آن شب کارآگاه هویج نتوانست بخوابد.
بارها جمله اردک را در ذهنش مرور کرد: «من امروز را چهل و هفت بار زندگی کردهام.»
هرچه بیشتر فکر میکرد... کمتر شبیه یک دروغ به نظر میرسید.
صبح روز بعد، او دوباره به مدرسه رفت.
اردک طبق معمول روی آخرین نیمکت نشسته بود.
کتابش باز بود،اما به جای درس خواندن به پنجره خیره شده بود.
هویج کنار او نشست.
چند لحظه سکوت کردند.
سپس هویج آرام گفت: «اگر راست میگویی... اولین بار کی شروع شد؟»
اردک لبخند تلخی زد.
برای اولین بار، جوابش فوری نبود. چند ثانیه طول کشید،انگار داشت خاطرهای دور را بیرون میکشید.
سپس گفت: «روز امتحان ریاضی.»
«کدام امتحان؟»
«اولین امتحانی که بیست گرفتم.»
«آن روز خیلی خوشحال بودم.»
«برای بیست گرفتن؟»
«نه.»
اردک به حیاط مدرسه نگاه کرد.
«برای اینکه بالاخره بعد از کلی تلاش، یک سؤال را درست حل کرده بودم.»
او خندید ،خندهای کوتاه و آرام.
«وقتی زنگ مدرسه خورد، با خودم گفتم: کاش میتوانستم این روز را دوباره زندگی کنم.»
باد آرام از پنجره وارد کلاس شد.
«و روز بعد... دوباره همان روز بود.»
هویج چیزی نگفت.
اردک ادامه داد: «اول فکر کردم خواب میبینم.»
«بعد فکر کردم دیوانه شدهام.»
«بعد خوشحال شدم.»
«چون میتوانستم هر امتحانی را بیست بگیرم.»
لبخندش کمرنگ شد.
«اما بعد از بار دهم دیگر خندهدار نبود.»
«بعد از بار بیستم هم نه.»
«بعد از بار چهلم هم نه.»
چشمان اردک دیگر شبیه یک شاگرد زرنگ نبود.
شبیه کسی بود که مدتها در یک اتاق زندانی بوده است.
سپس هویج پرسید: «پس چرا هنوز اینجایی؟» اردک آهسته جواب داد: «چون هر بار که روز تمام میشود... همهچیز از اول شروع میشود.»
_«همهچیز؟» «تقریباً همهچیز.»
«تقریباً همهچیز.»
«تقریباً؟»
اردک این بار به او نگاه کرد، مستقیم.
«فقط یک چیز تغییر میکند.»
«چی؟»
«من.»
اگر اردک واقعاً بارها این روز را زندگی کرده باشد... پس در هر تکرار کمی تغییر کرده است.
کمی بزرگتر کمی خستهتر کمی عاقلتر
در حالی که بقیه هیچ چیز را به خاطر نمیآوردند.
هویج تا عصر به فکر فرو رفته بود و ناگهان ایدهای به ذهنش رسید.
او به مدرسه برگشت.
و همان برگه ریاضی قدیمی را پیدا کرد. برگهای که همهچیز از آن شروع شده بود.
نیمه شب همان روز، او دوباره کنار اردک نشست.
و برگه را روی میز گذاشت.
اردک رنگش پرید. «این را از کجا پیدا کردی؟»
هویج گفت: «فکر میکنم مشکل از همین آرزو شروع شده.»
«اگر آرزویت باعث شروع این چرخه شده...»
هویج مکث کرد. «شاید قبول کردن پایانش آن را متوقف کند.»
اردک به برگه خیره شد ،مدتی طولانی. خیلی طولانی ،سپس آرام خندید.
«میدانی چند بار این روز را زندگی کردهام؟» _«نه.» «دیگر نمیدانم.»
او برگه را تا کرد.
و برای اولین بار در تمام پرونده... به نظر میرسید واقعاً آرام شده است.
سپس بلند شد. و گفت: «فکر کنم آمادهام فردا را ببینم.»
برای اولین بار... روز اردک تکرار نشد.
صبح بعد ،اردک دیر به مدرسه رسید.
نفسنفس میزد.
و با هیجان وارد کلاس شد.
همه تعجب کردند.
معلم پرسید: «چیزی شده؟»
اردک لبخند زد ،لبخندی واقعی.
و گفت: «امروز را قبلاً ندیدهام...»
داستانت واقعا قشنگ بود
ممنونمم💘.
خیلی عالیییی
بازم بزار از اینا واقعا باحالن
حتمااا!
بزارید اردک رو بغل کنم☝🏻🤝🏻
منم میخوام🗣
فوق العاااااده بووووووود 😍✨
ممنونممم😭💘.
بهبهبه
فقط نفهمیدم اخر چجوری تونست برگرده به حالت عادی_
باید یکاری میکردم پرونده بسته میش_
چه قشنگگ
ممنان ممنان🤓🙏🏼
داستان که تماما عالی و غیر منتظره بود
اما یه سوال!
اگر اردک هر روز، یک روز رو زندگی میکرد، پس قطعا فردا دوباره همه جز اون به تنظیمات کارخونه بر میگشتن و فقط اردک همچنان همه چیزو میدونست.
اما تو داستان اینطور نبود و روزی که کاراگاه هویج اینو فهمید، فردا هم یادش بود و چند روز رو حتی درموردش تحقیق کرد! اما مگه نباید کاراگاه هویج هم به تنظیمات کارخونه برمیگشت و مثل همه فراموش میکرد؟
از همه مهمتر، کاراگاه هویج تونست به اردک کمک کنه،اما چرا اینکار رو دفعات پیش که با پرونده اردک روبرو شد نکرد؟
کارآگاه هویج فقط در آخرین چرخه وارد ماجرا شد ،یعنی اردک شاید صدها بار آن روز را زندگی کرده، اما در بیشتر چرخهها اصلا سراغ هویج نرفته بود.
عالییی
ممنونمم.
عالییی🌸
ممنونننن😭💘.
کاش من اردک بودم...
هم نمره های خوب میگرفتم
هم کارهام خوب پیش میرفت
هم حداقل یه پونزده سالی بیشتر جوون میموندم روی دور تکرار🤝
عجب، این به ذهنم نرسیده بود.🗣
وقتشه یه پست سم "چگونه اردک شویم" درست کنی🤡🤝