درودبرتو! آیا تا به حال عاشق کسی بودهای که هیچوقت نیامده؟ یا شاید عاشق خود انتظار؟ این متن روایت فروپاشی یک سراب روانی است؛ سفری از دل اجبار تکرار ، به سوی سوگ واقعی و در نهایت، بازسازی یک زندگی با تجربههای تازه. اگر جرأت دیدن پشت پردهی احساساتت را داری در را باز کن و این داستان و ماجرای پشت پرده اش را با دقت دنبال کن.
ارام در کلبه را باز کردم و اجازه دادم خرده های چوب به زیر پوست بروند ؛ دردش را دوست داشتم ... شاید بتوان گفت همیشه از درد استقبال میکردم وگرنه که تو را سالها پیش از یاد برده بودم در را باز کردم و داخل شدم ؛ امیدوار بودم آمده باشی ناگهانی و بی خبر درست همانطور که رفته بودی ... پا روی تخته چوب ها گذاشتم و اجازه دادم تکه های برف چسبیده به چکمه ام روی زمین ذوب شود ؛ امدم و چشم انداختم به امید حضور تو اما ... اما نبودی... نیامده بودی ... هنوز نه به تو نگاه کردم ببخشید به سایه خیالین تو نگاه کردم و فهمیدم دلتنگ تر از همیشه ام که هنوز میان هیچ ترین پوچ نیز به دنبال تو میگردم ؛ با خود اندیشیدم مگر انچه میان ما بود برایم چه داشت جز درد و رنج و انتظار ... و به راستی که هیچ نداشت هیچ و بله ... اگر میخواهی بدانی باید بگویم هنوز برای رابطه ما نامی نگذاشته ام ..جرئتش را نداشته ام و تو هم به من فرصتش را نداده ای
نمیدونم با این شدت برای همه تون پیش اومده یا نه ولی میدونم که برای هرکسی همواره روابطی هست که به پایان میرسن اما در درون اون فرد با قدرت پابرجا ان. یکجورایی مثل همین متن. مردی که سالهاست معشوقه اش رو از دست داده اما هنوز به انتظار میشینه. در رو باز میکنه، برفِ چکمههاش رو نگاه میکنه که آب میشه، و باز هم به سایهای خیالی سلام میده. و راستش این دیگه دلتنگی نیست. این یه نظم ذهنی پایدار شده. یه جور اختلال کوچک در سازوکار سوگ. توی ادبیات روانکاوی به این میگن سوگ پیچیده ؛ جایی که فرد بهجای جابهجا کردن انرژی عاطفیاش روی سوژههای جدید همون نقطه رو نگه میداره با این تفاوت که دیگه اون نقطه خودش تبدیل میشه به یه آبجکت درونی. یعنی، تو دیگه منتظر اون آدم نیستی؛ داری منتظر خود منتظر بودن میمونی و این یه جور خودارجاعی روانیه که هیچوقت قرار نیست به سرانجام برسه چون سرانجامش تهی شدن مطلق بعد از بازگشته.
از منظر نظریهٔ دلبستگی بالبی این الگو دقیقاً منطبق بر سبک دلبستگی اضطرابی-دوسوگراست؛ جایی که فرد در کودکی مراقبی داشته که گاهی حضور داشته و گاهی نه، و این پیشبینیناپذیری تبدیل به الگوی اصلی عشقورزی شده. بزرگسالی که این الگو رو با خودش حمل میکنه در روابطِ عاشقانه، بهجای جستجوی صمیمیت واقعی به دنبال تکرار همون ناامنی آشناست . چون ذهن امنیت رو در تکرار چیزی میدونه که بلده حتی اگه اون چیز درد باشه. اون جمله «همیشه از درد استقبال میکردم» دقیقاً همون چیزیه که فروید بهش میگفت اجبار تکرار و بعدها لکان گفت لذت رنج . یعنی فرد نه از روی ضعف بلکه از روی یک لذت ناخودآگاه پارادوکسیکال خودش رو به درد میچسبونه. چون درد برای این سیستم روانی تبدیل به تنها مدرک عشق بودن شده. اگه درد نباشه پس عشق کجاست ؟ این یه معادلهی ذهنی غلطه اما سالهاست که توی ناخودآگاهت حل شده و دیگه به یه اصل بدیهی تبدیل شده.
