🐳💙
کريسمس بود. مثل همیشه داخل خونه مادربزرگ جمع بودیم. من با لباس بافتنی قرمز که همین چند لحظه پیش از مادربزرگم هدیه گرفتم یه گوشه ایستاده بودم. با دست های کوچکم مو های قهوه ایم را پشت گوشم زدم و با چشمانم دنبال همبازی همیشگیم گشتم.اما او نبود. مادر و پدر ها مشغول گفت و گو بودند. نوه های دختری به سمت من اومدن و من رو به بازیشون دعوت کردن.هیچ وقت علاقه به بازی کردن با اون دختر های لوس رو نداشتم. به بهونه دستشویی ازشون جدا شدم و بدون اینکه کسی متوجه بشه،از خونه خارج شدم. دمپایی های پدرم که چند سایز به من بزرگ بود رو پوشیدم و به سمت پله ها حرکت کردم. خونه مادر بزرگم داخل یک آپارتمان دو طبقه قدیمی بود که مادربزرگم طبقه اول و پیرمرد بی اعصابی طبقه دوم زندگی میکرد.داخل ساختمون یک اتاق زیر شیروانی کوچک و تاریک داشت که برای پیرمرد بود و از آن به عنوان انباری استفاده می کرد.
وارد طبقه دوم شدم.سعی کردم با دمپایی های پدرم که به دلیل سایز بزرگش روی پله های چوبی تق تق میکرد،آروم از پله های زیر شیروانی بالا برم. مبادا پیرمرد متوجه صدا بشه و حسابی منو به فحش بکشه. بعد از گذشتن از پله ها که مانند فرار از دست یک شیر خفته بود وارد اتاق زیر شیروانی شدم. اتاق مثل همیشه تاریک بود.یک پنجره مربعی بزرگ روی سقفش داشت که باعث میشد نور ماه کمی اتاق رو روشن کنه. روی تمام وسیله های قدیمی خاک نشسته بود و سقف، تار عنکبوت بسته بود. با چشمانم دنبال پسرک گشتم. با نور کبریت و صدای روشن شدنش،چهره زیبا پسرک نمایان شد. او سفید چهره با چشمانی به رنگ آسمان شب بود که موهای مشکی اش بخشی از پیشانی اش را پوشانده بود.
قدمی برداشتم.با صدای دمپایی ام پسرک سریع به سمتم سر چرخاند و با لحن عصبانی گفت: +منو ترسوندی دختر.اینجا چیکار میکنی؟ آروم سمتش رفتم و کنارش روی پارچه ای که به عنوان زیرانداز از آن استفاده می کردیم،نشستم.پاهایم را بغل کردم و با لب های آویزون گفتم: _دنبالت گشتم اما تورو ندیدم.تو منو پیش دخترا ول کردی و خودت تنهایی اومدی اینجا. اینجا پاتوق همیشگی ما بود.جایی که دور از چشم های بقیه نوه ها میومدیم و دنیای کوچیک بچگیمون رو کشف میکردیم. هر چیزی که تا بحال کشف کردیم،از اینجا منشا میگیرد. نقاشی کردن،درست کردن موشک کاغذی،تعمیر کردن اسباب بازی های خراب،درست کردن حباب،باز کردن دل و روده چراغ قوه به خاطر کنجکاوی بچگی،ساختن مجسمه با وسایل پیرمرد و... تازگی انجام دادن آشپزی رو اینجا امتحان میکنیم.اما چطوری؟ با پیدا کردن یک گاز کوچک رومیزی توی وسایل پیرمرد که داخل اتاق زیر شیروانی بود،جرقه این کار به ذهنمون رسید. حالا رو به روی گاز نشسته بودیم و داشتیم آماده پختن غذا میشدیم.
