سلامممممم امیدوارم حالتون خوب باشه خوشگلا این داستانمه خوشحال می شم بخونید و نظر بدین😝💗
باد به آرامى مى وزيد. بين درختانى كه روزى منزلگاه آتش بودند و در آتش ظلم مى سوختن ايستاده بود. سرش را بالا گرفته بود و آماده بود تا تيرش را درست وسط هدف پرتاب كند. نفس عميقى كشيد و در عرض چند ثانيه تعداد زيادى تير به هدف برخورد كرد . تيرانداز ماهرى بود. همين چند وقت پيش مردم بى گناه زيادى رو از چنگال مرگ نجات داده و ستمركاران را به شليك تير درست به هدف به اعماق جهنم فرستاده بود. چشمان سبز زمردى اش مانند جواهرى درخشان در نور طلايى آفتاب مى درخشيد . آماده پرتاب تير هاى بعدى بود كه صداى خش خشى از بوته ها به گوشش رسيد. وانمود كرد صدا را نشنيده است تا دشمن يك وقت خيال نكند تيلداى شجاع ماهر ترين سرباز سه جهان و چهار قلمرو گول او را خورده است . لحظه اى بعد خرگوش سفيدي از ميان همان بوته ها بيرون پريد. تيلدا نفس راحتى كشيد. (تيلدا!) (اومدم يه دقيقه) دوباره صداى خش خش آمد ، اما تيلدا آن صداى خش خش را مى شناخت مى توانست از كيلومتر ها آن راه رفتن هاى م.ض.ح.ك و احمقانه اش راتشخيص دهد. با جادوى افسونگرى اش دوست عزيزش يعنى تيركمان چوبى اش را كوچك كرد و در جيب هاى برگى خود جا داد. فقط صبر كرد تا او در دامى كه پهن كرده بود به دام بى افتد.
لحظه اى بعد دست او را گرفت و او را مانند مگسى نقش بر زمين كرد. (اى) (يكى ديگه به نفع من) (من كه حرفى ندارم خورشيد خانم.) (چه عجب!) (ولى بايد عذرخواهى كنى خيلى دردم اومد) پاهايش را به آرامى به شانه او زد. (بلند شو جمعش كن بابا! ب.چ.ه نن.ه!) ( مى دونى اخه من شاهزادم شاه زاده) تيلدا دست به سينه ايستاد و يكى از ابرو هايش را بالا انداخت. (انگار خداست مثلا ) از روى زمين بلد شد ، چشمان قهوه اى اش در نور خورشيد به طرز جذابى مى درخشيد چشمانش مانند شكلات درون شيرينى هاى مادر ساشا خوش رنگ بود. دستى بر قسمت خرمايى رنگ موهايش كشيد زير موهايش به اندازه شعله آتش قرمز بود. ( بچه ها!) صداى ديگرى از آن سوى درختان مى آمد صداى كيلا بود. دخترى كه شايد جثه كوچكى داشت ولى افكارش هرگز كوچك نبودند. همين دختر بود كه چند ماه پيش قلب پادشاه آتش را آب كرد و به او جانى دوباره بخشيد. ( گفته باشم اگه نيايد همه شيرينى ها رو مى خورم!) تيلدا و متيو نگاهى به يكديگر كردند و چنان شتابان دويدند كه گمانم باد هم به آنها نمى رسيد.
هردو با سرعت دویدند و بعد به سر میز رسیدند و ظرفی خالی را دیدند (كو شيرينيا!؟) اين را هردو هم زمان با يكديگر گفتند. (شرمنده گفتم كه نيايد مى خورمشون.) (از بچه اى مثل تو اين كرم ريختنا بعيده. شيرينى ها هنوز حاضر نيست.) اين را ميرا گفت، دختر سرسخت و زيبايى كه شايد شاهدخت بود ،اما در كنار يلان شيردل مى جنگيد. دخترى كه مانند يك ملكه واقعى با متانت رفتار مى كرد. او بهترين دوست تيلدا و برادر متيو بود. هرچند تيلدا آنقدر با ميرا صميمى شده بود كه او را عضوى از خانواده و خواهر خودش مى دانست شايد يك خواهر را از دست داده بود،اما خدا خواهر ديگرى را به او هديه داده بود. موهاى ميرا مشكى پركلاغى بود و چشمانى به درخشندگى ياقوت قرمز داشت.
