سلام پارت جدید دوستان(معرفی خاصی نداره واقعا)
وقتی وارد اتاق پذیرایی میشیم،گابریل آگرست روی یکی از مبل های تک نفره روبهروی پدرم و کنار آدرین نشسته.مادرم به زیبایی و با احترام به هردوشون سلام میکنه.من هم پشت سرش به پدر شوهرم خوش آمد میگم.کنار آدرین میشینم و به گابریل آگرست بزرگ نگاه میکنم.سرتاپاش رو با کت و شلوار سفید و شیک براقی پوشونده و اینطوری موهای سفیدش دیگه خودنمایی نمیکنن.وقتی آدرین سرش رو به سمتم برمیگردونه،من نگاهم رو از پدرش برمیگردونم به سمت پدر خودم. صحبت های حوصله سر بر و بی پایانی راجب کار میزدن.متاسفانه کسی توی این اتاق نیست تا بتونم باهاش حرف بزنم.آرزو میکنم که آلیا اینجا بود.وقتی خبر میدن که شام حاضره،با خوشحالی ازاینکه این بحث همینجا تموم میشه،از جام بلند شدم و همگی به سمت سالن غذاخوری رفتیم.میز چوبی بزرگ غذاخوری،پر از غذاهای لذیذ،با شکوه و متنوع بود.اما بوقلمون شکم پر اون وسط خودنمایی میکرد.همه سر جاهای خودشون نشستن.پدرم سر میز،آقای آگرست یه طرفش و مادرم طرف دیگش.من کنار مادرم و آدرین هم کنار پدرش نشست.نفسی از روی آسودگی کشیدم چون نمیتونستم تحمل کنم موقع غذا هم پیش من بشینه.
غذاها کشیده میشن و صحبتهایی که فکر میکردم تموم شدن،ادامه پیدا میکنند.با وجود این بوقلمون بینظیر و خوشبو روی میز،همه از بقیه ی غذاها میخورند طوری که انگار دلشون نمیاد این هنر زیبا رو خراب کنند. یک قاشق دیگه از سوپ ترش و تندی که مادرم با دستور پخت خانوادگیش پخته،میذارم دهنم و شروع به جویدن توفو ها میکنم.مکالمهی پدرم و آقای آگرست رو به پایان رفته و حالا بیشتر روی غذا خوردن تمرکز کردهاند.شاید هم پدرم سعی کرده سکوت کنه تا با نگاه های پرخشم و هشدار مادرم بیشتر روبهرو نشه.مادرم هیچ خوشش نمیاد که سر میز غذا زیاد حرف زده بشه،مخصوصا اگر راجب کار باشه.پس حرف رو عوض میکنه:«میدونی گابریل،برای پدربزرگ شدن دل تو دلم نیست!بیصبرانه منتظرم تا نوههام رو بغلم بگیرم و بهشون شیرینی پزی یاد بدم!» حالا پدرم اونقدری با آقای آگرست احساس صمیمیت و راحتی میکنه که با اسم کوچکش صداش میکنه. شوکه شدهام و زبانم بند اومده.نه تنها من،بلکه آدرین و آقای آگرست هم حرفی نمیزنند.هیچکدوممون انتظار چنین حرفی رو نداشتیم.آقای آگرست همینطور به پدرم خیره شده و حرفی نمیزنه.به نظر میرسه برخلاف پدرم،آقای آگرست اونقدری احساس پیری نمیکنه که بخواد مسئولیت پدربزرگ بودن رو به دوش بکشه!صدای هشدار دهندهی مادرم بلند میشه:«تام!» اما پدرم میخنده:«چیه سابین؟!نگو که دلت نمیخواد نوههات توی خونه شلوغ بازی دربیارن و مایهی عذاب خدمتکار ها نشن!هاهاها!فکر میکنی به کی میرن؟هاهاها!!!» عرق کردهام.نفسم رو بیرون میدم.معلومه که اینطور فکر میکنن.من و ادرین تمام تلاشمونو برای اینکه نشون بدیم یه رابطهی خوب و سالم داریم،کردیم و مثل اینکه زیادی دراون خوب بودیم! چشمام به آدرین نگاه میکنن تا ریاکشنش رو به این بحث ببینن اما با دیدن لب پایینش که به دندونش کشیده شده تا جلوی خندهاش رو بگیر،گشاد میشن.