میدونید کیپورد کجاست؟ خب، احتمالا کمتر کسی میدونه بیاید یکم بازم با ماشینِ ذهنیمون بازم به گذشته بریم.
اینا نخود و لوبیاهای اقیانوس اطلس نیستن. کیپوردن. کشوری که تا قبل این جام جهانی کسی نمیدونست(یا حداقل خیلی کمتر کسی میدونست) وجود داره.
اون قبلنا البته اوضاع طور دیگهای بود؛ طوری که اگه از چشمرنگیا میپرسیدی سه تا کلمه با «ک» بگن، یکیش «کیپورد» بود.
اینجا یه تیکه از وستروس یا ساخته هوش مصنوعی نیست.اما استعمار یه کاری باهات میکنه که حتی اگه یکی از محشرترین جاهای دنیا هم باشی، بازم کسی اسمت رو نشنیده باشه.
اون روزا کیپورد برای چشمرنگیا یه چیزی تو مایههای استراحتگاه بین راهی بود که وقتی بهش میرسیدن، میزدن کنار و یه چایی و چیزی میخوردن و دست و پایی سبک میکردن و از اینجور حرفا؛ یه استراحتگاه بین آمریکا و آفریقا که اون روزها اصلیترین مسیر تجارت ب.رده تو جهان بود.
استراحتگاهی که البته طبق معمول «کشفش» کرده بودن؛ انگار نه انگار که یه عده از قبل اونجا زندگی میکردن. فقط مشکل اینجا بود که این «کشف» زیادی طول کشید. یه چیزی دور و بر پونصد سال.
دیگردادوسها / مطرودان / تفشدهها / لهشدهها / مسخرهشدهها / «شما چرا مثل آدم نمیتونید زندگی کنید»ها / فحشخوردهها / حوصلهسرنبرها / «حالا که نمیتونید مثل آدم زندگی کنید، از کشور ما بزنید به چاک»ها و از اینجور حرفا.
اینایی که نوشتم یه جور رمز یا ورد یا شعر یا جادو نیست. توصیف یه گروهه. کدوم گروه؟ ماجرا به قرن پونزده و شونزده میلادی برمیگرده؛ به روزهایی که دادگاههای تفتیش عقاید پرتغال مثل مور و ملخ حکم تبعید صادر میکردن. اونم برای کی؟ برای نویسندهها و فیلسوفها و روشنفکرها و خلاصه هر کسی که یه خرده سرش به تنش میارزید. اونم به کجا؟ به کیپورد. به این گروه میگفتن دیگردادوسها یا مطرودان یا یه چیزی تو این مایهها.
دادگاههای پرتغال میخواستن اونا رو مجازات کنن اما حواسشون به یه چیز کوچیک نبود؛ کیپورد داشت کمکم به یه جور بهشت تبدیل میشد؛ یه جزیره پر از دانشمند و فیلسوف و نویسنده که هیچجوره با هموطنای چشمرنگی خودشون حال نمیکردن.
دیگردادوسها (یا همون تبعیدیها) کمکم با بردههایی که به کیپورد رفت و آمد داشتن ازدواج کردن و بچهدارشدن و یه طبقه اجتماعی به اسم کریولها درست کردن و از اینجور حرفا. کریولها به خاطر جایی که ازش اومده بودن و آدمایی که باهاشون ازدواج کرده بودن، هم زبون پرتغالی بلد بودن، هم آفریقایی، هم با سواد بودن و هم حساب و کتاب سرشون میشد. واسه همین چشمرنگیا اعتماد زیادی بهشون داشتن و مهمترین کارهای کیپورد رو به همینا سپرده بودن، اما خب روحشون هم خبر نداشت که دارن با همین حرکت گور خودشون رو میکَنن.
خلاصه تو روزایی که چشمرنگیا داشتن آدما رو به جرم فکرکردن روی این چرخها سر و ته میکردن، توی کیپورد دانشمندا و فیلسوفا و بردهها هر شب دور هم مینشستن و شعر میخوندن و گل میگفتن و گل میشنفتن و یه نقشههایی میکشیدن که روح پرتغالیا هم ازشون خبر نداشت.
اوایل قرن نوزدهم و بیستم میلادی کار به جایی رسید که نرخ باسوادی تو کیپ ورد، از خیلی از شهرهای پرتغال بیشتر بود.تبعیدیها و بردههای دیروز، حالا فقط با سواد نبودن، اونا داشتن واسه خودشون مجله هم چاپ میکردن؛ مجلهای که اولش فقط پر از شعر و داستان و از اینجور حرفا بود اما به مرور به یه جور ابزار مبارزه تبدیل شد. نویسندههای مجله از مردم محلی میپرسیدن:«کیپورد تا کی قراره حیاط خلوت پرتغال باشه؟ مگه ما کیپوردیا خودمون آدم نیستیم؟»
اینجا بود که چشمرنگیای پرتغال بزرگترین اشتباه زندگیشون رو کردن. یعنی یه جورایی خواستن زرنگبازی در بیارن ولی طبق معمول گند زدن. اونا تصمیم گرفن به جای اعدام این آدما، اونا رو بفرستن دانشگاه لیسبون تا مغزشون رو با مزخرفات خودشون پرکنن اما همه چی برعکس شد؛ روشنفکرای لیسبون که تا دیروز تو چاردیواری جزیره گیر افتاده بودن، حالا فرصت داشتن با استفاده از ارتباطات دانشگاه، یه شبکه مخفی سرّی راه بندازن؛ شبکهای که رئیسش این یارو، یعنی امیلکار کابرال بود؛ رهبر کلهخراب جنبش ضداستعماری کیپورد که سرش درد میکرد برای دردسر.
امیلکار به کیپورد برگشت، برای مردم کشورش اسلحه جور کرد و بزرگترین قیام مسلحانه تاریخ جزیره رو راه انداخت تا پرتغالیا رو بفرسته به همونجایی که ازش اومده بودن.
خبر بد: امیلکار تو 20 ژانویه 1973 ترور شد. اونم به دست یکی از نزدیکترین دوستاش که در واقع جاسوس پرتغال بود. خبر خوب: این ترور باعث نشد مبارزه مردم متوقف بشه و کیپ ورد تو پنج جولای 1975، بالاخره بعد از پنج قرن استعمار، مستقل شد و چشمرنگیای پرتغال رو با لگد پرت کرد بیرون.
عالی بود ✨
خسته نباشی🪷
مچکرمم
خیلی جالب بود👏👏🤩
ممنون که وقت گذاشتی و خوندی.