پارت جدید(این فصل بعد چهارسال داره تموم میشه🤣)
•Part 25• پدرم نگاهی به من میندازه که میدونم الان متعجبه اما به زودی پر از خشم خواهد شد. صدای بمش شنیده میشه:«مرینت؟» سنگینی نگاه مادرم رو احساس میکنم.اون هم نگاه مهربان یا مادرانهای نیست. صدای پدرم بالا تر رفت:«مرینت!؟آقای آگرست چی داره میگه؟!» حرفی که آقای آگرست زد باعث شد پدرم به جای (گابریل) دوباره اون رو با عنوان (آقای آگرست) صدا کنه. باز هم سکوت کردم.نمیدونم باید چی بگم.قاشق هنوز هم توی دستم مونده. صداش باز هم بالاتر رفت:«مرینت!!؟وقتی ازت یه سوال میپرسم بهم جواب بده!» قاشق رو آروم توی بشقابم گذاشتم.آب دهنم رو قورت دادم با اینکه دهنم خشک شده.بهش آروم نگاه میکنم و سعی میکنم محکم باشم.نباید ترسم رو نشونش بدم چون اونطوری من رو از کاری که بعد از کلی سختی گرفتم بیرون میاره و مطمعن میشه هرگز نتونم دوباره به سمت مد و فشن برم. دستش مشت شد و با میز برخورد میکنه:«من و مادرت بار ها بهت گفتیم که تو تنها وارث حرفه و شرکت های مایی!و تو باز هم به ما و تمام زحمت هامون بی توجهی کردی و رفتی دنبال نقاشی و لباس!!!» مادرم سعی داره آرومش کنه:«تام!لطفا آروم تر!» آگرست ها هیچ حرفی نمیزنن.زمانی برای نگاه کردن بهشون و فهمیدن احساسشون به این قضایا رو ندارم.الان تنها شانسم برای راضی کردن پدرم هست و من باید ازش نهایت استفاده رو ببرم وگرنه باید تا اخر عمرم حسرت این لحظه رو بخورم. «پدر لطفا!من هم بار ها به جفتتون گفتم که هیچ علاقه یا حتی استعدادی توی زمینهی آشپزی یا شیرینی پزی ندارم!چرا میخواید من رو مجبور به کاری کنید که توش خوب نیستم!؟من راهم رو پیدا کردم و میخوام ادامش بدم!لطفا یکم-» حرفام رو قطع کرد:«من و خاندانم تمام عمرمون زحمت نکشیدیم که آخرش تو بخوای به خاطر چندتا تکه پارچه اونارو دور بریزی!!!من و مادرت هم بالاخره عمرمون به آخرش میرسه،اونوقت چه کسی میخواد حرفهمون رو ادامه...» چشمام رو روی هم فشار میدم.با وجود اینکه بهم کلی سخت گرفتن و الان هم دارم جلوی زورگویی پدرم میایستم،اما باز هم بهشون وابستهام و فکر اینکه ممکنه یه روزی دیگه نباشن برام به شدت آزار دهندهاست.وقتی چشمام رو باز میکنم مجبور میشم دوباره ببندمشون و دوباره بازشون کنم.وقتی اون هالهی بنفش که به شکل پروانه جلوی صورت پدرم شکل گرفته رو میبینیم،نمیتونم باور کنم که پدرم حتی وقتی دعوا به اوج خودش هم نرسیده آکوماتیزه شده!
