اگر یه بار فرصت زندگیه دوباره داشته باشی ، چه می کنی؟ اگر دوبار باشه، چی؟ ده بار؟ صد بار؟ و اگر ...اگر آنقدر تکرار شود که دیگر حتی مرگ هم پایان نباشد... آن وقت چی؟ ... می گویند تارخ تکرار می شود. اما هیچکس نمی داند بعضی آدم ها ،مجبورند آن را زندگی کنند. در جهانی که افسانه ها هر چهار قرن دوباره جان می گیرند، گذشته هیچ وقت از بین نمیرود و حقیقت، پشت هزاران دروغ پنهان شده است. این بار... شاید آخرین فرصت باشد. تناسخ نفرین شده گاهی نفرین ، نه مرگ...بلکه به یاد آوردن حقیقت است.
پنجاه سال پیش از نابودی! چرخه ی ۹۹۵ صفحه ی ۸۸۷۹۲۷۲ از همان چرخه ــــــــــــــــــــــــــــــ آسمان باری دیگر زیر ابر های تیره پنهان شد. جهان، زیبایی اش را با خون، خاکستر و فریاد معامله کرده است. این... نه اولین جن.گ بود، نه آخرین. این، نهصد و نود و پنجمین تلاش او بود. آیا این بار سرنوشت تغییر می کند؟ به زودی نبردی آغاز می شود؛نبردی که در آن ، قهرمانان آینده، نوابغ، پادشاهان و کودکانی که هنوز حتی رویایشان را ندیده اند، پیش از آنکه نامشان در تاریخ ثبت شود ، خواهند م.رد. چه حیف... من تنها کسی خواهم بود که نام آنها را به یاد می آورد! در دره ای که رود هایش دگر از آب پر نمی شود، بلکه از خ.ون... و دو رشته کوه عظیم ،میدان نبرد را در آغوش گرفته بودند و هزاران شمشیر ، نیزه و پرچم در میان مه سرخ رنگ می درخشید. سپاه انسان ها، الف ها، دورف ها و ده ها نژاد دیگر، هم زمان پیشروی کردند. در سوی دیگر... ارتش شیاطین انتظارشان را می کشیدند. اما در میان آن همه هیاهو... سرنوشت ج.نگ ، تنها به دو نفر گره خورده است. می خواهید بدانید قهرمان چه کسی است؟ اگر داستان های زیادی خوانده باشید ... شاید حدس بزنید او چطور فردی است. پسری مهربان... آنقدر مهربان که حاضر است برای غریبه ای جانش را بدهد. و آنقدر ساده ... که فکر می کند می تواند همه را نجات دهد!. عجیب است. قهرمان ها همیشه این گونه بودند. موجوداتی که همیشه خودشون رو فدای نجات دنیا می کردند!. نبرد پایان یافت. شرور شکست خورد. قهرمان ایستاد و پیروز شد. پس~... طبق داستان های معمول ، باید همه چیز تمام شده باشد. مگر نه؟ اما... این یک پیروزی نیست. این... یکی دیگر از شکست های جهان است. می پرسید چرا؟~ متاسفم. من آینده را می دانم... اما اجازه ندارم آن را برای شما تعریف کنم. باد آرام میان اج.ساد و شم.شیر های شکسته وزید. سپیده از پشت کوهی از ج.نازه طلوع کرد؛ انگار خورشید هم دیگر جرئت نداشت مستقیم به این میدان نگاه کند. قهرمان با زخ.می عمیق بر پهلویش، به سختی نفس می کشید. ده قدم برداشت. در قدم یازدهم ایستاد. نوک شم.شیر را زیر گلویش گذاشت چند لحظه سکوت کرد. بعد، آرام و با صدایی و لرزون پرسید: اسمت چیه؟ چرا این کارو کردی؟ واقعا اینکار لازم بود؟. خشم وجود قهرمان رو فرا گرفت و داد زد! اخـــــــه چــــرا؟. شرور لبخند ریزی زد. لبخندی خسته و از سر ناامیدی و بیچارگی. - اسم...؟ فکر نکنم دیگه اهمیتی داشته باشه. چند قطره خ.ون از گوشه ی لبش چکید. بعد با صدایی بغض زده و گرفته گفت: فقط... غمگین بودم. به صورتم نمی یاد نه؟. قهرمان چیزی نگفت. - بهم خیانت شد. برادر کوچولوی اس.کو.ل.م( به ولا نام پرندست!.) رو کشتن... و حالا؟ حتی اگه دنیا رو نابود نکنم... یه نفر دیگه اینکار رو می کنه. نابودی... از مدت ها پیش شروع شده. چهره ی شرور تغییر نکرد. نه، اون بی احساس نبود! فقط نمی توانست احساساتش را نشان دهد! او بار ها و بار ها این اتفاق را مانند من دیده بود! اما انگار حافظه اش، هر بار پیش از رسیدن به پاسخ تکه تکه می شد. و همین بزرگترین نفرینش بود. او می دانست اشتباهی وجود دارد . اما هرگز آنقدر به خاطر نمی آورد که بتواند جلویش را بگیرد.
