نویسندهها معمولاً بعد از مدتی نوشتن، یه عالمه نکته و تجربه جمع میکنن که دلشون میخواد یه جا ثبتش کنن تا بقیه هم از اونها استفاده کنن،منم میخوام همین کار رو بکنم.
اول از همه میخوام بگم که،این مطلب یه سخنرانی طولانی و خسته کننده درمورد نکات پیچیده نویسندگی نیست که حوصلتون نکشه تا اخر بخونیدش،سعی کردم طوری بنویسمش که بتونین ازش استفاده کنین.
مهمترین بخش: ۱-فقط اول کاری کن که وجود داشته باشه، بعداً میتونی خوبش کنی یعنی چی؟ این جمله یعنی اینکه،اول باید خوب به ایده ای که میخواین بنویسین فکر کنین،طوری که کاری کنید مثل واقعیت بنظر برسه، به جزئیات و اطلاعات بیشتر توجه نشون بدید. البته،قبل از فکر کردن به ایده،اول باید ببینین که حس نوشتن چه ژانری رو دارین،نوشتن چه ژانری باعث میشه ایده های قشنگ تر و ذوق بیشتری برای نوشتن داشته باشید،موضوع نباید موضوعی باشه که بعد ده صفحه نوشتن ازش خسته بشید،و یا نباید قبل اینکه بتونید خوب رو داستان کار کنید و جزئیات اضافه کنید سریع دست بکشید.
۲-شخصیتها رو زنده کنید (لطفا متن رو خوب بخونید😐) یعنی چی؟ نویسنده یعنی خالق،یعنی کسی که خلق میکنه؛به خدا فکر کنید.خدا موقع خلق موجودات زنده به تک تک جزئیات ما اهمیت داده و این زندگی رو چند لایه و پیچیده تر کرده. وقتی شخصیت هارو میسازید،نباید فقط به اسم و ظاهر و علایق توجه نشون بدید،باید موقع ساختن هر کاراکتر خودتون رو جای اون بزارید و به جای اون زندگی کنید. و البته،موقع نوشتن معرفی هر کاراکتر،یه بند بلند فقط درمورد اون شخصیت ننویسین،به واکنش،عواطف و افکار شخصیت اصلی هم بپردازین.این باعث میشه خواننده بتونه خوب حس کنه که توی صحنه حضور داره برای مثال:(این فقط یه مثال از توصیف نویسندس) شخصیت سازی اشتباه❌: ماریا به او نگاه کرد، کایل مردی بود با موهای سیاه قد بلند چشمای ابی و چهره ای جذاب که بنظر میرسید صاحب یک باند خلافکار باشد. شخصیت سازی درست✅:ماریا به مردی که جلویش بود نگاه کرد،موهای تیره/سیاه(یا حالا هرچی) مرد جوان زیر نور کم/زیاد اتاق میدرخشید.لبخند مرموز/مهربانی به لب داشت که باعث شده بود خط لبخندش کمی اشکار شود،چشمان مرد جوان مانند یک دریای عمیق ابی و زیبا بود،ماریا با خود فکر کرد:(بازم حالا هرچی) و متوجه شد به او خیره مانده است،سریع نگاهش را دزدید(یا هرکار دیگه،مهم اینه که خوب توصیف کنید) نمی دانست که او کیست(نباید سریع همه چیز رو درمورد شخصیت فاش کنید) اما فکر کرد شاید ادم خوبی باشد.
