«عدالت قربانی اشتباهی بود که سایه ها هرگز فراموش نکردند»
طبق معمول نتونستم بخوابم،عادت همیشگی ام بود. زیاد نمی خوابیدم مادرم هم از این موضوع کلافه شده بود. باصدای نگهبان از افکارم دست کشیدم .نگهبان: واسه انتقام حاضری؟ ویلیام:آره بی صبرانه منتظرم. نگهبان:رئیس برات یه سوپرایز داره. ویلیام:چی؟ نگهبان:گفتم سوپرایزه!
همین که پام رو از زندان بیرون گذاشتم، حس تازگی کردم. با نگهبان سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم. به هوای مه زده و بارانی ادینبرو نگاه کردم مدت ها بود این شهر رو ندیده بودم. به مردمی نگاه کردم که ۱۰ سال پیش مرا از خود راندند. و من ۱۰ سال پیش فهمیدم مردم چیزی رو که بخوان باور میکنن نه حقیقت رو.
نگهبان جلوی ساختمانی توقف کرد. از ماشین پیاده شدیم، به سمت در حرکت کردیم . نگهبان در رو باز کرد و وارد ساختمان شدیم. فضای دنجی داشت. همراه با نگهبان سوار آسانسور شدیم . نگهبان:آماده ای با اکیپ انتقامیت آشنا بشی؟ ویلیام :صب کن چی گفتی؟ رئیس نگفته بود آدم این دیگه ایم هست. نگهبان:رئیس هر چیزی رو نمیگه ویل اینو تو بهتر از من میدونی. ویلیام : امیدوارم تازه کار نباشن. نگهبان :مگه تو سابقه داری؟ ویلیام:بیخیال.
نگهبان رمز رو گفت و وارد خانه شدیم . با دیدین سیستم تعجب نکردم چون خوانواده من تمام تلاششان را برای خوشبختی من کردند و من جواب کاراشونو اینطوری دادم. احتمالا من بچه مزخرفی ام . با شنیدن صدای الکس از افکارم بیرون کشیده شدم. اون اینجا چیکار میکرد؟ بزارید معرفی بکنم الکس یکی از بهترین دوستای زندانم بود البته قبل از رفتن به انفرادی. اون یکی از بهترین جعل کننده های مدارک و شناسنامه بود، بود چون الان دیگه واسه رئیس کار میکنه. و البته الکساندرا،خواهر الکس اون تو کار کردن با کامپیوتر عالیه . نگهبان : ویل بقیه یکم دیگه میرسن من باید برم. راستی رئیس حواسش بهتون هست مواظب باشید.
اسلاید اضافی✨
نظرات بازدیدکنندگان (0)