آخرین آغوش؛ داستانی در زمان هخامنش در میان دو قبیله ماد ها و پارس ها.
شب، آرام بر دشت نشسته بود و ستارهها مثل چراغهای کوچک در آسمان میدرخشیدند. باد، صدای نرمش را میان کوهها و درهها میچرخاند؛ انگار طبیعت داشت داستانی قدیمی از عشق و سرنوشت را زمزمه میکرد. میان دو قلمرو پارسها و مادها، سالها بود که جنگ ادامه داشت و خاموش نمیشد. از روزی که نخستین شمشیرها بالا رفتند، دشمنی این دو قوم در تاریخ ثبت شد. هر نبرد زخمی تازه بر زمین میگذاشت و هیچکس باور نداشت که در میان این آشوب، عشق بتواند راهی برای خودش پیدا کند. اما سرنوشت همیشه غافلگیرکننده است.
در دل این سرزمین، دختری از قبیلهی ماد زندگی میکرد؛ آتوسا. دختری که جنگ را دوست نداشت و نگاهش همیشه به دوردستها بود، انگار دنبال حقیقتی میگشت که هنوز آن را نمیشناخت. در سوی دیگر، جنگجویی شجاع از قوم پارس بود؛ داریوش. مردی که از کودکی شمشیر در دست داشت و با سختیهای زندگی روبهرو شده بود. هیچکدام نمیدانستند که تقدیر، راهی مشترک برایشان در نظر گرفته است.
سالها پیش، وقتی داریوش هنوز پسربچهای جسور بود، برای فرار از سختگیریهای پدرش— اردشیر، یکی از فرمانروایان پارس—به «غلفزار خرگوشها» رفت. آن دشت برای او فقط طبیعتی سبز نبود؛ پناهگاهی بود که میتوانست در آن بدون فکر کردن به جنگ نفس بکشد. اما آن روز، چیزی فراتر از طبیعت انتظارش را میکشید. میان بوتهها و گلهای کوچک، دختری را دید… آتوسا. با چشمانی روشن که به دوردست خیره شده بود، بیخبر از اینکه کسی نگاهش میکند. همان لحظه، قلب داریوش لرزید. بعد از آن روز، داریوش هر روز پنهانی به غلفزار برمیگشت. چیزی در نگاه آتوسا بود که او را دوباره به آنجا میکشاند. آتوسا نمیدانست، اما در همین دیدارهای کوتاه، در دل داریوش جایگاهی پیدا کرده بود که از بین نمیرفت.
اما زمان گذشت و جنگ، داریوش را از آن رؤیا جدا کرد. سالها سپری شد. داریوش سرباز پارسها شد و آتوسا میان مادها با امیدی کمرنگ زندگی میکرد. تا اینکه جنگی سخت، مسیر زندگیشان را دوباره به هم رساند. نبرد نزدیک روستای مادربزرگ آتوسا بود؛ جایی که او همراه خواهرش برای دیدار آمده بود. وقتی شعلههای آتش از دور دیده شد، قلبش فرو ریخت. صدای فریادها بلند شد، زمین لرزید و سربازان دو قوم در نبردی بیرحمانه فرو رفتند.
آتوسا که در خانهای قدیمی گیر افتاده بود، دنبال راه فرار میگشت… تا اینکه ناگهان دستی محکم او را گرفت. داریوش بود. چشمانشان در هم قفل شد و انگار زمان برای لحظهای ایستاد. داریوش، بیآنکه دلیلش را بداند، آتوسا را از میان آشوب بیرون برد، او را بر پشت اسب نشاند و در گوشهای امن رهایش کرد. هیچ کلمهای میانشان رد و بدل نشد. آتوسا فقط نگاهش کرد و سپس بیآنکه حرفی بزند، دور شد… اما در ذهنش هزار پرسش بیپاسخ میچرخید.
چه قشنگگگ واقعیه؟
مرسیییییی... نه با خیالات خودم نوشتمش.
خیلی قشنکههه
مرسی بانو
💖
زیبا بود نسته نباشی
ممنون 🌻💛