اینم از پارت 4 امیدوارم خوشتون بیاد
یهو هاوک با صدای بلند گفت : بچه ها رز کجاست؟.... لینگ لینگ : نمیدونم داشت با ما میومد.... تراویس : آحرین بار پیش اژدها ها دیدمش.... جوی : آره منم همینطور.... لینگ لینگ کمی تویه فکر رفت بعد داد کشید گفت : ویکیییییییییییییی حالا معلوم شد که چرا امروز اینهمه ساکت بود... هاوک : وااااای نه اون رز رو دزدیده ما باید رز رو نجات بدیم.... آستریا : موافقم ولی اول باید لباس های مخصوصمون رو تن کنیم.... تراویس : پس بدوین بریم پیش اژدها ها... اونا پیش اژدها ها رفتن و گفتن که باید لباس مخصوص رو بپوشن بعد اژدهای بچه ها برا اونا از دهنشون یه آتشی فوت کردن و بعدش هرکسی تنش یه لباس آهنی ظاهر شد ( همون طور که تویه عکس مشاهده میکنین لباس آهنیشون هست. زمانی که میخوان برن جنگ این لباس هارو با نفس اژدها هاشون تن میکنن )
از چشم هاوک : همگی سوار اژدها های خودمون شدیم و دنبال رز راه افتادیم. خیلی برای رز نگران بودم اگه براش چیزی بشه ویکی رو میکشم. بعد همینجوری که پرواز میکردیم یه چیزی به ذهنم اومد. واااای نه. بعد داد کشیدم گفتم : دراقُ?.... همه : چیییییییییییی... منم ادامه دادم : آه سیب خراب شده. من چطور این به ذهنم نرسید. بچه ها یادتونه قرار بود امسال یه پسر جدیدی بیاد به اسم دراقُ.... جوی : ارهههههههه اون تویه تابستون با رز درگیر بود و هی براش میگفت سیندرلای من.... آستریا : آره اون میگفت من از رز خوشم میاد ولی درکل یه آدم بد جنسی هستش آه نمره هااااااام.... گفتم : حالا باید چیکار کنیم رز نمیدونیم کجاست.... لینگ لینگ داد کشید : هاوک مواظی باااااااااااش..... وقتی پشتم برگشتم ویکی بود که داشت با جادوی خوابوندنش میخواست منو بخوابونه ولی زود سرم رو خم کردم و جادو برا برخورد نکرد
اژدهام رو بردم پایین و بچه ها هم اومدن پایین... هاوک : ویکی زود بگو اینجا چه خبره. رز کجاست. دراقو براش چیکار کرده.... آستریا : " جادوی قلعه " و با پیچک دست و پای ویکی رو بست تا نتونه فرار کنه... ویکی یه خنده ی شیطانی کرد و گفت : هاهاهاهاها آستریا خودت رو زرنگ میدونی. اگه جای تو بودم زیاد خوشحال نمیشدم....