پسرک قابلمه کوچک قرمز رنگی رو از داخل یک جعبه بیرون آورد. خنده ای آروم کردم و با مشت به بازو پسرک زدم: _میدونی چقدر دزدیدن این قابلمه از وسایل مامانم سخت بود؟چند روزه مامان دنبالش میگرده. پسر لبخندی زد و قابلمه رو روی گاز گذاشت.دستش را داخل جعبه کرد و دوتا تخم مرغ بیرون آورد. با چشمان درشت شده از تعجب،نگاهی به چهره هیجان زده اش انداختم: _این تخم مرغ ها رو از کجا آوردی؟ همین طور که پسر تخم مرغ ها رو داخل قابلمه می شکوند،گفت: +غروب به بهونه تمیز کردن کفش هام از خونه مادربزرگ بیرون اومدم. با چشمانم دستانش و بعد چهره مغرورش را نگاه کردم. حرف هایش را گوش میدادم. ادامه داد: +درب خونه پیرمرد رو زدم و گفتم مادربزرگم امشب کلی مهمون داره و تخم مرغ کم داره.اگر میشه لطفا دوتا تخم مرغ به ما قرض بدید.اونم با کلی اخم و نگاه های چپ چپ بلاخره تخم مرغ هارو بهم داد. از کار احمقانه پسر زدم زیر خنده. با تعجب نگاهی بهم انداخت و اخم کرد.دستش رو داخل جعبه برد و یه قاشق فلزی بیرون آورد. زیر گاز رو روشن کرد و شروع به هم زدن کرد. اون شب یکی از بدمزه ترین غذا های زندگیم رو خورده بودم.تخم مرغی که نه روغن داشت و نه نمک. اولین غذایی که پسرک برای من پخته بود. اما به خاطر علاقه و اشتیاق پسر به آشپزی، همیشه با کمک هم مواد غذایی رو از خانواده می دزدیدیم و توی اتاق زیر شیروانی اون ها رو می پختیم. حالا بعد از گذشت ۱۵ سال من رو به روی رستورانی ایستاده بودم که سر آشپز ماهر آن پسرک مو مشکی من بود.
من هنوز منتظر پارت بعدیم
واقعا ببخشید من درگیر امتحان نهایی ام چند تا پارت بیشتر ننوشتم
دوست دارم یکم بیشتر بنویسم بعد منتشر کنم
یکم بیشتر صبر کنید حتما حتما ادامه میدم🥺🍀
فدا سرت من خودمم تو داستانم گیر کردم بخاطر امتحانام😂🫂
تا اون موقع منتظر میمونم🫂
با اشتیاق منتظر پارت بعدی ام🍥🌷
مرسییییی💛🐣
دارم مینویسمش منتظر باش🤗
سلام میشه ادامه بدی
خیلی باحال بود ولی میشه با پایان شاد باشه(نمیخواهم توهین کنم به قلمت ،قلمت فوق العاده است)
سلام ممنونم از نظرت🤗🐣
دارم ادامش رو مینویسم
منم خودم پایان شاد دوست دارم نگران نباش🤭
من عاشقانه غمگین دوست دارم🫠
با اشتیاق منتظر ادامه داستانم
مرسی از نظر قشنگت🤗💖
یعنی ادامه بدم؟؟؟
به نظرم اره داستان خیلی جالبیه و با خوندنش با تمام وجود منتظر ادامه داستانی
خیلی عالی
اصلا وایبی کع آدم ازش میگیره پرستیدنیه
واییی مرسی قشنگممممم💖💕
کلی انرژی گرفتم ممنونم
بسیار بسیار زیبا😅😁
خیلیییییییییییییی قشنگ بود😍
منتظر میمونم اگه خواستی ادامه بدی😍
مرسییییی🤍🦢
عالی بود 🌚
مرسی از نظر قشنگت🌸💕
عالیییی بوددد
ادامه داره؟
مرسییییی💖🌺
میتونم ادامش بدم ولی تصمیم دارم تک پارت بمونه
فعلا داره یه داستان چند پارتی مینویسم منتظرش باشید🤗🍡
چقدر قشنگ بودد . ولی برام سواله که پسرک و دخته همو دوست داشتنن ؟
مرسی از نظر قشنگت🤗🤍
این دوتا تنها همبازی های همدیگه بودن و خیلی به هم نزدیک بودن.اگر داستان ادامه داشت قطعا عاشق همدیگه میشدن🦢
آهاا چه خوبب . ممنون که توضیح دادیی . 😇😇🍓🍓
گوگولی بود داستان💕
به شخصه از دختره خوشم نیومد-(کلا داستان دو اسلاید بود من چی از این دختره فهمیدم که ازش بدم میاد؟)
مرسی از نظر قشنگت🤗💕
گفتم اول یه داستان کوتاه بنویسم ببینم بازخورد داره یانه برای همین کوتاه بود😄
اوه نه نه داستانای کوتاهم زیبایی خودشونو دارن✨