باران سه روز بود که قطع نمیشد. مدرسهٔ شبانهروزی Blackwood Academy روی تپهای دورافتاده قرار داشت؛ جایی که مه هیچوقت از بین نمیرفت. اولین روز ورود «ایتن» بود. وقتی وارد خوابگاه شد، متوجه شد همهٔ اتاقها شماره دارند... ۱۰۱... ۱۰۲... ۱۰۳... ... اما بعد از اتاق ۷۹۹... هیچ اتاق ۸۰۰ وجود نداشت. راهرو تمام میشد. ایتن از سرایدار پرسید: «طبقه هشتم ندارین؟» پیرمرد لحظهای مکث کرد. بعد آرام گفت: «هیچوقت دربارهٔ طبقهٔ هشتم سؤال نکن.»
آن شب، ساعت ۳:۳۳... صدای آسانسور آمد. «دینگ...» در آسانسور باز شد. اما هیچکس داخلش نبود. روی صفحهٔ آسانسور فقط یک عدد دیده میشد. ۸ در حالی که ساختمان فقط ۷ طبقه داشت.
صبح روز بعد... ایتن این موضوع را برای «لوکاس» تعریف کرد. لوکاس رنگش پرید. «تو هم دیدیش؟» «چی رو؟» «آسانسور...» بعد آرام گفت: «سه سال پیش یه دختر به اسم Emma ناپدید شد.» «پلیس پیداش نکرد؟» لوکاس سرش را تکان داد. «فقط دوربینها یه چیز عجیب ضبط کرده بودن...» «چی؟» «اما وارد آسانسور شد... آسانسور روی عدد ۸ ایستاد... ولی وقتی در باز شد... داخلش هیچکس نبود.»
شب دوم... کنجکاوی ایتن بیشتر شد. دقیقاً ساعت ۳:۳۳ جلوی آسانسور ایستاد. دینگ... در باز شد. داخل آسانسور... دختری ایستاده بود. موهای بلند مشکی... لباس مدرسه... سرش پایین بود. بدون اینکه به ایتن نگاه کند، آرام گفت:" (میای؟) ایتن نفسش را حبس کرد. دکمهای که روشن بود... ۸ با خودش گفت: «طبقه هشت که وجود نداره...» دختر لبخند زد. اما هنوز سرش پایین بود. «وجود داره... فقط برای کسایی که دعوت میشن.»
در آسانسور بسته شد... و بالا رفت. طبقه ۲... ۳... ۴... ۵... ۶... ۷... بعد... صفحه نمایش نوشت: ۸ چراغها خاموش شدند. وقتی دوباره روشن شدند... دختر دیگر داخل آسانسور نبود. اما روی آینهٔ آسانسور با انگشت نوشته شده بود: «نذار بفهمه که میتونی ببینیش...» در همان لحظه... کسی آرام از پشت سر ایتن گفت: (دیگه دیر شده...)
میشه گفت ترسیدم😁
باحال بود
چه جالب
منتظر پارت بعدی👏👏