این داستان درواقع داستان اتفاقات مدرسه خودمه اما یکم تغییرش دادم و یک دنیای جدید براش ساختم امیدوارم خوشتون بیاد😊
فصل اول: مدرسه عجیب از پنجره ماشین به درخت های کاج دو طرف جاده نگاه کرد. چرا همیشه از مدرسه اخراج میشد؟ او نه درسش بد بود نه دردسرساز بود، تنها فرق او با دیگران این بود که همیشه سعی میکرد اهل شوخی باشه و با همه دوست باشه البته بعضی مواقع یکم شیطون بود اما همیشه تنها میموند هرچند این دلیل قانع کننده ای برای اخراج از مدرسه نبود؛ این پنجمین مدرسه ای بود که اخراجش کرده بود آن هم بدون هیچ دلیل خاصی.
صدای سرفه ای ریشه افکارش را پاره کرد. برگشت و به مادرش نگاه کرد. خانم میلسون لبخندی زد و گفت:« نانسی عزیزم... میشه یه قولی به من بدی؟» نانسی لبخند کجی زد، میدانست که مادرش چه میخواست بگوید. مادرش گفت:« خواهش میکنم خودت باش... فقط همین!» نانسی پشت چشمی نازک کرد و با اخم رو به مادرش گفت:« من همیشه خودم هستم مامان. در ضمن اگر فکر کردی این دلیل اخراج شدنم از مدرسه است باید بگم که نه این نیست.» خانم میلسون اخم کرد و گفت:« پس دلیل اخراجت چیه؟!» نانسی گفت:« من کلید دفتر مدیر رو ندزدیدم، من فقط با آلیشیا دوست بودم برای همین فکر کردن من مقصرم. هرچند آلیشیا و لیندا آبرویم رو بردن و باعث شدن خانم مدیر من رو بد قضاوت کند.»
خانم میلسون صدایش را بلند کرد و داد زد:« آخه چرا همیشه بهونه میاری؟ معلومه که یک مشکلی داری که همیشه اخراجت میکنند. الان این دومین باری هست که میگی بقیه گناهشون رو انداختن تقصیر تو، خب بچه مثل آدم بگو مشکلت چیه یا نمیگی لااقل درستش کن چون اگه از این مدرسه هم اخراج بشی باید قید درس خواندن رو بزنی. همینم که اینجا ثبت نامت کردیم فقط به خاطر این بود که بورسیه شدی وگرنه دیگه نمیتونستی درس بخونی.» نانسی با اخم گفت:« مامان تقصیر من نیست که اخراجم میکنن... خوب فکر کن آخه کدوم مدرسه ای میخواد دانش آموزی داشته باشه که چند بار اخراج شده؟» خانم میلسون با نگاه سردی گفت:« این مدرسه پر هست از بچه های اخراجی مثل تو پس اگه اخراج بشی حتما یک مشکلی داری یعنی دقیقا همون مشکلی که باعث شد بار اول که سابقه نداشتی اخراجت کنن.»
.» نانسی عصبانی شد. مادرش فقط او را دعوا میکرد و تیکه می انداخت. با عصبانیت گفت:« فقط به خاطر تو! فقط به خاطر تو و گیر دادن های بی جا و زیادت اخراجم میکنن. آنقدر برام توی گوشه و کنار مدرسه جاسوس میگذاشتی که اعصابشون خورد میشد و اخراجم میکردن، وگرنه که من درسم خوب بود و شاگرد تنبلی نبودم که وجودم باعث بشه تراز مدرسشون بیاد پایین. بعدشم چرا اینقدر به من گیر میدی؟» خانم میلسون خواست چیزی بگه که مولی خواهر کوچک نانسی جیغ زد و گفت:« هورا رسیدیم!» ماشین ایستاد و آقای میلسون گفت:« بچه ها پیاده بشید بریم ببینیم مدرسه جدید نانسی چه شکلیه اصلا نانسی خانم افتخار میده که بره این مدرسه یا نه.» بعد همه زدند زیر خنده و از ماشین پیاده شدند.
نانسی دسته کیف مشکی را گرفت و فشار داد. زیر لب گفت:« نانسی یادت باشه این دفعه گند نزن تا تنها نمونی... اخراج هم نشو.» ارنی برادر کوچک و دوقلوی مولی در اتاق را باز کرد و گفت:« نانسی، نانسی! مدرسه ات خیلی خفنه. مطمئنم پر از خون آشام و گرگینه و قاتل زنجیره ای هست.» مولی هم از پشت ارنی آمد و گفت:« نه خیر انجا خونه ملکه ارواح و پری های خدمتکارشه. به نظرت پری دریایی هم داره؟!» نانسی خندید و گفت:« بچه ها اینجا فقط یه مدرسه ساده است. یه مدرسه ساده شبانه روزی برای راحت شدن از دست من.» سپس از ماشین پیاده شد.
سرش را بالا آورد و به دروازه مشکی نگاه کرد؛ بالای در نوشته بود:« میلیسترناد.» لبخندی زد و از دروازه وارد حیاط مدرسه شد. از مدرسه خوشش آمده بود، چون به نظر ترسناک و پر دردسر می آمد برای همین لبخند خاصش رو به اشتراک گذاشت، همان لبخندی که پدرش به آن میگفت لبخند پلید. نفس عمیقی کشید و به مدرسه نگاه کرد. حیاط مدرسه بزرگ بود و در وسط آن یک حوض کوچک بود؛ رفت جلو و داخل حوض را نگاه کرد. آب حوض بر خلاف خود حوض که تمیز بود کثیف بود یعنی لجن و گیاه سبزی داشت، مثل همان گیاه سبز بین سنگ فرش های زمین حیاط. در گوشه ای از حیاط یک کلبه چوبی کوچک بود و در آخر حیاط چهار ستون بزرگ بود که پشت آنها یک در طلائی بود. عقب آمد و سرش را بالا برد؛ ساختمان مدرسه شش برج داشت که به نظر میرسید دوتای آنها کنار ساختمان پشتی باشند. لبخندی زد و برگشت رو به مادرش گفت:« اینجا خارق العاده است. انگار از روی هاگوارتز ساختنش.»
خب بقیشو اگر خوشتون اومد میزارم😊 ناظر جون مادرت رد نکن بهت شیرکاکائو میدم😭😜✨
عاااااااااااااااااااالییییی
بسیار زیبا بود لذت بردم🌷