شروع کنیم؟ لتس گو...
♔ 𝑉𝑒𝑙𝑜𝑟𝑖𝑎 ♔ The throne is not given is taken 𝑩𝒚 𝑯𝑬𝑻𝑬𝑰𝑨
━━━━━━━━━ ⋆♛⋆ ━━━━━━━━━ CHAPTER I ━━━━━━━━━ ⋆♛⋆ ━━━━━━━━
در سرزمینی به نام کروماریا، هشت رنگ به وجود امد هر رنگ، امپراطوری خود را بنا کرد و سنگی را به ارث برد؛ سنگی که نماد قدرت، هویت و سرنوشت آنها بود. اما روزی، این سنگها شکسته شدند و در دورافتادهترین نقاط جهان پنهان گشتند. از آن زمان، افسانهای میان مردم دهانبهدهان میچرخید... میگفتند هر کس بتواند هشت سنگ را دوباره گرد هم آورد، به قدرتی فراتر از فرمانروایی دست خواهد یافت. اما اگر این افسانه... از همان ابتدا دروغ بوده باشد؟ پس همهی این جنگها، این خیانتها و این خونهایی که بر زمین ریخته شد ، برای رسیدن به چه چیزی بود؟ ۱۶سال از روزی که هشت امپراطوری مستقل بر کروماریا حکومت میکردند گذشته است و، همین چند روز پیش بود که اخرین امپراطوری مستقل هم نابود شد
♝♝♝♝♝♝♝♝♝♝ امپراطوری شمال، مشکی امپراطوری سرخ امپراطوری ابی امپراطوری زرد امپراطوری صورتی امپراطوری سفید امپراطوری سبز ♝♝♝♝♝♝♝♝♝♝ ۱۶ سال پیش با افزایش جمعیت و حرص و طمع پادشاهان حکومت ها سر انجام وارد جنگی که حدود ۳ سال طول کشید شدند ، امپراطوری ها تجزیه شدن و هر کدام به بخشی از حکومت های قوی تر تبدیل شدن
«پس از جنگ بزرگ، دیگر هشت امپراطوری وجود نداشت.» کروماریا الان فقط دو قدرت اصلی داره. شمال و سرخ
امپراطوری سرخ و ابی با پیمانی بین وارثان شان قدرتمندترین ارتش کروماریا رو ساختند و توانستند قسمت های تسخیر شده را تحت سلطه خود بگیرند، امپراطوری شمال با تکیه کردن بر قدرتشان نیز در طول جنگ ایستادگی های زیادی نشان دادند و بخشی از امپراطوری ها را گرفتند، در این میان، امپراطوری سبز که در طول جنگ به اتش کشیده شده بود حالا به شهر سوخته ای تبدیل شده بود که سال ها هیچکس به انجا نزدیک نمیشد، بازماندگان امپراطوری سبز نیز تحت نظره امپراطوری سرخ به انها خدمت میکردند، امپراطوری زرد و صورتی نیز توسط شمال اشغال شدند و بازماندگان انها توسط وارث امپراطوری شمال یعنی کایرو ویل به افرادی تعلیم دیده تبدیل شدند، هنگامی که پیمانی میان دو حکومت ابی و سرخ پیمانی بسته شد، قبیله ها و شهر های کوچکی میان مرز بین دو حکومت ابی و سرخ به وجود امدند که به اصطلاح به انها بنفش میگفتند، این مردم که دو هویتی یا برخی از امپراطوری ابی و سرخ بودند، معمولا مردمانی بودند که از قبیله ها و پاییتخت ها طرد شده بودند،انواع موجودات فرازمینی، هیولاها، مجرمان، و یا حتی افرادی که از دست ماموران حکومتی و، سیاهچاله های وحشتناک امپراطوری سرخ فرار کرده بودند، در قعر شهری زیرزمینی به دور از دیگران زندگی می کردند
♕سال بعد16♕
چند سالی هست که دیگر جنگی میان سه امپراطوری نبوده است، همه در سکوتی در ظاهر ارامش بخش اما در حقیقت ترسناک در کنار یکدیگر زندگی می کردند، ادعای قدرت سنگ های حکومت ها هنوزم هم بین مردم وجود داشت اما هیچکس دقیق نمیدانست که اصلا از اول چند سنگ وجود داشته است و یا اصلا بعد از این همه سال سنگی باقی مانده است که از ان جنگ وحشتناک جان سالم به در برده باشد؟ صلح شکننده ای میان سرخ و شمال وجود داشت تا اینکه اخرین وارث امپراطوری سفید ناپدید شد
در میان جنگلهای تاریک امپراطوری زرد که چندین سالی هست متعلق به شمال شده است، دختری با لباس سفید سلطنتی که بر روی دامن و شانه های ان تیکه های طلا منجوق کاری شده بود ، در میان درختان بی انتها و حیوانات وحشی در حال دویدن بود، خون با هر قدمش از بدنش میچکید، چشمهایش گریان بود، تیکه هایی از لباسش سیاه شده بود انگار که بر اثر حادثه ای سوخته باشد، تنها چیزی که به او امیدی برای دویدن میداد، سنگ سفیدی بود که در دستان لرزانش همچون اخرین امیدش فشرده شده بود
