سرآغاز من از آنجا بود که کودکی تازهمتولدشده چشمانش را به جهانی پر از نور گشود؛ بیآنکه بداند آن نور، نورِ بیمارستانی سیهقامت است که در آن چشم گشوده است. در آن دوران، تنها دستاوردش را گرفت: دوپای کوچکش را به حرکت درآورد، مثل عروسکی کوکی به راه افتاد، و دهانش چند کلمه گفت—کلماتی که بعدها سنگ شد. هر شب، چراغِ روشنایی را در سقف میدید، اما نمیفهمید روشنایی هم میتواند سایه داشته باشد.
اما همان چیزی که به دست آورد، چنان چرخید و برگشت که آرزو میکرد کاش هیچگاه به دستش نمیآورد. گذشت و کودک قامت بلند کرد؛ او وارد دورهی سـ وزناکِ میانسالیِ نوجوانی شد. نوجوانِ داستان ما هنوز دروغِ کودکبودن را باور میکرد؛ فقط قامتی بلند کرده بود، و بس—اما سن، همانقدر بیرحم بود. و در میان هر روزِ تازه، یک حقیقت آرامآرام رشد میکرد: اینکه بازگشت ممکن نیست.
در همان کمسنوسالی، هرچه باید و نباید را چشید و کشید. مزهی قهوهی تلخِ زندگی را بلعید و خواست با چایِ صبر، تلخی را پس بزند… اما قهوه، تلخی را فقط قورت نمیدهد؛ میگذارد در رگ بماند. گاهی فکر میکرد با تحملِ بیشتر، طعم عوض میشود—اما طعم فقط ماندگارتر شد. آنقدر که لبخند هم دیگر بیدردسر نبود؛ لبخند، پوششی بود برای چیزی که هنوز تمام نشده بود.
و آنگاه که عـ شق از راه رسید، دیگر فرار نکرد؛ برعکس، با افسانهای خاموش توجیه شد: میگفتند اگر موهایت صاف باشد و عـ اشق شوی، موها فر میشود— اما شاید حقیقت این نبود که مو فر میشود… شاید این بود که دل، موج برمیدارد و دیگر به خطِ آرام برنمیگردد. کودکِ قامتبلندکرده بیشتر قد کشید؛ آنقدر که دیگر به خودش نتوانست دروغ بگوید: که دیگر کودک نیست، که شوقِ کودکی معنایی ندارد. و فهمید هر چیزی که روزی امید بود، گاهی قیمت هم دارد—همینجا، در همین رشدِ بیصدا.
عالی بود آفرین
خیلییی زیبا بود ،خسته نباشی😭😭
🫠🤌🤌