و این وسط اون نامنداشتن رابطه خودش یه مکانیزم دفاعی ظریف و سربهمهره. هرچیزی که اسم داشته باشه محدود میشه، تعریف میشه، و نهایتاً میشه باهاش برخوردِ منطقی کرد. با نامنداشتن تو داری رابطهات رو در یه ناحیهی خاکستری محافظتشده نگه میداری که نه درد تمامشدهای رو برات تداعی میکنه، نه اینکه اجازهی شروع چیزی جدید رو بهت بده. این یه جور تعلیق عاطفیه مثل اون چیزی که بکت تو نمایشنامهی در انتظار گودو نشون داد، هیچوقت قرار نیست گودو بیاد و این انتظار بیپایان خودش به یه علت کافی برای زیستن تبدیل شده.
حالا برای خروج از این چرخه راهحل نه در فراموشیه و نه در عشق جدید. اون دو تا فقط جابهجایی نشانهست. راهحل در مواجهه با پوچی پشت این انتظاره. بیا صادق باشیم با خودمون ، اگر اون فرد فردا برگرده چی کار میکنی؟ دوساعت باهاش حرف میزنی، شاید یک شب رو باهاش میگذرونی، و بعد چی؟ بعد متوجه میشی که اون فرد، هیچوقت اون کسی نبوده که تو این سالها باهاش حرف زدی. چون تو با سایهای حرف زدی که هر سال، هر شب، هر برفی که آب شد، رنگ و بوی تازهای گرفت. اون فرد واقعی، تو این سالها تغییر کرده پیر شده آدم دیگه ای شده و با اون سایه فرق داره. تو با یه ساختار ذهنی زندگی کردی که به هیچوجه با واقعیت بیرونی انطباق نداره. به این میگن سرمایهگذاری روانی اشتباه . یعنی انرژی روانی عظیم خودت رو گذاشتی روی چیزی که نه تنها وجودِ فیزیکی پایدار نداره بلکه هر روز داره از تصویری که تو توی ذهنت ساختی فاصله میگیره.
راه عملی خروج سه قدمه اما هیچکدوم از این سه تا خوشایند نیست : اول - جابهجایی علت انتظار : از خودت بپرس چه چیزی در من، به این انتظار نیاز داره ؟ اگه جوابش تنهایی یا ترس از پوچی یا نیاز به یه طرح ذهنی برای پر کردن روزهاست پس بپذیر که مسئله خود اون فرد نیست. مسئله فقدان یک روایت جایگزین برای زندگیته و این کار توئه نه کار اون شخص . دوم - مراسم سوگ واقعی : برای رابطه ات یه اسم بذار. هر اسمی حتی اگه اسمش باشه رابطهای که تموم شد و من ازش ناراحتم . این اسمگذاری مثل سنگ قبری میمونه روی یه قبر خالی؛ قرار نیست اون فرد رو برگردونه اما به تو اجازه میده که دیگه هر روز سر یه قبر بینشون واینستی و بهش سلام بدی . سوگ وقتی تموم میشه که ما به مردهها اجازه بدیم مرده باشن.
سوم - پر کردن خلأ با تجربههای تازه، نه آدمهای تازه : این بخش رو خیلیها اشتباه میگیرن. فکر میکنن برای پر کردن جای خالی یه عشق، باید عشق تازه پیدا کنن. اما این فقط تکرار همون چرخهست. جای خالی روابط کهنه نه با آدم جدید که با تجربههای جدید از خودت پر میشه. چیزهایی که قبلاً نمیکردی ، جاهایی که نمیرفتی، کتابهایی که نمیخوندی، سکوتهایی که تحملش رو نداشتی. اینها جدیدن و بیخطرن. و کمکم ذهنت رو از اون تصویر تکراری، به سمت تصاویر تازهای هدایت میکنن که مال خودت هستن.
عالی بوددد
تشکرررر
عالی😭
مرسیی😭
چه جالب بودذذذ
مرسیییی:)
دیگه غلط املایی ها رو گردن نمیگیرم بزار بگن از عمد نوشته☝🏻
😂
عالی بود
مرسی
خواهش میکنم