی هم نداشت...» «چارهای نیست.گردونهی شانس!» قبل از اینکه بتونم گردونهی شانسم رو ببینم،به خاطر سبک تر بودنش نسبت به مایی که درحال سقوط هستیم،فاصله گرفت اما گربه تونست لحظهی آخری بگیرتش:«یه چنگال؟!» چنگال رو گرفتم:«فکر کنم بدونم آکوماش کجاست!» «پرتال!!!» یه پرتال به سالن غذاخوری خونهمون،همونجایی که تاک ها ازش خارج شدن و سقفش حالا نابود شده،باز کردم.در یک حرکت پدرم رو با یویوم گرفتم و باهاش از پرتال رد شدم و بعدش گربه به دنبالمون خارج شد. سریع به سمت مادرم که شوکه و بت چشمان خیس به اطراف و حالا به ما نگاه میکنه میرم و چنگال رو نشونش میدم:«ماما-...خانم دوپن چنگ،میدونین آکومای همسرتون توی چیه؟ممکنه توی چنگال،قاشق،چاقو و یا حتی دستمال سفرهاش باشه!» به پشت سرم،جایی که پدرم قبل از این اتفاق ها نشسته بود،میز غذاخوری زیبا و بزرگی که حالا خراب شده و صحنهای پر از ظروف شکسته و غذاهای ریخته شده،نگاه میکنه. «م-مطمعن نیستم...اون داشت سوپ میخورد پ-پس میتونه...» به سرعت به سمت میز داغون و شکسته و قاشق و چنگال های درهم و افتاده روی زمین میرم.کلی قاشق اینجاست.گربه حواسش به پدرم هست و یویوم هم دورش پیچیدهاست اما نمیدونم تاکی میتونه جلوش رو بگیره.باید عجله کنم.پس شروع میکنم به شکستن تمام قاشق های روبهروم اما هیچکدومشون نیست. «خانم دوپن،مطمعنید داشت سوپ میخورد و قاشق دستش بود؟میتونه توی دستمالی که ازش استفاده میکرده هم باشه!» حالا مادرم هم در کنارم داره سعی میکنه دستمال هارو پاره کنه:«ن-نمیدونم.ما...یعنی اون داشت با دخترم بحث میکرد...حواسم نبود...» نفسمو بیرون میدم:«مشکلی نیست.هنوز کمی وقت داریم.» حداقل تا زمانی که دوباره تغییر شکل بدم. به تمام قاشق ها و چنگال های شکسته و دستمال های پاره شدهی رو به روم نگاه میکنم.هیچکدومشون نبودن!متوجه نمیشم...!اگه گردونهی شانسم به این اشاره نمیکنه پس منظورش چیه؟چرا؟چرا نمیتونم متوجه بشم؟مرینت حواست رو جمع کن!باید چیز سادهای باشه!حواست رو جمع کن!حواست رو جمع کن!!! مادرم با صدای بلندی گفت:«اونجا!زیر اون تاک هنوز قاشق نشکستهاست!!!» به سرعت به سمت تاک رفتم و با پام قاشق رو شکوندم و با دیدن آکومایی که ازش خارج میشد،نفس راحتی کشیدم.پدرم به خاطر من آکوماتیزه شده بود و کنار اومدن با این مسئله سخت تر از چیزیه که بشه تصورش کرد! تشریفات گرفتن آکوما رو انجام دادم و کفشدوزک های معجزه آسا ام همه چیز رو به حالت عادی برگردوندند.شارژم مهلت صحبت با پدرم رو نمیداد پس سریع بعد از گرفتن یویوم،از همگی جدا شدم.حتی نتونستم با کت نوار حرف بزنم.البته شک دارم دلش بخواد با مت صحبتی کنه...نفسم رو با افسوس بیرون میدم و از در خونه وارد میشم و با قدم های سریع به سمت اتاق غذاخوری میرم. «پدر!!!» زیر چشمی نگاهم میکنه.هنوز از دستم ناراحت و عصبیه.مادرم مثل پروانه دورش میچرخه و آدرین هم کنارشون ایستاده.آقای آگرست هم به جمعمون اضافه میشه.
