4 هفته پیش 7 اسلاید 60 مشاهده
اشتراک گذاری

توجه!

محتوای این بخش توسط کاربران تولید می‌شود. پیش از انتشار، محتوا به‌صورت سیستمی یا توسط ناظرین بررسی می‌شود، با این حال این بررسی به منزله تضمین کامل صحت، مشروعیت یا عدم تخلف محتوا نیست.
مسئولیت نهایی مطالب منتشرشده بر عهده کاربر تولیدکننده آن است. در صورت دریافت گزارش یا احراز تخلف، محتوا اصلاح یا حذف خواهد شد.

از همین سازنده

تازه‌های دسته‌ی داستان

نظرات بازدیدکنندگان (81)
  • با دستش پیشانی اش را می گیرد.«چرا اینقدر احمقم؟چه توقعی داشتم؟ ها؟ واضحه تویی که حتی به اون هومات های بدبخت هم رحم نکردی نمیتونی به بقیه رحم کنی. اونا که دیگه خانواده ات بودن!» میگویم «من به خا‌خا‌خا‌نواده ام آسیبی نزدم...هومات ها خانواده ی من نیستن.» پوزخند میزند.«آره هومات ها آدمای خوبی بودن که یه پسر بدبخت رو وسط جنگل پیدا کردن و بزرگش کردن. آخه نمیدونستن اون پسره بدبخت چی از آب در میاد. نمیدونستن چه دیوونه ای میشه!» زیر لب میگوید. «حتی مادرشم نتونسته تحملش کنه!»
    (اسلاید ششم)

  • تا اینکه برانهیلد خن‌جر را از من میگیرد. دست مرا میکشد و بیرون می برد.وقتی به حیاط پشتی فاکس وود میرسیم مرا روی زمین پرت میکند. « توضیح بده این آشوب رو.» وقتی جوابش را نمیدهم با صدای بلند تری تکرار میکند.«این آشوب رو برام توضیح بده.» صدایم به سختی از دهانم خارج میشود.«به..به برادر جاپس...چا.قو زدم؟»به من سیلی میزند.«پسره ی...!»آهی می کشد.انگار با خودش حرف میزند.«چرا؟ واقعا چرا انتظار داشتم تو آدم بشی هان؟ چیشد که فکر کردم میتونم جلوی تو رو بگیرم؟!»
    (اسلاید پنجم)

  • جاپس به رایان نگاه می‌کند. «هی پسر...بیدار بمون.الان کمک میاره. میبرنت درمانگاه. فقط چشماتو نبند با‌شه؟» آهسته صدایش میزنم.«...جاپس.» او جوابی نمیدهد. فقط بیشتر لباس را روی زخ.م فشار میدهد.آنقدر عقب رفته بودم که محکم به دیوار برخورد کردم. قاب عکسی روی زمین می افتد و می شکند.برانهیلد سراسیمه وارد اتاق میشود.داد و بیداد میکند. و تقریبا مطمئنم چیزی به من میگوید. اما نمیشنومش.حتی فکر کنم دقیق نمیتوانم ببینمش.

  • کی وارد اتاق میشود.«شما ها... دارین چیکا___» با دیدن رایان خشکش میزند.«هی..را..را..رایان» جاپس با صدای گرفته ای خطاب به او می گوید «برو کمک بیار.» کی لعنتی انگار نه انگار او حرفی زده باشد؛ نزدیک رایان میشود. جاپس این دفعه تقریبا داد میزند.«نمیشنوی؟بهت گفتم برو_گمشو_کمک _بیار لعنتی!» کی به جاپس خیره میشود. بعد دوباره به رایان نگاه میکند.«خیلی خب...باشه چرا داد میزنی؟» او این را می گوید اما منتظر جواب نمی‌ماند.میدود و از اتاق خارج میشود.
    (اسلاید سوم)

  • می نشیند و رایان را در آغوش می کشد. هر چند ثانیه بر میگردد و به من نگاه ریزی می اندازد.بلاخره لباس را روی زخم برادرش می گذارد. لباس هر لحظه قرمز و قرمز تر میشود. چشم های رایان نیمه باز است.جاپس زیر لب می‌گوید «لعنت بهت آریک.» و من عقب عقب میروم. خن‌جر خو.نی هنوز دست من هست...یعنی من اینکارو کردم؟ چرا...؟ چرا اینکارو کردم؟
    (اسلاید دوم)

  • دستم هنوز به دسته ی خن‌ جر است. صدای نا.له ی رایان بلند میشود.خن‌.جر را از او دور میکنم و ناخودآگاه به جاپس خیره می‌شوم. او هنوز لباس را چنگ زده است.چشمش اول روی سر رایان که از آن خ‌و‌ن سرازیر شده و بعد آرام آرام روی من قفل می کند.مردمک چشم هایش گشاد تر شده اند و دهانش نیمه باز است.ترس.و احتمالا از من.چند لحظه به من خیره میشود. آهسته و با لکنت میگوید«آر...آریک...بگو که اینا ....نه...چیکار کردی؟» و سپس مرا کنار میزند و برادرش را که تلو تلو میخورد نگه می دارد.

  • دروددد از اونجایی که هیچ پست و نظرسنجی ای از من منتشر نمیشه(😭)پارت بیست و پنج رو توی همین کامنتا میزارم
    تا ببینیم چه میشود:)

  • وای دلم برای آریک خیلی میسوزه😭
    ولی مطمئنم قراره یه آدم خیلی باحال بشه تو داستان !
    عالی بود .
    (این نظرم برای پارت ۲۵ هست .💓)

  • ای کاش چاپس با آریک بد نشههه💔عالی بود💖

  • هومات ها آدمای خوبی بودن؟👀ولی جاپس کاشکی قهر نکنه نره ،البته منطقیه اگه بره

    • برانهیلد از همه جا بی خبر ظاهر بین:البتع🫤
      (فقط میتونم بگم جاپس بچه ی خوبیه😭)

برای مشاهده و ثبت نظر لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.