اردک لبخند محوی زد.
اما آن لبخند شاد نبود، بیشتر شبیه تسلیم شدن بود.
سپس گفت: «من امروز را چهل و هفت بار زندگی کردهام.»
هویج خندید، واقعاً خندید.
«خیلی بامزه بود.»
اردک سر تکان داد.
«دفعه بیستوسوم هم همین واکنش را داشتی.»
خنده از صورت هویج محو شد.
باد میان شاخههای درختان پیچید.
حیاط مدرسه ناگهان ساکتتر از قبل به نظر رسید.
هویج آرام پرسید: «از کجا میدانستی من میآیم؟»
اردک جواب داد: «چون همیشه میآیی.»
«همیشه؟»
«هر بار.»
«هر بار چی؟»
اردک چند ثانیه سکوت کرد،سپس به ساعت روی دیوار مدرسه اشاره کرد. «الان ساعت ۵ و ۱۲ دقیقه است.»
«در کمتر از یک دقیقه زنگ ورزش از جا کنده میشود و روی سر مجسمه مدیر میافتد.»
هویج ابرو بالا انداخت.
پنجاه ثانیه چهل ثانیه سی ثانیه بیست ثانیه ده ثانیه...
و ناگهان: تقـــــــــــ!
صدای فلز در حیاط پیچید.
زنگ بزرگ مدرسه از پایه جدا شد. و دقیقاً روی مجسمه مدیر سقوط کرد.
مجسمه با شکوه تمام از وسط شکست.
.....
هویج و اردک فقط چند لحظه به تکههای مجسمه نگاه کردند.
سپس اردک آرام گفت: «دیدی؟»
هویج به او خیره شد.
برای اولین بار در این پرونده، احساس کرد که شاید مسئله تقلب یا نبوغ نباشد.
شاید با چیزی بسیار عجیبتر روبهرو شده باشد.
آن شب در گزارش خود نوشت: «مظنون ادعا میکند وقایع را پیش از وقوع میداند. هنوز توضیح منطقی پیدا نشده است.»
چند لحظه به کاغذ خیره ماند. و در نهایت جمله دیگری زیر آن اضافه کرد: «بخش نگرانکننده این است که به نظر میرسد خودش هم از این موضوع خوشحال نیست.»
وایی این واقعا خیلی جالبه
ممنوننن
عالی
ممنونمم💘.
وایی خیلی خوب بودد
ممنونممم.
زیباست
ممنونمم.
چه زود اومددددد
هورااااااااااا
بله بله ما اینیم دیگه🤓.
😂🤭🤭