کوتاه نوشته هایی از این شخص
آن مرد با آن موهای سفید ، با صورتی سیه سوخـ ته که گردش آفتاب بر دور آن گوی آبی با آن لکه های سبز سپیدی را از صورتش ربوده بود در خیابان راه میرفت. صورتی داشت شروک که مشقت زندگی و استقبال سر پیری بر رویش خط های عمیقی و سطحی انداخته بود. سنگیتی روزگار کمرش را خمیده بود، سیر زندگی بدنش را فرسوده کرده بود. پیر مرد بجای اسا دسته ماشین اسباب بازی در دستش بود و بجای کیسه نان کودکی کوته جسته در آغوش خیش داشت
سراسر صورتش از اشک خیس بود؛ آنقدر گریسته بود که فرورفتگیهای چهرهاش پر از آب شده بود. آنگاه خدا که زمین غمزدهاش را دید، با دستمالی سبز به سراغش رفت و با لطافت، اشکهای روی صورتش را پاک کرد. زمین بعد از آن باز هم گریست، اما هیچگاه – قسم یاد میکنم که هیچگاه – آن دستمال سبز را از خود جدا نکرد.
شمعی که همیشه برای دیدن سیمای پروانهاش میسوخـ ت و شعله میگرفت، اینک پروانهی خویش را از دست داده بود و دیگر حتی امیدی برای روشن ماندن نداشت. پروانهاش تنها یک روز دیگر از عمرش باقی مانده بود و یک خواهش از شمع داشت؛ در واپسین ساعت زندگیاش فقط یک چیز خواست: یک لمس. شمع میدانست این لمس به نابودی خواهد انجامید؛ یا شعلهی سوزان او خاموش میشود یا بالهای لطیف پروانه در آتـ ش میسـ وزد. با اینهمه، پذیرفت. و با نخستین لمس، پروانه در آتش عشق سوخـ ت و از او جز تکهای از بال نازک و ظریفش بر جای نماند. تکهای که هر بار این شمعِ گناهکار و خودخواه به آن مینگرد، بیش از پیش آب میشود و میسـ وزد…
حتی اگر همه را قتـ لعام کنید؛ چه کودک، چه جوان، و در میان آن همه، تنها شیرخوارهای باقی بماند— پیکرها بر هم انباشته خواهند شد، چون آجرهایی از رنج و خـ ون، و دیواری سترگ از ماتم و خـ شم برپا خواهند کرد. دیواری که سالیان بعد، همان شیرخواره در سایهاش قد خواهد کشید و انتقام تمام آن بیگناهان را از زمانه خواهد گرفت.