۳. برای رسیدن به صحنههای خفن عجله نکنید. ☕ مشکل خیلی از نویسنده ها،از جمله خود من. معمولا این اشتباه اینطور پیش میره: میشینید و به ایده داستان فکر میکنید،به موضوع اصلی(موضوعی که ستون اصلی داستانه،مثلا یه معما،یه نفرین،یه ازد.واج،یه قتل،یه حادثه و...که باهاش داستان شروع و پیش میره) و بعد با خودتون میگید:وای،بزار امتحانش کنم و بشینم بنویسمش نه. این درست نیست. یه چیزی داریم به اسم **مقدمه** مقدمه توی هر داستانی متفاوته،توی رمان ها بلند تر(حدود بیست الی چهل صفحه) و توی داستان های کوتاه (دو الی سه صفحه) وقتی میگیم مقدمه،منظورمون یه سخنرانی طولانی و پیچیده حوصله سر بر از موضوع داستان نیست،چون ما انشا نمینویسیم،داستان مینویسیم. نوشتن اشتباه❌:(موضوع مثالی:زلزله) ماریا از خواب بیدار شد و ناگهان زمین لرزه ای را حس کرد، در عرض چند لحظه اتاق روی سرش فرو ریخته بود و صدای فریاد مادرش را می شنید که به سمتش می دوید. نوشتن درست✅: ماریا از خواب بیدار شد ،کش و قوسی به بدنش داد،هنوز خواب الود و خسته بود،لباس هایش را عوض کرد،یک پیراهن بلند قهوه ای تیره پوشید و موهایش را بافت،به سمت دستشویی رفت و بلافاصله بعد از اینکه صورت و دست هایش را شست احساس بهتری پیدا کرد،(بعدش میتونه سر کار بره،حنی چند روز تا رسیدن به فاجعه اصلی یک زندگی عادی داشته باشه) مثال من نسبتا کوتاه تر و بی جزئیات بود،باید بیشتر روی توصیف پشت صحنه ،توصیف اب و هوا،در و دیوار بپردازید،شاید نوشتنش حوصله سر بر باشه ولی وقتی این کار رو میکنید خواننده از فاز خوندن خارج میشه و وارد فاز تصور کردن میشه.
۴-شخصیتها را قبل از کشتن، زنده کنید. 💀 اینو قبلا هم گفتم،فقط الان یکم متفاوته کار مورد علاقه ما نویسنده ها کشتن شخصیت ها و زجر دادن خواننده هاس،فقط بعضی وقتا خوب انجامش نمیدیم.و خواننده خوب زجر نمیکشه🌝 اول ازهمه،خواننده وقتی زجر میکشه و مرگ کاراکتر روش تاثیر میزاره که شخصیت محبوبش بمیره.👽 وقتی میخواین شخصیتی رو بکشین،اول خوببببب محبوبش کنید.،تبدیلش کنید به شخصیت فرعی پرطرفدار داستان،چون معمولا تو کتابا این شخصیت کمه و یکی دوتاست،اگه بیشتر از این باشه خواننده توجهی به رابطه شخصیت های اصلی نشون نمیده. پس،برای اینکه تراژدی قوی باشه قدم اول: کاشتن خاطره ها و محبوبیت قبل از کشتن شخصیت قدم دوم:داشتن یه دلیل منطقی برای کشتن شخصیت یعنی چی؟یعنی اینکه فقط چون دلتون خواست نکشیدش،یه دلیل پیدا کنید،کاری کنید مرگش برای ادامه داستان لازم یا مفید بنظر برسه.این حس غم رو قوی تر میکنه قدم سوم:دوباره پر جزئیات نوشتن مرگ اینطوری ننویسین که گلوله به قفسه سینه اش برخورد کرد و او روی زمین افتاد. جزئیات ،واکنش ها،عواطف اینا خیلیییی مهمن،که اگه درست نوشته بشن ممکنه باعث گریه خواننده هم بشه(یوهاهـ-) قدم چهارم:چیزی به ذهنم نرسید(・–・;)ゞ
۵- بی صبر و قابل پیش بینی نباشید👀 یکی از قشنگترین طرفند های نویسندگی همینه،غیر قابل پیش بینی بودن بیاین فرص کنیم یه معما تو داستانتون دارید،وقتی خودتون نتیجه رو میدونید فورا برا خواننده فاش نکنید،این هیجان بهشون نمیده. نکته های ریزیییی از حقیقت بکارید،ولی نه خیلی واضح که قابل حدس باشه،برای اینکه بهتر بتونید این رو درک کنید،خودتون رو جای خواننده بزارید جوری که انگار هیچی از ادامه داستان نمیدونید،اون موقع قول میدم که جواب میده اگه دارید جنایی مینویسید،کاری کنید خواننده به شخص اشتباهی مشکوک/دلسوز/علاقه مند بشه و بعد بوم.متوجه بشه اشتباه میکرده.
کار مورد علاقمونو درست گفتی👽
بعله👽
چه خوب بود عالییی💫
مرسیی
عاااالییییی فقط مشکل اینجاست که من ایده ندار-
ممنونم😂❤میتونی برای پیدا کردن ایده از چند تا داستان دیگه الهام بگیری(البته مرز باریکی بین الهام گرفتن و کپی کردن هست)
وری وری گود اند هلپفول
ممنون✨🌞
عااااااالی 👏🏼👏🏼👏🏼👏🏼👏🏼
ممنونم
❤
عالی💕
ممنونم
نکاتی که بیان کرده بودی خیلی جالب بودند
خوشحالم که خوشتون اومده ♥