جهان؛
«یک روز همهچیز را با خود به گور میبرم؛ از این پیراهنِ پاره تا این جهانِ فرسوده. جهانی که مرا زیر لگدهایش دفن کرد.» مبینا این را گفت و سکوت خانه را سنگینتر کرد. شیما که غرق در رنگها بود، آرام زمزمه کرد: «جهان را یک نقاشی دیدم؛ نقاشیای به هنرمندی انسانها. انسانهای فرسودهای که قلمشان فقط سیاه و سفید است، و انسانهایی که حتی برای غم، گلِ سرخ میکشند.»
نیما سخنش را گرفت و ادامه داد: «اگر جهان رنگی داشت، خاکستری بود؛ جهانی که میسازد و میسوزاند و در پایان، تنها خاکسترش را در آسمانی خاکستری رها میکند.» امیر با خشمی که در چهرهاش میلرزید، فریاد زد: «جهان را نباید رنگ کرد؛ باید شکست. اگر او را نشکنی، او تو را میشکند، با بیعدالتیها و نابرابریهایی که مثل بختک روی تنت میافتد و میخندد.» سکوت دوباره خانه را بلعید.
میان این جهانهای شکسته و صداهای سنگین، تنها یک تصویر بود که جهان را برایم دوباره معنا کرد؛ تصویری که روزی در چشمانِ عسلیِ تو روشن شد. صدایت کردم تا حرفِ دل را بگویم، اما وقتی ایستادی و نگاهم کردی، سخنم را قورت دادم و فقط گفتم: «موفق باشی.» و تو رفتی. اما آن روز میخواستم چیز دیگری بگویم: «میخواستم بگویم جهان را در چشمان تو دیدم؛ جهانی که اقیانوسی از شادی بود و غم در میان موجهایش میرقصید. ترس و شر را دیدم که دستِ فروتنی و دلیری را گرفته بودند. تنهایی و شلوغی را یافتم که مکمل یکدیگر بودند و هیچگاه هم را رها نمیکردند.
جهانِ تو نقاشی نبود؛ چهرهای از احساسات بود. احساساتی که به شیوهی خود رنگ میگرفتند و گاهی در مرزِ بیرنگی میایستادند. شاید شکننده بودند، اما همین شکستن، تو را میساخت. جهانِ تو زندگی بود؛ زندگیای فراتر از مرزها—مرزهایی که تو شکستی و دیگران فقط تماشا کردند. کاش آن روز میگفتم که جهانِ من، با تمام بیعدالتیها و خاکسترهای نیما و خشمِ امیر، تنها در نقطهای از چشمان تو متوقف میشود؛ جایی که مرزها فرو میریزند و از این ویرانهی بزرگ، فقط تماشای آرامِ تو در میان طوفان باقی میماند. من در آن روز، جهان را در تو گم کردم؛ و شاید هرگز آن را نیابم.»
جهان؛ به لیست بهترینها افزوده شد.
توسط 🐳fairymoon
مچکر❤✨
احساساتی شدم🥲
ای بابا🥹❤