درود، با من آشنا میشید؟
من از تبارِ همان روباههایی هستم که ترجیح میدهند در سکوتِ سایهها، نبضِ جهان را بگیرند تا اینکه در هیاهویِ نورِافکنها گم شوند. اگر از دور مرا ببینی، شاید فکر کنی دختری هستم در محاصرهی کتابهایِ زیستشناسی و تستهایِ بیپایانِ تجربی؛ دختری که قرار است با منطقِ سردِ پزشکی پیش برود. اما حقیقت، زیرِ این پوستهیِ ظاهری، داستانی کاملاً متفاوت دارد.
سیمایِ من، تلهای است که در میانِ نور و سایه بنا شده است. در نگاهِ نخست، چهرهای بیگناه و “بیبیفیس” میبینی؛ گویی فرشتهای است که از میانِ مهِ صبحگاهی گم شده است. موهایِ مشکیِ چتریام، همچون شبِ بیماهی هستند که بر پیشانیام نشسته و چشمهایِ سیاهم، دو گودالِ عمیق از رازند که هر کسی را میتوانند به درونِ خود بکشند و در آن گم کنند. پوستی به سپیدیِ ماهِ در میانهیِ شب، که گویی تابشِ نور را به چالش میکشد و قدِ متوسطم، آرامشی کاذب به محیط میبخشد؛ آرامشی که پیش از طوفان در شکمِ دریاست. اما مرا با این پوششِ ظریف و معصومانه اشتباه نگیرید؛ من در این کالبدِ روشن، سایههایی از قلمروهایِ پنهان را پنهان کردهام. من، آن زیباییِ دراماتیکی هستم که در تاریکیِ یک شعرِ ادگار آلن پو متولد شده است؛ زیبا، اما با طعمی از ابهام و راز.
من در مرزِ دو جهان زندگی میکنم. یکی دنیایِ واقعیتهایِ بیولوژیک و دیگری، قلمرویِ بیانتهایِ خیال. برای من، دوبلوری تنها تغییرِ لحنِ صدا نیست؛ بلکه هنرِ دمیدنِ روح در کالبدِ بیجانِ کلمات است. وقتی میکروفون را در دست میگیرم، آن روباهِ مرموزِ درونِ من بیدار میشود و صدا، نه از حنجره، که از عمقِ تاریکیهایِ بنفشِ قلبم به پرواز در میآید. من نویسندهام؛ اما نه از آنهایی که برایِ پر کردنِ قفسهیِ کتابخانهها مینویسند. من با واژهها دیوار میچینم، دیوارِ دفاعیِ من در برابرِ بیعدالتی، دروغ و غیبت. برای من، جهان یک کتابِ باز است؛ هر ستاره در آسمانِ شب، جملهایست که هنوز تمام نشده و هر سیاره، رازیست که منتظرِ کشف شدن است. من به «کتابِ درسی» بسنده نمیکنم، وقتی میتوانم «کتابِ کهکشان» را بخوانم.
خیلیها از «هدف» میگویند و در مسیرِ رسیدن به آن، خودشان را گم میکنند؛ اما من؟ من دنسری هستم که ریتمِ ضربانِ قلبم را با موسیقیِ درونیِ خودم تنظیم میکنم. رقصِ من، رهایی از قیدوبندهایِ کلیشهای است. بله، من از حشرات میترسم، اعتراف میکنم! اما وحشتِ واقعی برای من، آدمهایی هستند که با بیرحمیِ تمام، رویاهایِ دیگران را به سخره میگیرند تا قدِ کوتاهِ اعتمادبهنفسِ خودشان را بلندتر نشان دهند. این برای من، بزرگترین بیعدالتیِ جهان است. من، روباهیام که در تاریکیِ شب، نورِ خود را پیدا میکند. شاید هنوز در ابتدایِ راهِ ساختنِ دنیایم باشم، اما هر چیزی که میسازم، از طراحیهایم گرفته تا ملودیهایی که در ذهنم آهنگسازی میکنم، همگی ریشه در همین باورِ عمیق دارند: عدالت، برابری و صداقتی که حتی در دنیایِ تیره و تار هم باید پیدا شود.
من، همان روباهی هستم که جهان را نه از لایِ صفحاتِ کتابهایِ درسی، که از میانِ شکافِ واقعیتها میخواند؛ با نگاهی به ستارهها و قلمی که همیشه آماده است تا حقیقت را –حتی اگر تلخ باشد– به نامِ نور بنویسد. من اینجا هستم تا با صدایی که از دلِ خیال برآمده، روایتگرِ آنچیزی باشم که دیگران در سکوت، از ترسِ قضاوت، در گلویشان خفه کردهاند. من همچنان مینویسم، میرقصم و تماشا میکنم؛ چون این تنها راهی است که میتوانم خودم را در این دنیایِ شلوغ، «زنده» نگه دارم.
واقعا اگه یه تریبون و میکروفون میدادن میگفتن خودتو معرفی کن به این خوبی نمیشد 👌
بوس به بهت❤🍓
زیبا ترین بیو وجود ندا-
ممنون❤
واییی چقد بیوت رو دوس داشتمممم🫠🫠🫠🫠🫠🫠🫠🌞🌞🍋🍋🍋✨✨✨
میتونم افتخار اشنایی با همچین بانوی زیبایی رو داشته باشم؟
افتخار اشنایی با شما رو من باید داشته باشم❤✨
حتما از خدامهههههههه
منم از خدامهههههه🌙💜
من خیلی خوشحال میشم خیلی خیلیا خیلی خیلی خیلی ها
منمممممممممممم
ناححححح مننن
بهترین بیو ای که دیدم
💜✨
🐕🐾
چقدر خوب خودتو توصیف کردی
مچکر🍓
قربونت
عالی بود
بهترین بیویی که تاحالا دیدم
آفرین بانوی نویسنده
مرسی فدات شم🥹🫂🍓