راستش دیگه نمیخواستم ادامشو بذارم ولی چون از قبل نوشته بودم تا چند قسمت از فصل دو،براتون میذارمش.امیدوارم چرت و پرت هامو دوست داشته باشید~ اگه پارت قبلی رو یادتون نمیاد برید دوباره بخونیدش دوستان
•Part 21• وارد اتاقم شدم و بعد از چند ثانیه پدرم وارد اتاق شد.هنوز کمی گیج و عصبی ام.اما پدرم مثله همیشه خونسردی و صورت بی احساسش رو حفظ کرده.گاهی احساس میکنم اگه پدرم حالت چهرهش رو عوض کنه و کمی مهربونی و روی خوب به دیگران نشون بده،دیگه کسی نمیشناستش.شاید هم رمز موفقیت پدرم همینه!سرد و جدی بودن در تمام حالات.حتی روز تولد یا عروسی پسرش! «آدرین؟من وقت کافی ندارم اگه بخوای همینطوری بِر و بِر من رو نگاه کنی.به جای حرف زدن توی ذهنت،بلند حرف بزن چون کار دارم!» بدون مقدمه گفتم:«چرا استخدامش کردین؟» +متوجه نشدم!؟ -پدر چرا برای مرینت تفاوت قائل شدین؟اون هم میتونست همراه بقیه ی شرکت کننده ها مصاحبه بشه و به صورت درست و عادلانه وارد شرکت بشه! با جدیت و لحنی خشک حرف میزد:«آدرین من رئیس این شرکتم!به نظرت چه اتفاقی میوفتاد اگه مرینت توی مصاحبه رد میشد؟مردم شروع میکردن به پشت سر گویی و چیدن داستان برای خودشون!میگفتن که تنها عروس گابریل اگرست نتونست توی شرکت پدر شوهرش استخدام بشه!گابریل آگرست حتی برای عروسش هم ارزشی قائل نیست و کلی مزخرفات دیگه که به شهرت شرکت میتونست ضربه بزنه!اگه مردم میخوان راجب من حرف بزنن،ترجیح میدم راجب طراحی هام باشه تا راجب زندگی شخصیم و خانوادم!» قبل ازاینکه حرفی که سریع ازش پشیمون شدم رو بپرسم،چند ثانیه توی سکوت بهش خیره شدم: «چه نقشه ای توی سرته؟چطور میخوای از مرینت استفاده کنی؟یا بهتره بپرسم چطور میخوای مرینت رو مثل من به عروسک خیمه شب بازیت تبدیل کنی؟» با عصبانیت حرف میزد:«آدرین!حواست به حرف زدنت باشه!من پدرتم نه دوستت!» بعد هم روشو برگردوند و همون مسیری که وارد اتاق شده بود رو برگشت به سمت در:«من فقط برای عروسم یه شغل توی شرکتم جور کردم.شغلی که لایغشه!همین و بس!»
*تق تق* به در اتاقش کوبیدم. «مرینت عجله کن!گفتی پنج دقیقه دیگه حاضری.الان پونزده دقیقه گذشته!پدر و مادرت منتظرن!» در اتاقش با شدت باز شد و با حجم عظیمی از بوی عطر که از اتاق خارج میشد،احاطه شدم. *سرفه* «چرا اینهمه عطر زدی؟!» کیفش رو از روی میز اتاقش برداشت و به سمت من،در،اومد:«خودت چی؟» از کنارم رد شد و سریع راهروی طبقه ی بالا رو به سمت پله های طبقه ی پایین،طی کرد. سوییچ رو چرخوندم و دنده رو جا انداختم.ماشین به حرکت دراومد.کمربندشو میبست. پرسیدم:«باید زودتر آماده میشدی.» گوشیش رو از توی کیفش درآورد:«با آلیا قرار داشتم.» -باید زودتر تمومش میکردی و میومدی خونه. اوفی کرد:«چه اهمیتی داره الان؟بالاخره داریم میریم دیگه!برای مامانم توضیح میدم چرا دیر کردیم.» چند دقیقه توی سکوت گذشت و وارد ترافیک پاریس شدیم.آسمون خالی از هر ابری بود و آسمون تبدیل به صحنه ی رقصی برای ستاره ها شده بود.هوا سرد بود پس روی کت تکم،یه پالتوی بلند چهارخونه ای کرمی سفید پوشیدهام.به بیرون نگاه میکنم اما حواسم به جاده و ترافیکه.مرینت همچنان سرش توی گوشیشه.آرنجمو روی لبه ی در ماشین که فاصله ی کمی تا شیشه اش داره،میذارم و به رو به رو خیره میشم.چراغ های قرمز ماشین ها هیپنوتیزم کنندهان. «چرا نگفتی با پدرم قرار داری؟» به خودش زحمت نگاه کردن بهم رو نداد:«چرا باید میگفتم؟» -چون به منم مربوطه -مربوطه؟ نگاهش کردم.اون هم کمی سرش رو بلند کرد و با چشم های بی احساسی نگاهم کرد.این اخلاقش جدا داره اذیتم میکنه.شاید داره ازم انتقام میگیره چون اون اوایل خیلی باهاش بد رفتاری کردم.شاید هم به خاطر جدایی از کت نوار(که خودمم)دیگه اون آدم سابق نیست.یاد حرف آلیا افتادم که بهم گفته بود مرینت داره ذره ذره ازبین میره و شاید روزی که خیلی هم دور نیست،تبدیل به آدمی بشه که دیگه نمیشناسیمش...!این من رو واقعا میترسونه.مرینت...لیدی باگ...عشق زندگیم به خاطر کار ها و حرف های من،به خاطر خانوادش،به خاطر محدودیت هاش،به خاطر فشار هایی که روشه...داره از دست میره...!شاید اون هم مثله من برای احساس آزادی ابرقهرمان میشد و توی خیابون های پاریس،بین زمین و هوا،میچرخید و مردم رو نجات میداد.شاید اون هم واقعا از درون احساس آزادی نمیکرد و لیدی باگ بودن اون حس خوب رو بهش میداد...!اما من با حرف هام وقتی گفت میخواد ازم جدا بشه تا ازدواج کنه،با رفتار هام و جدا کردن شیفت های گشت زنیمون،اون حس خوب رو هم ازش گرفتم...!شاید همه چی تقصیر منه...!با صدای بوق ماشین های پشت سریم به خودم اومدم و توی ترافیک شبونه ی پاریس حرکت کردم.
اینم نقاشی که چند وقت پیش کشیدم و گفتم با شما به اشتراک بذارمش...هیچوقت نمیتونم عینه اسطورهی بزرگم danismilek بکشم ولی سعیی کردم به روش اون رنگ آمیزی کنم...
تا پارت بعدی خدانگهدارتان.لطفا نظرتون رو راجب این پارت بگید و لایک هم یادتون نرههههههههنکبدیحط
پارت بعدیییی😅
دلم تنگ شوده بود
با دیدن پستت یهو کل خاطرات جوونیم اومد جلوی چشمام😭✨
ببین
؟
برگام منتشر شد🤣
میتونی فکر کنم ادامشو بزاری ها!
فکر کنمممم