منظور آدرین ازاین حرکت و لبخندی که به زور کنترلش میکنه چیه؟!نکنه واقعا خیال داره این ازدواج رو واقعی کنه درحالیکه که ما قراردادی بر خلاف این امضا کردیم؟!تنها کلمهای که میتونم برای توصیف این مردی که روبهروم نشسته به کار ببرم،فقط و فقط "عجیب و غریب" هست و بس. دلم میخواد جمجمهاش رو بشکافم و مغزش رو ازاون تصوراتی که ممکنه داشته باشه،پاک کنم. با صدای پدرم بهش نگاه میکنم:«ببینم بچه ها،کی قصد دارین خانوادهتون رو بزرگ تر کنین؟» صداش پر از شوق و ذوقه.همین من رو بیشتر عصبانی و ناراحت میکنه. آدرین گلوش رو صاف میکنه تا چیزی بگه اما بهش مجال نمیدم.هیچ نمیخوام بدونم جوابی که میخواسته بده،چی بوده. «پدر،از نظرمون خانوادهمون همین الان هم به اندازهی کافی بزرگ هست!چه نیازی به بچهست؟» سنگینی نگاه مادرم رو حس میکنم.گابریل از لیوانش جرعهای نوشیدنی مینوشه.معلومه از این موضوع بحث هیچ خوشش نمیاد. پدرم اخم ریزی میکنه:«منظورت چیه؟بچه باعث استحکام خانوادهست و همچنین به خونه شادی و نشاط میاره!چرا نباید بچه نخواید؟!» اینبار آدرین از من پیشی میگیره و حرف میزنه:«راستش ما "فعلا" بچه نمیخوایم!از نظرمون هنوز خیلی زوده و دلمون میخواد که بیشتر دوتایی وقت بگذرونیم!»
و بعد رو به من لبخندی میزنه.بهونهی دروغینی که آورد،توانایی ادامهی بحث رو از پدرم گرفت اما من رو راضی نکرد. بعد از تایید کردن حرفش،دوباره به جویدن توفو ها پرداختم.به هرحال بعد از گذشت یکسال قراره ما جدا بشیم.پس بهونهای که آورده میتونه تا اونموقع مارو از پیش کشیده شدن دوبارهی این بحث،مصون نگه داره. گابریل آگرست بحث رو عوض میکنه: «راستی آقای دوپن!دخترتون واقعا استعداد بینظیری توی طراحی لباس داره!مطمعن باشید پلههای ترقی رو زودتر از چیزی که فکر کنید طی میکنه.مخصوصا حالا که شروع به کار توی شکرت ما کرده.بهتون اطمینان میدم که شرکت آگرست پشتوانه و حمایت کنندهی عالی برای حرفهی مرینت هست و خواهد بود!» قاشقم در مسیر بشقابم به دهانم،معلق میمونه.چیزی که جرعت گفتنش رو نداشتم،همین الان به صورت نامناسبی گفته شد.
ببخشید دیر گذاشته شدم و اینکه پارت کوتاهی بود💗😭دوستون دارمم
عالی بود و اینکه فن آرتتم خیلی وایب خوبی داشتت😭🎀
عالی بود❤
پارت بعدیییییی😜👑💞
خیلی خیلی قشنگ بود
البته همش از استعداد های نویسندشه😘
قربونت برم عزیزم خوشحالم دوستش داشتی
پس از سالها بالاخره اومد
هورااااااااا🥳
میشه بیشتر رو به دید آدرین اختصاص بدی؟😁یعنی مرینت قراره کی از آدرین خوشش بیاد؟پارت ۳۸؟
نه جدی میگم.کی؟
تا فصل دوم رو نوشتم ولی یادم نیست چقدر از دیدگاه آدرینه
آمممم منم نمیدانم اطلاعی ندارم
واییی عالی هستی ادامه بدهه😭😭❤❤✨✨✨
فن آرت🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐🛐♾
رمان 🛐
نویسنده 🛐🛐🛐
🤭🫂
رمانت عالیه
مرسیی
واییییی بلخرهه بعد یه قرنن اومددد یادشش بخیرر🤝😭
🥰