؟؟؟ : میبینم امروز خیلی خوشگل شدی آستریا جونم... همه داد کشیدیم : بیلی?... تراویس : تو اینجا چیکار میکنی.... جوی : اینبار نمیتونی به آستریا نزدیک هم بشی " جادوی قورباغه ".... جوی سعی کرد با عصای جادوییش بیلی رو تبدیل به قورباغه کنه ولی نشد.... هاوک : بیلی رز کجاست چه بلایی سرش آوردین... بیلی : رز حالش خوبه و من میدونم که اون کجاست... آستریا : زود باش بگو بلای سرم رز کجاست.... بیلی : اگه آستریا با من بیاد منم جای رز رو میگم.... لینگ لینگ : عمرا
بیلی : پس جای رز رو هم عمرا نمیدونین.... هاوک : " جادوی برف " گفت و با عصای جادوییش دور بیلی رو با دیوار بلند یخی گرفت...... هاوک : اگه جای رز رو نگی از پشت این دیوار یخی هم نجات پیدا نمیکنی..... بیلی یه جورایی دیوار رو شکوند و باز اومد پیش اونا..... بیلی رفت و ویکی رو از پیچک ها نجات داد بعد گفت : چی فکر میکنین ها. مگه میتونین با بیلی زیبای خفته بجنگین.... ؟؟؟ : من که میتونم.... آستریا : شااو تو اینجا چیکار میکنی... شااو : من اجازه نمیدم بیلی برات یه صدمه کوچیکی هم بزنه
بعد از پشت سر شااو یه کس دیگه ای هم اومد... ؟؟؟ : پسر عمو تو از آستریا چی گرفتی و نمیتونی پسش بگیری.... هاوک : جونی تو هم... جونی : آره منم اومدم رز رو نجات بدم ولی بعد تز اینکه رز رو نجات دادیم یه حرف واجبی دارم براتون.... بیلی و ویکی خندیدن.... ویکی : چی اومدین رز رو نجات بدین ولی این غیر ممکنه بچه ها شما زیاد تویه خیالات زندگی میکنین.... رز : ولی من نجات پیدا کردم ویکی.... همگی : رز تو نجات پیدا کردی.... هاوک رفت و رز رو بغل کرد و گفت : آه رز کجا بودی خیلی نگرانت شدم.... رز : هاوک به زور از دست دراقو فرار کردم و لباس آهنی هم ندارم.... لینگ لینگ : نگران نباش رز ما ازت محافظت میکنیم.... بیلی : ولی تو چطور از دست دراقو نجات پیدا کردی آخخخخخخخخ دراقو میکشتم.... همون لحظه دراقو سر و کله اش پیدا شد.... دراقو : میبینم تونستی فرار کنی رز سیندرلا
ویکی : ول کن رفیق بیا ما بریم هرچی باشه...اممممممم... فهمیدی دیگهههههه. بعد هم خندید.... دراقو : آره ویکی راست میگی و بعد سه تاشون هم رفتن... رز : اینا یه نقشه ای دارن.... شااو : آره. راستی جونی حرف واجبت چیه.... جونی : بچه ها یه دختری به اسم ملودی تویه رگال آکادمی دیدم خیلی گریه میکرد منم رفتم و ازش جریان رو پرسیدم ولی مث دیوانه ها داد میکشید میگفت : ول کننننننننن ول کن پدر.... من به خدا کاری نکردم...... ولم کننننننن.... رز : وای نه اون تویه شوک هستش... هاوک : چیییییی.. رز : آره از گذشته اش یه چیزی اونو شدیدا ناراحت کرده و جونی هم وقتی میره پیشش اون فک میکنه پدرشه... آستریا : آره رز راست میگه باید براش کمک کنیم
هگی برگشتیم رگال آکادمی... تویه حیاط یه دختری نشسته بود روی زمین و همه هم براش نگاه میکردن.... لینگ لینگ گفت : وایسید من حلش میکنم بعد رفت پیش ملودی.... لینگ لینگ : سلام ملودی جونم... ملودی سرش رو بلند کرد گفت : سلام تورو خدا کمکم کن... _ چی شده عزیزم _ پدرم میخواد منو بکشه _ چرا مگه تویکار کردی _ نمیدونم چه خبره یهو دیوانه شد... بعد دوباره شروع کرد به گریه کردن لینگ لینگ وقتی به صورت ملودی نگاه کرد دید رد انگشت هایی روی صورتش هست... _ واااای نه خدای من.... رز : چی شده لینگ لینگ.... _ پدر این دختر یه دیوانه هست
همگی رفتیم پیش دختر.... هاوک : چه خبره ملودیه بلایی سرت اومده.... ملوی جونی رو دید و بعد دوباره شروع کرد داد بکشه... نهههههههه.... توروخدا ولم کن....مامان کمکککککک.... بعد هم بیهوش شد و جونی اونو گرفت بغلش
اینم از پایان پارت 4... یه نظدی بدین من الهام بگیرم دیگههههه خواهش میکنم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود بعدی رو بزار حتما.
خیلی قشنگ بود بعدی رو زودتر بزار