*صدای سرباز ها از دور به گوش میرسید* «بگیریدش» «سنگ هنوز دستشه» او با تمام توانش میدوید، نفس نفس میزد، بالخره غاری پیدا کرد، برای لحظه ای نشست، به دیوار غار تکیه داد، تمام اتفاقات از جلوی چشماش رد میشدند، او دلش میخواست گریه کند، با لب هایی لرزان میگفت ٭چرا من؟
به سنگ نگاه کرد، اخرین یادگاری اش که مردم سرزمینش برای او به یادگار گذاشته بودند، او باید از سنگ محافظت میکرد ،. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .. . . . . . توانی در بدنش نمانده بود، خون زیادی از دست داده بود و به سختی میتونست پاهایش را تکان دهد
«فقط.....نباید...بزارم ...دستشان به سنگ برسد» *در ان سمت جنگل* «اعلیحضرت «رد خون پیدا کردیم باران سنگین تر میشد و صدای حیوانات وحشی از اینجا به گوش میرسید، در این میان صدای سم های سنگین اسب به گوش میرسید، افرادی داشتند به اینجا نزدیک میشدند نبضش تند تند میزد، پاهایش رو گرفت و بلند شد، مغزش از ترس از دست دادن سنگ، ادامه دادن را به او تحمیل میکرد به سختی راه میرفت تا اینکه، صدایی اشنا از پشت گوشش امد «الورا» ، ایستاد، خشکش زده بود، ان صدا، صدایی بود که فکر نمیکرد بعد از چندین سال دوباره ان رو بشنود. برگشت، اون کایرن بود، شاهزاده ای که تا چند سال پیش ،هنگامی که هنوز جنگی رخ نداده بود، هنگامی که صلح بود،او را در مراسم های سلطنتی همراهی میکرد اما اکنون روبه روی ان ایستاده است
«کایرن؟ » کایرن نیز با چشمانی نگران به او نگاه میکرد؛ انگار بعد از شنیدن خبر آتشسوزی و قتلعام خاندان سفید، تمام روز را در جستجوی او بوده است. از اسب پیاده شد و یک قدم به سمت الورا برداشت. «حالت خوبه؟» الورا یک قدم عقب رفت. گیج شده بود نمیدانست چه بگوید و فقط به او نگاه میکرد
نمیدانست باید به کسی که سالها دوستش داشت اعتماد کند... یا به فرمانروایی که اکنون یکی از قدرتمندترین امپراطوران کروماریا بود. سکوت جنگل، تنها با صدای باران شکسته میشد. کایرن دستش را به سوی او دراز کرد. «.. الورا» لحظهای نگاهشان در هم گره خورد. الورا آرام دستش را بالا آورد... اما درست پیش از آنکه انگشتانشان به هم برسد، صدای فریاد یکی از سربازان سکوت جنگل را در هم شکست «اعلیحضرت .....سپاه....سرخ....اینجاست! ! »
♘پایان چپتر یک♘
فقط قلمت یکم اغراق آمیز و ادبیه. (。◕‿◕。) (◠‿◕) o(╥﹏╥)o (T_T) (ฅ´ω`ฅ) (つ≧▽≦)つ
ممنونم.... از نظرت✨💕
سعی میکنم درستش کنم👌
خواهش میکنم ولی قلم ادبی چیز بدی هم نیست بعضی ها ازش لذت میبرن ولی خب یکم میتونه خشک و بیروه باشه مگر توی فسلما ازش استفاده کنن که خیلی هم میتونه برای راوی جذاب یاشه و در کل اگر بخوام راستش رو بگم من همه متنو نخوندم چون یکم کش دار بود و هیجانی نداشت.
چرا؟
چون هنوز ابتدا ماجراست و داره گذشته تعذیف میشه.
اگر کمبود ایده داشتی یا انتقاد و راهنمایی خوتستی برو به آک لومیرا 🧡 پاسخگو ام😁🥰
جالب بود
چند وقته نویسندگی میکنی؟
اشکالی نداره بپرسم خودت چند سالته؟
مممنوننننن✨💞🫂
راستش من اصلا نویسندگی نمیکنم ولی چون همیشه انشا هامو دوست داشتم اومدم و این رو امتحان کردم✨✨✨
بنظرت چند بهم میخوره؟
به عنوان تازه کار عالیه من خودم حدود ۱۹ تا رمان فقط واسه خودم نوشتم یکی هم با همکاری یه دوست متن های ادبی هم زیاد مینویسم چنتاشو میتونی تو اسلایس های اولیم ببینی و از نظر منی که سالها با شخصیت های جورواجور رمان ها سروکار داشتم و باهاشون زندگی کردم به نظرم عالیه
امیدوارم ادامه اشم همینقدر عالی پیش بره
عالیه
برای ادامه بهتره حواست باشه زیاد روی یک موضوع تمرکز نشه جهان داستان خیلی بزرگه اگر درست پردازش نشه نتیجه خوبی نمیده
ی جمله دستوری براش بنویس
فقط ی توصیه دوستانست
ممنونم✨⚡
جالب بود واقعا
همش کار خودت بود؟؟ فوقالعاده است
اره👈👉💞✨
واو😭😭😭
ادامه بدهههه
خیلیییی عالی بود پارت بعدی پلیز
✨✨👍
خیلی جالب بود عالییی😃😆
✨✨✨🤌👌
عالی بود
ممنون🌺✨👌
عالی بوددددددد
مممنوننن✨✨
عالی بود👍🏻
خیی خوب بود منتظر پارت ۲👑
🫂✨
واقعا عالی بود کیف کردممم👏👏✨✨✨در انتظار پارت دوووو
🫂🫂🫂🫂🫂