(بدون من كه نمى خوايد شيرينى بخوريد؟) صداى ليام بود.پسرى كه تا چند وقت پيش دور قلبش ديوارى كشيده بود كه هيچكس نمى توانست از آن عبور كند. پسرى كه تنها وظيفه اش را انجام ميداد يعنى محافظت از خانواده سلطتنتى خصوصا شاهدخت ميرا. تنها ميرا توانست از ديوار هاى غيرقابل نفوذ قلبش گذر كند.ع.ش.ق واقعى هرگز نمى ميرد و هميشه راهش خودش را پيدا مى كند، ع.ش.ق مانند رودخانه اى است كه حتى اگر هزاران سنگ كوچك و درشت جلويش را بگيرند راهش را از ميان سنگ ها پيدا مى كندو اگر نه طغيان مى كند. ليام چشمان آبى تيره به رنگ عميق ترين اقيانوس ها داشت و موهاى قرمزش از رنگ شراب هم تيره تر بود. متيو لبخند كجى زد. (شرمنده ولى پاى شيرينى ها كه وسط باشه ديگه هيچكدومتون رو نمى شناسم . چون خیلی خوشمزه هستن.)
باد صدايى دخشتناك را به گوش متيو رساند.صدايى كه جيغ مى كشيد. متيو سرش را برگرداند سپس به روبه رويش نگاه كرد. (تلاش خوبى بود خاله ريلا!) كيلا وقتى اين حرف را شنيد با رويش را برگرداند و مادرش را صدا زد و به سمت او دويد. ريلا زن ِپسرِ دايى ،ميرا و متيو بود. او يك انسان بود،به جز او هيچ انسانى در چهار قلمرو و سه سرزمين زندگى نمى كرد علاوه بر اين او تنها انسانى بود كه مى توانسب با چوب دستى اش جادو كند. چندين سال پيش او جنگ را در سرزمين ويردم(سه سرزمين و چهار قلمرو) به پايان رسانده بود.
(خوب یاد گرفتی دیگه نمیشه گولت زد.) ریلا موهایی بنفش به رنگ خاص ترین پروانه های کاخ سلطنتی داشت و چشمانی به رنگ آسمان آبی . (دایی لوکاس!) میرا پسر دایی اش را صدا زد،لوکاس فردی به ظاهر سرد بود اما در واقعیت قلبی به پاکی یه کودک داشت.(اوه ببینم لونای من چطوره؟) لب های لوکاس با میرا حرف میزد اما چشمانش فرد دیگری را دنبال میکرد،همسرش اِلا، اِلا پشت سر تیلدا ایستاده بود و انگشت اشاره اش را به نشانه سکوت روی لب هایش گذاشته بود.تیلدا سرگرم صحبت با ریلا بود. در همین حین الا از پشت محکم او را بغل کرد الا یکی از خواهر های تیلدا بود. (خواهر کوچولو!) (الا!دلم برات تنگ شده بود.) (منم همینطور.) لوکاس موهای مشکی پرکلاغی و چشمانی به سرخی انار داشت درست مثل میرا.الا چشمانی عسلی و موهای فرفری گندمی رنگ داشت. که بسیار زیبا بود .
اين اسلايد اضافيه
زیباست منتظر قسمت بعد هستم
ممنون بابت نظر خوشگلت حتما ادامه میدم🌷💗
جالب بودد
مرسی قشنگم 💗