پارت 22 ام برای شما کفشدوزکام
ببخشید انقدر دیر به دیر میذارم.و ببخشید به پست هاتون سر نمیزنم من هنوز فصل شش رو ندیدم نمیخوام اسپویل شم😭😭😭همتونو دوست دارممم
«مرینت» از ماشین پیاده شدم.هوا سرده و میتونم ابرهای کوچکی که حاصل نفس های گرمم هستن رو ببینم.به این عمارت بزرگ و قدیمی که پدرم بعد از ده ها سال تلاش های بیوقفهاش تونسته بود بخره نگاه میکنم.چراغ های طبقه های آخر خاموشن.جایی که اتاق قدیمی من قرار داره.یاد شب هایی میوفتم که با روشنایی که چراغ مطالعهام توی اتاق ایجاد میکرد،هم برای آزمون دانشگاه درس میخوندم و هم کتاب های طراحی دوخت رو مطالعه میکردم.شاید اگر اون همه سختی نمیکشیدم الان نمیتونستم توی شرکت آگرست کارآموز باشم.آگرست دستش رو جلو میبره تا زنگ در رو فشار بده اما در باز میشه.سامانتا با لبخند نمایان میشه:«مرینت!خیلی خوش اومدی.» لبخند پهنی تحویلش میدم:«منم همینطور.» حس اینکه دوباره توی خونه هستم رو دوست دارم. رو به آدرین میکنه و با احترام صحبت میکنه:«خوش اومدین آقای اگرست.بفرمایید داخل.» آدرین فقط سری تکون میده و از کنارش رد میشه.انتظار بیشتری هم نباید ازش داشت.کت صورتی کمرنگم رو به سامانتا میدم.آدرین زودتر از من اینکار رو کرده.وارد پذیرایی که میشیم پدرم از روی کاناپهی سبز و بزرگش بلند میشه و با لبخند به سمتمون میاد.با آدرین به گرمی دست میده و آدرین بدخلقی نمیکنه.بعد از احوال پرسی میریم که روی مبل های اون سمت اتاق که از چرم قرمز تیره هستن بشینیم که من میپرسم: «مامان کجاست؟» پدرم نگاهی به من میکنه:«میدونی که؛طبق عادتش توی آشپزخونهست چون مهمون داره و فکر میکنه هیچ آشپزی به اندازه ی کافی خوب نیست تا بتونه برای مهمون هاش غذا حاضر کنه!بازهم خودش همه ی کار هارو بر عهده گرفته.» رو به سمت ورودی پذیرایی میکنه:«الان میگم بهش خبر بدن که اومدین...» از جام کنار آدرین بلند میشم:«نه؛خودم میرم.» اعتراضی نشد و من راهی آشپزخونه شدم.از عادت های مادرم خبر دارم.از وسواسش برای بی نظیر بود همه چیز وقتی مهمون داره.اما چیزی که تا الان ازش آگاه نبودم اینه که اینبار من اون مهمون مهم هستم و این غذاها برای حضور دوبارهی من توی خونه به طرز بینظیری آماده میشن.حس عجیب و درعینه حال غریبیه.شاید هم من فقط احساساتی شدم و این تدارکات برای دامادشونه.