من این صحنه را بار ها نوشته ام. اون قدر که دیگر تمامش را حفظ هستم و می توانم به عنوان بزرگ ترین استراتژیک جهان معرفی شم!. اما هر بار... وقتی این صفحه ها را ورق می زنم ، امیدوارم ... این آخرین بار باشد. آخرین بازنویسی. این بار هم با مرگ شرور داستان رو می بندیم و باری دیگر از نوع شروع می کنم!.
چهار قرن بعد... چرخهی ۱۰۰۰ صفحهی اول ... من دوباره این صفحه را باز کردم. چهار قرن گذشت. نه... برای من، چهار قرن نبود. فقط ورق زدن یک صفحه بود. جهان دوباره متولد شد. کوهها دوباره قد کشیدند. دریاها دوباره نفس کشیدند. مردم... دوباره خندیدند. و هیچکدام نمیدانستند... چند قرن دیگر، دوباره خواهند مرد. برای اولین بار من در نوشتن مکث کردم با خودم گفتم:... این صفحه قبلاً نبود... یه چیزی عجیبه!. به صفحه جدید نگاهی انداختم. ... هیچ خاطره ای در آن نیست. این صفحه... سفیده؟ نه... سفید نیست. فقط هنوز نوشته نشده. در نهصد و نود و نه چرخه ی قبلی ... هرگز چنین چیزی ندیدم. خوشحال و امیدوار شدم! زیرا حتی کوچک ترین متغیر هم می توانست پایان را جوری دیگر رقم بزند! می خواستم شروع کنم به نوشتن... اما، بهتر نیست اگر آینده را نمی دانم از ابتدا تماشایش کنم.
دوباره شروع می کنم به نوشتن اما... هرچی می نویسم، انگار یه جای کار می لنگه. سال ها بود که حتی یه واژه هم بدون تردید نمی نوشتم. اما این بار ... هر جمله ای که می خواستم بنویسم. انگار آینده ی آن را پس می زند. ... عجیب است. جهان همیشه از نوشته های من پیروی می کرد. اما امروز... برای نخستین بار ، من مجبور بودم جهان را دنبال کنم. ... برخلاف همیشه اول به سراغ شخصیتی که فکر می کردم نقش اصلی رو داره نرفتم . و اولین واژه ای که روی صفحه ها نقش بست ... نه اسم قهرمان بود. نه اسم پادشاهایان. نه حتی نام یک شهر . فقط... باد.
باد از غرب می وزد و شن ها را با خود می برد. و چیزی آشکار شد... که نباید وجود می داشت.
کاورم خیلی خوشگل بود اما بی کیفیت شد😭🥀
اول نیستم ولی اول
کاور جدیدم مبارکهههه
شاهکار🛐🛐🛐🛐🛐
در انتظار پارت های بعد🙂
مرســــی😭
✨
عالی بود😉
مرسیییی✨🐱
مثل خودت شاهکارههههههههههههههههه🛐🛐🛐🛐🛐
(هرچند من زودترخونده بودم_)
عــــه
برای تو هم اسپویل کرده😂
نشستیم شب دوتایی تنها تنها خوندیم😂
مرســـــی ✨ خیلی خوشحال شدم🐱
اره دیگه😂
جدی خیلی قشنگهههه
😭💕
عالی بود🍀
مرسییی✨
عالییییییی بود:))
😭💕
فیدا
در میان خشم اقیانوس و رقص ابرهای سیاه، آنچه ایستاده باقی میماند، نه کشتی، که ارادهایست که تسلیم طوفان نمیشود. گاهی برای رسیدن به ساحل آرامش، باید از دل سهمگینترین امواج گذشت.
خیلی رمان قشنگی بود ازش خوشم اومد👏👏امیدوارم هرچی زودتر پارت های بعدیش رو هم بسازیی❤❤
حتمی می سازم✨🫡