به سمت پدرم قدم برمیدارم و اون نوشیدنی که مادرم به تعارف میکنه رو رد میکنه. «پدر» صدام نمیلرزه و محکمه. دوباره زیرچشمی نگاهم میکنه:«آهه...مرینت لطفاً دوباره این بحث رو شروع نکن!تو از اون کار میای بیرون و بعد ازاینکه دانشگاهت تموم شد به طور رسمی یکی از مدیر های خوب شرکت میشی.این تصمیم از وقتی به دنیا اومدی گرفته شده و نمیشه کاریش کرد.» «اما پدر پس من چی؟!خواسته ها و آرزوهای من چی؟!من به هیچ وجه نمیخوام وارث اون شرکت ها،کارخونه ها و رستوران هاتون باشم!شما ممکنه فکر کنید که توی طراحی لباس و فشن درآمدی نیست اما لطفا یه لحظه نگاهی به آقای آگرست بندازید!» و به آقای آگرست اشاره کردم و همه با چشم هاشون اون رو کاویدن. با لحن کنایه آمیزی ادامه دادم:«شاید هم اصلا ثروت و درآمد من براتون مهم نیست و شما فقط به فکر حرفه و آبروی خودتونه!شاید شما به من تمام این مدت فقط به عنوان یه وارث نگاه میکردین:کسی که قراره شغل خانوادگیتون رو ادامه بده!» پدرم چشم هاش رو میماله:«مرینت گوش کن-...» «نه پدر شما گوش بدید!لطفا فقط همین یکبار به من اجازه بدید!همین یکبار بذارید تلاش کنم تا خودم رو بهتون ثابت کنم!من بهتون ثابت میکنم که میتونم توی صنعت مد موفق بشم و شما بهم افتخار کنید!لطفاً!!!» و با چشم های ملتمسانهای به پدر و مادرم نگاه کردم.مادرم بعد از چند ثانیه به پدرم نگاه کرد و اون هم آهی کشید:«خیلی خوب.فقط یک سال!اگه تا یک سال اسمت نتونست به خارج از کشور بره و جهان تو رو بشناسه،تو از شرکت آگرست استفعا میدی و به حرف من و مادرت گوش میکنی و دیگه هرگز به سمت مد و طراحی نخواهی رفت!» آب دهانم رو قورت میدم.یکسال زمان کمی برای این کاره مخصوصا برای منی که حتی یک روز هم کارآموزی نرفتم...!اما با این حال سرم رو محکم و با اطمینان تکون میدم:«چشم!حتما!قول میدم!» . . . •چند ساعت بعد؛عمارت آگرست• -بیا داخل در باز میشه و همکار کوچولو و آبزیرکایش وارد میشن اما اون صورتش رو از پنجره برنمیگردونه.ماه این شب و آسمون سرد امشب به طور دیگهای زیباست.لایلا روی کاناپهی اتاق کار گابریل میشینه. «خب؟چیشد؟حدس هات درست بودن؟واقعا مرینت همون لیدی باگ مهشوره؟» دست های گابریل از پشت مشت میشن اما باز هم به لایلا نگاهی نمیکنه:«به خاطر کار احمقانهات نمیدونم!» زیر چشمی نگاهش میکنه. «قرار بود مرینت رو آکوماتیزه کنی نه پدرش رو!» لایلا اهمیتی نمیده و برای خودش نوشیدنی میریزه:«تقصیر من نیست.اگه قبلا بهم اجازه میدادی چند نفر رو با معجزه گر پروانه شرور کنم،انقدر بی تجربه نبودم!» جرعهای از نوشیدنی مینوشه ولی اون خنکی کد نظرش رو نداشت پس چند تکه یخ در اون میندازه. «من آکوما رو برای مرینت فرستادم اما پدرش عصبانی تر بود و تو یه چشم بهم زدن اون شرور شده بود و من نتونستم کار زیادی انجام بدم!» جرعهی دیگهای مینوشه و پوزخندی میزنه.خنکی نوشیدنیش مطابق میلشه دقیقا همونطوری که نقشهاش پیش رفته...
•یک ساعت قبل• گابریل از پشت تلفن با صدای خشمگینی حرف میزنه:«گفتم دختره!!!چرا پدرش تبدیل به یه دیو پشمالو تبدیل شد و هدف رو زندانی کرد؟!» لایلا از این طرف خط حرف میزنه:«من-من واقعا متاسفم آقای آگرست!قرار نبود این طور بشه!یک لحظه...فقط یک لحظه حواسم پرت شدم فکر کنم و...» فریاد گابریل از پشت گوشی شنیده میشه:«کافیه!!!یه ساعت دیگه بیا عمارت!----بوق----بوق----بو-» لایلا ازاینکه کسی گوشی رو رویش قطع کنه خوشش نمیاد اما اینبار اهمیت چندانی نمیده و در عوض لبخندی روی لب هاش پدیدار میشه.نورو غذایش رو خورده و آمادهاست که دوباره به کریستالیس قدرت هاش رو بده.اما اینبار لایلا نمیخواد که کنترل کننده باشه،میخواد که خودش آکوماتیزه بشه.پس آکومایی رو به داخل گوشیش هدایت میکنه و ظاهر جدیدی به خودش میگیره.با یه بشکن اون زمان از حرکت میایسته اما زمان سنج گوشیش هنوز کار میکنه.لایلایی که حالا آکوماتیزه شده توی هوای سرد پاریس قدم برمیداره و به سمت آپارتمان مرینت و آدرین میره.از پله ها استفاده میکنه و در خونهی مرینت و آدرین رو با کپی که از کلید خونهی گرفته،باز میکنه.لایلا و آدرین باهم کار مدلینگ میکنند پس پیدا کردن کلید آدرین و ساختن یک بدل از اون چندان کار سختی هم نبود.از پله ها بالا میره و اتاق مرینت رو به راحتی پیدا میکنه.با دیدن کوامی هایی که توی اتاق مرینت پخش و پلا هستن و هرکدوم درحال انجام کار متفاوتی هستن،لبخند لایلا رو بیشتر میکنه.اون ها مهم ترین مزاحم های کارش میشدن پس مجبور شد به خودش قدرت توقف زمان رو بده تا کوامی ها هم از حرکت بایستند.دیگه شکی باقی نمیمونه.مرینت دوپن چنگ واقعا لیدیباگ و نگهبان جعبهی معجزهآسا هاست.اما لایلا به این خاطر اینجا نیست...!
