تا جهـ★نم برای تو میام . ( برای معرفی کارکتر ها به لینک پیشنهادی برید )
نور آفتاب صبح گاهی به داخل اتاق سفید میتابید و اتاق را از همیشه سفید تر میکرد . مثل دیگر اوقات روی تخت نه چندان راحت تیمارستان نشسته بودم . به صدا ها گوش میکردم ، صدای باد که مثل سرباز خسته از راه ، از میان پنجره ی نیمه باز به داخل هجوم میآورد ، صدای پرندگانی که در حال کوچ بودند ... از وقتی به یاد دارم آنها همیشه در حال فرار از این شهر بودند ، حال به نظر آنها تنها عاقلان ویلتشایر هستند .
صدای قدم های او در راهرو خالی تیمارستان میپیچید ، حتی صدای کفش هایش برایم به سان لالایی است . در با صدای تقی باز شد و جیر جیر کنان به دیوار سرد برخورد کرد . او به داخل آمد ، انگار دوباره زندگی شروع شد . مسخره بود اما من او را حتی از صدای قدم هایش میشناختم . بوی عطر تلخش اتاق رو پر کرد . او مثل همیشه یک لباس شیک به تن داشت . یک شلوار راسته مشکی به همراه یک پیراهن سفید نه چندان جذب ، امروز ساده بود .
لبخندی زدم : اومدی ! لبخندی زد که چال گونه اش را نمایان کرد ، به یاد نمی آورم تا به حال چیزی به این زیبایی دیده باشم . صدایش آوایی گوشنواز بود : من همیشه برای تو میام ، عزیزترینم . برق چشم هایش در ثانیه ای از بین رفت و لبخندش ناپدید شد . این یعنی خود مـ★رگ : نامه داری ... یک نامه ی قدیمی ؛ از یک دوست عزیز . نامه را به سمتم دراز کرد . به اسم خیره شدم ؛ امکان نداشت آن اسم و دست خط را فراموش کنم . هرگز نمیتوانم آن دوست عزیز را فراموش کنم .
نامه کارولین در دستم مچاله شده بود و قطره های اشک نامه را خیس کرده بودند . گویی رو به رو شدن با گذشته آنقدرا هم که فکر میکردم راحت و زیبا نبود ، سرد بود ، غم بود ؛ اما هرگز زیبا نبود . سرم را بالا آوردم در چشمان او نگاه کردم دریغ از یک چشمه نور ، تاریک بودند .
به بیرون خیره شدم باد ملایمی میوزید و پرده های سفید را به رقص دعوت میکرد . اشک در چشمانم حلقه زد و بعضی گلویم را فشرد ، بغضی که فکر میکردم مدت ها پیش از شرش خلاص شدم . دلم برایش تنگ شده بود . لب هایم از هم باز شدند : دوسال از زمانی که او ... گلویم را صاف کردم و بغضم را قورت دادم و ادامه دادم : مُرد میگذرد .
صدای پوزخند تمسخر آمیزش در گوشم زنگ زد ، لب هایش دوباره داشتند من را مسخره میکردند ، به او خیره شدم . هنوز آن چال گونه های نفرت انگیز را داشت اما لبخندش غم انگیز بود . صدایش تلخ بود : دوسال ؟ اخم هایش در هم رفت : کاترین ... هفده سال از اون روز میگذره .
ناگهان زمان ایستاد ، نگاهم به نامه افتاد . هفده سال از مرگ خواهرم میگذشت . خواهری که گمان میکردم هیچ گاه از او جدا نخواهم شد و حتی در لحظه مرگ نیز دست هم را رها نخواهیم کرد ، مدت هاست که بدون من در خاک به خواب رفته است .
نظرات بازدیدکنندگان (0)