سلام اومدم با پارت جدید زیاد حرف نمی زنم بریم 😁😁😁😁😁
از زبون ا/ت بعدش رفتیم خونه دیگه شب شده بود خیلی خسته بودم رفتم یه دوش گرفتم و افتادم رو تخت کوکی هم بعد از یه مکالمه طولانی با تلفن اومد کنارم نشست گفتم ا/ت: چی شده چرا گرفته ای 🙂 کوکی: هیچی چیزی نیست فقط داشتم با دوستام حرف می زدم 😁 ا/ت: خب اینکه خیلی خوبه 😄 کوکی: اره اما خب اونا می خوان فردا برن بیرون دلم براشون خیلی تنگ شده اما نمی تونم تورو تنها بزارم 😞 ا/ت: خب اشکالی نداره منم بیام 😁 کوکی: واقعا میای 😆 ا/ت: اره 😁 کوکی: واقعا ممنونم ا/ت 😆 بعد خوابیدیم ساعت 5 وقت بیرون رفتن با دوستای کوکی ( یه نکته دوستای کوکی اعضان)
رفتم تا اماده شم موهامو شونه کردم و بالا بستم ( لباستون عکس بالا) یه تل صورتی هم زدم و راه افتادیم که بریم پیش دوستای کوکی
کوکی با دیدن دوستاش خیلی خوشحال شد داشتن باهم گپ می زدن که یکشون از کوکی پرسید یونگی: کوک این خانومو به ما معرفی نمی کنی 😁 ا/ت: من کیم ا/ت هستم یکی از دوستای جونگ کوک 😄 از اشنایی با شما خوشبختم 😁 کوکی تمام دوستاشو بهم معرفی کرد دیگه با دوستاش خودمونی شده بودم ( به به چه زود دختر خاله پسر خاله شدن😂😑😐) تهیونگ پینهاد داد جرعت حقیقت بازی کنیم همه موافق بودن منم موافقت کردم 😆 اولین سوالو هوسوک از نامجون پرسید کلی هم سرش خندییم 🤣 بعدش که بطری رو چرخوندیم سرش به کوکی و تهش به تهیونگ تهیونگ: جرعت یا حقیقت کوکی: حقیقت 😄 تهیونگ: تو ا/ت رو دوست داری 😆 با گفتن این سوال خشکم زد یه نگاه متعجب به کوک کردم 😳 و سرمو انداختم پایین 🙁 تهیونگ: می دونی که باید راستشو بگی هوسوک: اذیتش نکن تهیونگ 😐 نامجون و جین: راست میگه 😑😐 تهیونگ: خودش اینو انتخاب کرد😒 کوکی : خب من امممممم که یهووووو
چی شد داشتی می خونید 😐 مزاحم شدم 😑 ببخشید بخون بخون 😐😐😐😐😐😐😐😑😐😑😐😑😐😐😑😐😐😑😐😑😐😐😑😐😑😐😑😐😑😐
عه عه هنوز نرفتی که برو برو 😑😐😑😐😑😐😑😐😑
گوشیم زنگ خورد ا/ت: ببخشید اما ضروریه ☺️ و رفتم و خودمو نجات دادم از زبون کوکی با رفتن ا/ت بهتر می تونستم جواب تهیونگو بدم جیمین: خب کوک نگفتی 🤔 کوکی: خب من امممم اه ولم کنید بابا اره دوسش دارم خیلی هم دوسش دارم اصلا عاشقشم 😞 همه اعضا: 🤣🤣🤣🤣 نامجون: وای خدا مردم 🤣🤣🤣🤣🤣 جین: یاع یاع یاع 🤣🤣🤣🤣 شوگا: 😐🤣😐🤣😐🤣😐🤣😐 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣 هوسوک: خدااااااا🤣🤣🤣🤣🤣🤣 جیمین: وای مردمممم🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣 تهیونگ: یا حضرت پشمممم🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣 ( خب بسه خیلی خندیدیم😐) منم دیدم بچت ها قش کردن رفتم پیش ا/ت
ا/ت به دیوار تکیه داده بود و یه پسر داشت مزاحمش می شد خیلی عصبانی شدم دستامو مشت کردم و محکم کوبیدم تو صورت پسره کوکی: 😡😡😡😡دیگه نبینم مزاحم یه خانم بشی 🤬🤬🤬🤬 پسره ( سوهو اسمشه): حالا می بینیم 😏😏😏😏😏 تا خواستم بزنم پسره رو نابود کنم در رفت 🏃🏃🏃🏃🏃🏃 به ا/ت نگاه کردم بغض کرده بود دلم تاقت نیورد و بغلش کردم از زبون ا/ت تو بغل کوکی بودم چه بغل گرمی داشت چه حس خوبیه کاش همیشگی باشه ☺️☺️☺️☺️☺️
تمومید خب بزارید یکم اسپویل کنم خب از اینجای داستان می فهمیم که سوهو قراره یه عضو مهم باشه تو داستان 😁😁😁 و قراره نقش افرینی کنه و اینکه چون اسم سوهو رو خیلی میدوستم گذاشتم رو یکی از شخصیت های اصلی 😃😃😃 و دیگه هیچی دیگه لایک و کامنت یادتون نره ممنونم که خوندید ممنون بابت نظراتتون ممنون که حمایت می کنید و راستی ممنون بابت نظراتتون درباره سناریو طنز سعیمومی کنم بیشتر بزارم خب دیگه😁😁😁😁 سرتونو درد نمیارم بای بای 👋😁👋😁👋😁👋😁👋😁👋😁👋💙💚💜♥💚🤍♥🤍🏃♀️🏃♀️🏃♀️🏃♀️🏃♀️
کم نوشتیییییی😬😬
دوباره 😖😖💔
گفتم که امتحان دارم عزیز دلم اما حالا که امتحانام داره تموم میشه پارت های جدید پر خواهد بود 😘😘😘😘😘
داستانت خیلی قشنگ بود ولی این پارت رو خیلی کم نوشتی لطفا پارت بعدی رو زودتر بزار
ببخشید کم بود چون وقتی اینو می نوشتم عجله داشتم اگر هم اشتباهی بود به بزرگی خودتون ببخشید چشم پارت بعدی رو قول میدم طولانی باشه 😁😘😘😁😘😁😘😁😘