بعد از کمی گشتن توی اتاق،لایلا جعبهی نخ بزرگ و قدیمی رو پیدا میکنه.نخ های زیادی با رنگ های متنوعی دراون جا دارند.چند تا رو برمیداره و نگاهشون میکنه.تلاش میکنه نخ دیگهای رو بداره اما نخ جدا نمیشه.چند تا نخ دیگه هم همینطور هستن و جدا نمیشن.پس تصمیم میگیره فشارشون بده.لایلا زرنگ تر از چیزیه که بشه با این چیزها گولش زد.بعد از امتحان کردن چند تا ترکیب رنگی به عنوان رمز،بالاخره جعبه باز میشه و جعبهی معجزهآسای نگهبان از اون خارج میشه.این بهترین موقعیت برای لایلاست.اون میتونه همهی معجزهگر هارو برداره و لیدیباگ هرگز متوجه نمیشه که کار چه کسی بوده.اما اگه گابریل بفهمه،دوست و همکاری که هنوز میتونه کلی سود به لایلا برسونه رو از دست میده.پس دستش رو جلو میبره چ فقط معجزهگر روباه رو برمیداره.بهترین معجزهگری که میتونست داشته باشه.لیدیباگ هرگز نمیتونه حدس بزنه کی و چطوری از دستش داده... •زمان حال؛عمارت گابریل• گابریل روی کاناپهی جلوی لایلا مینشینه و لیوان رو از لایلا میگیره.صدای سردش توی اتاق میپیچه. «معجزهگر» لایلا به پشتی کاناپه تکیه میده.حالا که گابریل نوشیدنیش رو ازش گرفته،علاقهای به بیشتر ازاین خوردن نداره اما هنوز اشتهای زیادی برای بازی داره:«اگه معجزهگر پروانه بیشتر پیشم بمونه تو میتونی راحت تر حواست به مرینت باشه.درضمن من هم تجربه کسب میکنم و دفعهی بعدی خرابکاری نمیکن-...» گابریل حرفش رو با لحن قاطعی قطع میکنه:«معجزهگر!» بعد از چند ثانیه،لایلا چشم هاش رو میچرخونه و معجزهگر پروانه رو،روی میز شیشهای کنار ظرف یخ و بطری نوشیدنی لیز میده به سمت گابریل؛اما معجزهگر روباهی که امروز از نگهبان دزدیده رو نشون نمیده.با اون میتونه بالاخره چیزهایی که میخواسته رو سریع تر بدست بیاره و حتی در زمان مناسب،بر علیه همکار فعلیش،مونارک،بیایسته! . . . •پایان فصل اول• ممنون از اینکه تا اینجا این رمان رو خوندید و حمایت کردید.امیدوارم از فصل اول به قدری لذت برده باشید که برای فصل دوم هیجان داشته باشید چون فصل دوم عااالیه(دیشب دوباره خوندمش و خودم دهنم باز مونده بود).با لایک کردن و کامنت گذاشتن میتونید به حمایت کردن و انرژی دادن بهم کمک کنید.خوشحال میشم اگر نظری،انتقادی یا هرچیزی راجب این پارت یا کلا این فصل داشتید رو بشنوم.نظراتتون برای فصل دوم در نظر گرفته میشه🥰🌼 «باگابو»
😕😟😭😕😟😭😕
عالیییی ❤
باگاببووو، گلم پارت نمیدیی؟؟
الان میذارم
هورااا پارت جدید 🥳
💃💃
قلمت محشرهههه😫😭🎀
لطف داری😭😭😭
خیلی قشنگههههه🙃💘
واییی پارت جدیددددد🫠🫠
جذابیت فن آرت نتیجه 🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐
🥰🫂💕
زیبایی فن آرت هات 🛐🛐🛐
مثل همیشه عالیه منتظر پارت بعدم
بوسسس