مادرم جیغ خفهای میزنه و از پدرم و میز فاصله میگیره.آقای آگرست و پسرش هم مثل مادرم از میز فاصله میگیرن اما من همونطور مات و مبهوت به آکوماتیزه شدن پدرم نگاه میکنم.به شکل یک هیولای پشمالو تبدیل میشه که دور مچ هاش تاک های کلفتی پیچیده شدن. پدرم آکوماتیزه شد...به خاطر من...دوباره...! عربده میکشه:«مرینت!!!بعد از اون همه زحمتی که برات کشیدم،نمیتونی اینکار رو با من بکنی!تازه متوجه شدم که اونطور که باید بهت سخت نگرفتم و خوب تربیتت نکردم!!!حالا مطمعن میشم که دیگه نتونی از من سرپیچی کنی و حتما وارث خوبی برای من و اجدادمون باشی!» تاک های خیلی بیشتری از زمین زیر پاهاش خارج میشن و چند تا هم به سرعت دور من پیچیده میشن.اونقدری سفت بودن که به سختی نفس میکشم. صدای آگرست رو میشنوم که اسم من رو صدا میزنه و به سمتم میدوئه اما سرعتش به اندازهی سرعت کشیده شدن من توسط تاک ها به سمت پدرم،نیست و نمیتونه من رو نجات بده.شک دارم میتونست کمکی هم کنه حتی اگر به موقع به من میرسید. با تاک ها ارتفاع میگیریم و مثل دفعهی قبلی که آکوماتیزه شده بود،به آسمان میریم اما اینبار آسمان تاریکه و میتونی صفحهی نقاشی جهان رو ببینی که با چند تا نقطهی سفید و یه نقطهی بزرگتر،چه منظرهی زیبایی رو خلق کرده. دوباره با تاک هاش یک زمین بزرگ برای مبارزهاش درست میکنه و من رو در یک گوی بزرگ که با بهم پیچیده شدن تاک ها شکل گرفته،زندانی میکنه.دفعهی قبلی که پدرم اینشکلی شد رو به یاد میارم.وقتی داشتم به آلیا میگفتم پسری که چند وقته باهاش قرار میذارم بهم گفته که من براش کافی نیستم،یکی از خدمتکارها شنیده بود و وقتی داشت این قضیه رو به یک خدمتکار دیگه میگفت،پدرم شنید و تصمیم گرفت تا آخر عمرم خودش از من در برابر تمام جنس های مخالف حفاظت کنه.اون روز تیکی رو گم کرده بودم و نتونستم به راحتی تبدیل بشم اما اینبار تیکی هم باهام هست.در تاریکی مطلقی که به خاطر بودن در اون گوی تاکی هست،تبدیل میشم و تصمیم میگیرم کمی اطراف رو بگردم بلکه بتونم راه خروجی پیدا کنم هرچند که کوچک باشه.اما همینکه اولین قدمم رو برمیدارم،تاک زیر پام شروع به تکون خوردن میکنه انگار که یک موجود زندهست.با چند تا حرکت ازش جا خالی میدم اما تاک های بیشتری به حرکت در میان تا من رو سر جام نگه دارن.تعدادشون اونقدر زیاده که به سختی از همشون جا خالی میدم.دستم به سمت یویوم میره اما سریع پس میکشم.این تاک ها درست مثل یک موجود زنده حرکت میکنن و به نظر میرسه با حرکت کردن من به حرکت در اومدن؛این یعنی اون ها میتونن حرکت های من رو حس کنن.درست انگار دارم روی بدن فردی حرکت میکنم و اون فرد میتونه احساسش کنه.و ازاونجایی که این تاک ها به پدرم متصلاند،پس پدرم داره این هارو کنترل میکنه.پس اگر سعی کنم با یویوم این تاک ها رو ببرم،پدرم حسش میکنه و متوجه میشه که من عجیب رفتار میکنم.من نمیتونم کاری کنم تا پدرم بیاد داخل و ببینه که دخترش یه قهرمانه! درآخر اونقدری تاک ها زیاد تر شدن که دیگه نتونستم جا خالی بدم و وقتی گیر یکیشون افتادم،بقیه هم درست مثل یک کار شروع کردم به پیچیدن دور بدنم.فعلا از دست من کاری برنمیاد.باید فکر کنم و راهی پیدا کنم.
ببخشید این پارت چرت بود🙏یه پارت دیگه هم تحمل کنید فصل جدید رو شروع میکنیم🤺🌼کاور هم نقاشی خودمه نمیدونم قبلاً دیدین یا نه
یادتون نره برام کامنت بذارید و نظرتونو بگید👀 بای بای تا پارت بعدییی
هورا پارت جدید 🥳
مرینت بچه دار میشه؟
راست میگه کوتاههههه ولی عالیهههههه
دلم میخواد زودتر پارت جدیدو بزاری خیلی دوست میدارم!
عالی بوووود
فقط چچرراا اینقدر کوتاااااااااااااااههههههه
و درضمن..تاک چیه🐼😂؟
یه گیاهه، تو گوگل میتونی راجبش بفهمی، اما اگر قسمتهایی از فصل ۳ و ۴ که پدر مارینت آکومایی میشه رو دیده باشی همونیه که پدرش شبیه یه گرگینهست و قدرت آکوماییش کنترل تاکهاست