در روزگاری که زمین، هنوز زبانِ درختان را میفهمید، و مه، چون پردهای بر چهرهی جنگلها کشیده میشد، ماری میزیست به نام «ژِرویِین»، با فلسهایی به رنگِ نقرهی کهنه، و چشمانی که مردمکهایشان، به جایِ گردیِ معمول، به شکلِ دو خطِ عمودیِ باریک بود، چون شکافی در زمان، که نوری از آن نمیگذشت. روزی، از میانِ درختانِ کهنِ جنگلِ «مرین»، صدایی برخاست که نه زوزهی گرگ بود و نه فریادِ پرنده. صدای «میسریا» بود، جادوگری که در تارِ عنکبوتِ با طلسمی کهنه، گرفتار شده بود. ژِرویین، بیآنکه بداند سرنوشت چه در کمینش نهاده، او را از بندِ طلسم رها ساخت. میسریا، با نگاهی که از کهنگی میدرخشید، گفت: «ژِرویین... مرا آزاد کردی، و این یعنی از این پس، هر چه از من بخواهی، با تمامِ سنگینیاش بر دوشِ تو خواهد افتاد. پس پیش از آنکه درخواستت را بگویی، یک بار دیگر به چشمانِ خویش بنگر.» ژِرویین اما، در آن روز، به سنگینیِ کلام او نیندیشید. او تنها به بادِ جنگل گوش میسپرد.
چندین ماه گذشت. روزی، از میانِ درختانِ مرین، دختری وارد شد به نام «نِرگال»، با سبدی از شاخههایِ بید، برای چیدنِ سیبهایِ سرخِ پاییزی. موهایش را باد به هم میریخت، و چشمانش، چون آبیِ آسمانِ پس از باران، میدرخشید. ژِرویین، از پشتِ درختان، او را نظاره کرد، و برایِ نخستین بار، قلبی که هرگز برایِ کسی نتپیده بود، چیزی را حس کرد که انسانها «عشق» مینامند. او به سمتش خزید، آرام، بیآنکه صدایی برخاسته شود... اما نرگال، با دیدنِ چشمانِ مار، سبد را بر زمین انداخت و فریاد زد: «دور شو! نمیخواهم به من نزدیک شوی!» و گریخت. ژِرویین، در آن شب، برایِ نخستین بار، دردِ طرد شدن را چشید، و دریافت که ذاتِ مار، هرچند با عشق آمیخته شود، باز هم برایِ انسانها، تصویری جز وحشت ندارد. به سویِ میسریا رفت، و در برابرِ او ایستاد، با چشمانی که در آنها، آتشِ التماس میسوخت: «میسریا... مرا به انسان تبدیل کن.» میسریا، با نگاهی که از اعماقِ قرنها میآمد، پاسخ داد: «ظاهرت را عوض میکنم، ژِرویین... اما ذاتت، همیشه مار خواهد ماند. و هیچکس، نمیتواند سرشتِ کهن را از تارِ پوسته بزداید. میخواهی با پوستی تازه، به دنبالِ عشقی بروی که شاید هیچگاه، تو را با همان ذات نپذیرد؟» ژِرویین، در آن لحظه، به سنگینیِ کلامِ او پی نبرد. تنها به پوستِ تازهای اندیشید که میتوانست او را به معشوقش نزدیک کند، و پاسخ داد: «باش... حتی اگر ذاتم مار بماند، ظاهرِ انسان برایم کافیست. میخواهم در کنارش باشم، حتی اگر هرگز نفهمد که من که هستم.»
و میسریا، با طلسمی که از رازِ کهن برخاسته بود، پوستِ مارِ ژِرویین را به جامهای از نور و خاک تبدیل کرد، و او، در میانِ مهِ صبحگاه، به شکلِ جوانی زیبا، بر رویِ سبزههایِ مرین ایستاد. او به سویِ نرگال رفت، و این بار، دخترک در برابرِ او نگریست، و چشمانش، به جایِ وحشت، شیفتگی را به ارمغان آوردند. آنها با هم ازدواج کردند، و در میانِ جنگل، خانهای ساختند، و روزگاری خوش را سپری کردند، چنان که گویی سرنوشت، هرگز نقابِ دیگر خود را بر چهره نخواهد نهاد. اما سرنوشت، نقابهای بسیاری دارد. فرزندِ آنها، چون پردهای از مه، بر جهان گشوده شد، و به جایِ چشمانِ انسان، چشمانی داشت که در آنها، بازتابی از کهنترین خزندگان میدرخشید، و به جایِ دستهای نرمِ نوزادان، دستهایی که چون یادگاری از سرزمینهای گمشده بود، بر رویِ زمین، نقشِ سرنوشت مینگاشت. نرگال، وقتی نوزاد را در آغوش گرفت، دریافت که سرنوشت، برایِ هر عشقی، بهایی تعیین کرده است. او اما، به جایِ نفرین، سکوت را برگزید، و نامِ نوزاد را «میرو» نهاد، و در میانِ جنگل، او را چون رازی پنهان، بزرگ کرد.
سالها گذشتند، و میرو، به جوانی رسید، با فلسهایی که چون نقرهای کهنه میدرخشیدند، و چشمانی که بازتابِ نگاهِ پدر بودند. او از جنگل بیرون رفت، به سویِ بیابانهای «زرینوس»، و در آنجا، نسلِ تازهای از مارمولکها را بنا نهاد، نسلی که دستهایشان همچون انسانها بود، و زبانهایشان، برایِ همیشه، در آرزویِ سخنگفتن، به بیرون از دهان، روانه میشد... اما فرزندانِ مارمولک، تنها به آسایش نرسیدند، زیرا انسانها، از بیمِ ناشناختهها، آهنگِ مرگشان را بر سر زبانها انداختند، و با تیرهایِ خویش، نسلِ میرو را در هم کوبیدند. نرگال، که سالها بود، روزگاری را که در آن سیبچینی میکرد، با روزگاری که در آن، نوههایش را زیرِ آفتابِ بیابان، در حالِ جانباختن تماشا میکرد، به یک چشمبرهمزدن دید... و صبحگاهی، در همان جنگلی که عشق را یافته بود، با دستانِ خود، به استقبالِ مرگ رفت، تا دیگر شاهدِ غارتِ فرزندانِ فرزندانش نباشد. و مارمولکها، از آن روزگار، از مجاورتِ انسانها گریختند، و در دلِ بیابانها، سکنا گزیدند، و زبانهایشان، همچنان، به نشانِ آرزویِ سخنگفتن، از دهان به بیرون میآید، و دستانشان، چون یادگاری از انسانیت، همچنان، بر رویِ شنها، نقشِ سرنوشت را مینویسند. و اینچنین، افسانهی «ژِرویین»، نه با فراموشی، که با نغمهای در باد، در میانِ نسلها، در میانِ فلسهایِ درخشانِ بیابان، و در میانِ زبانهایِ بیرونزدهی مارمولکها، همچنان، زنده میماند...
عالی بود🍺
ممنون!