وارد آشپزخونه که میشم،نفس عمیقی میکشم و عطر غذاهای لذیذ رو وارد وجودم میکنم و برای خوردنشون گرسنه تر میشم.سامانتا و چند آشپز دارن به مادرم کمک میکنن.وقتی من رو دیدن خواستن سلام کنن اما بهشون اشاره دادم که ساکت بمونن.تمام دقت مادرم روی سُسیه که داره آماده میکنه.بی صدا به پشتت میرم و سرم رو از پشت گردنش جلو میبرم:«منم میتونم مزه کنم؟» کمی میپره و دست آزادش رو روی قلبش میذاره.با چشم های گرد شده نگاهم میکنه و وقتی میفهمه منم که ترسوندمش،اخم های عمیقی ایجاد میکنه و گونهام رو میکشه:«باید این کارهاتو تموم کنی خانم جوان!» دستم رو روی گونهام میکشم و خبیثانه میخندم:«اونطوری دیگه نمیتونم ترسیدنت رو ببینم.» چشم غره ای میره و کمی از سس رو روی انگشت کوچکش میریزه و بعد مزهاش میکنه.به من هم کمی تعارف میکنه.سس رو میچشم:«ترشه.» سرش رو تکون میده و سس رو روی پیشخوان میذاره:«کاملا هم به اندازهست.این ترشی بی نظیر به خاطر آب غورهست.میدونی که پدرت اینطور دوست داره.» برمیگرده و سس رو توی ظرف شیشه ای با طرح بوقلمون میریزه.مطمعنم کل بازار روی برای پیدا کردن چنین ظرف سُسی گشته. «بهتره سُسی که برای بوقلمون سرو میکنی کمی ترش تر باشه.چندین ساله داری بوقلمون رو با این سُس میخوری اما هرگز توجهی به طمعش و مقدار ادویه هاش نکردی!چطور میخوای وارث تجارت خانوادگیمون بشی؟» هوفی میکنم و به پیشخوان تکیه میدم:«تجارت خانوادگیمون سُس بوقلمونه؟» با نگاهی که بهم میندازه از حرفی که زدم پشیمونم میکنه. «خانواده ی پدرت نسل در نسل بهترین شیرینیجات و نون هارو به فرانسه و دنیا ارائه دادن.خانواده ی من هم بهترین غذاهارو میپزن و رستوران های نامداری رو اداره میکنن.اما تو نتونستی توی هیچکدوم استعداد و یا حتی علاقه ای نشون بدی!من واقعا برای آینده ی کاریمون نگرانم مرینت.بهتره بیشتر تمرین کنی تا حداقل بتونی یه کدوم ازاین راه هارو ادامه بدی!» زیر لب میگم:«اگه نخوام چی؟» مادرم اخم میکنه.نزدیک تر میشه.حالا تُن صداش پایین تره چون دلش نمیخواد وقتی داره با دخترش بحث میکنه کارکنانش صداش رو بشنون:«ما در این مورد بار ها بحث کردیم،مرینت.تو نمیتونی دنبال دوخت و طراحی لباس باشی!چیز های مهم تری نسبت به چند تا تیکه پارچه هستن که باید براشون نگران باشی و تلاش کنی؛مثل مسیر و مسئولیت خانوادگیت!» سرم رو برمیگردم و به بوقلمون شکم پری که تازه از فِر دراومده نگاه میکنم.دلم میخواد بگم من همین الان از زیر بار این مسئولیت ها فرار کردم و اولین پله از مسیر دستیابی به رویام رو با موفقیت برداشتم.اما آمادگی خشم و مجادله رو ندارم.همینطور که شجاعت گفتن چنین چیزی رو هم ندارم!پس سکوت میکنم و مادرم پیشبندش رو باز میکنه: «بهتره به دامادم خوش آمد بگم.درست نیست منتظر بذارمش.» هویج پخته ای از سینی داغ بوقلمون برمیدارم و همینطور که پشت سر مادرم از آشپزخونه خارج میشم،میخورمش.
این پارت هم به خوبی و خوشی تموم شد منتظر لایک و کامنت هاتون هستم کفشدوزکاممم.لین هم نقاشی جدیدمه برای چالشی که Danismilek گذاشته بود(باختم).قیافهی آدرین انگار زجر کشیدهس.بد شده ولی شما هم ببینیدددد(تنها اسپویلی که از فصل شش شدم...)
فالویی کیوتم بفالوووووووووووووووووووو
خوشحالم که برگشتییی✨😭🫶
عالی بودددد باگابوووو🎀✨😭
فرند؟؟؟؟؟ 🥹💗
باگاقووووو.. ببخشید تو ماشینم کیبوردم هم وضعش از خودم خراب تره 🤣🎀
واقعا فن آرتت عالیه!
هورااااااااااااا 🥰🥰🥰🥰
بلاخره 😭🎀🎀
مثل همیشه یکی از بهترین داستان های میراکلس رو درست می نمایی!
وای نه خودم ازش خوشم نمیاد😭😩
هورا پارت جدید 🥳
هورا🕺