"سال ها پیش، فرمانروا کاوشان با ملکه اش به هیراویا حکومت می کردن. اونا شاه و ملکه عادلی بودن. بعد از یه مدت ملکه یه مسر به دنیا میاره ولی به خاطر جنگی که اتفاق میفته، اون رو مخفی می کنن. اسمش ققنوسه و می گن یه روز به هیراویا حکومت می کنه..." حرف های ماهلین در سرم تکرار می شد. " ...تازه! اون موقع ها، یه سنگ قیمتی تو قصر وجود داشته که فرمانروای بعدی رو انتخاب می کرده و بهش توانایی کنترل سرما یا گرما رو می داده تا بتونه راحت تر حکومت کنه.." چطور همچین افسانه ای وجود داشته و من از آن بی خبر بوده ام؟ سرعتم را بیشتر می کنم. باید هر چه سریع تر آن را برای مادر تعریف کنم.
باران، نم نم می بارد و برگ های نارنجی پاییزی را خیس می کند. از وقتی به یاد دارم عاشق این هوا بوده ام. شمعدانی های خشک کنار پنجره را می دیدم. دیگر رسیده بودم. پشت در ایستادم. هنوز باران می بارید. چند تقه آرام به در زدم. مدت زیادی نگذشت که چهره مادرم، با آن چشمان قهوه ای و موهای خاکستری اش از لا به لای در نمایان شد. " سلام کارآگاه کوچک من!" با این که هنوز فقط یک کارآموز بودم، اما او معمولا مرا اینطوری صدای می زد. بازرس لبخند جواب سلامش را دادم و گفتم:" مادر، نمی دونی امروز چه چیز های جالبی از ماهلین شنیدم. می گفت که..."
کیک و چای روی میز توجهم را جلب کرد. تازه یادم آمد که امروز تولدم است! تولد نوزده سالگی ام... امروز همان روزی ست که برایش لحظه شماری می کردم. امروز همان روزی ست که می فهمم. درباره پدرم؛ درباره آن صندوقچه رازآلود قدیمی مادرم... بالاخره می فهمم من چرا هرگز پدرم را ندیده ام. تمام عمرم را منتظر امروز بوده ام و حالا اینطوری فراموشش کرده بودم. وسایلم را زمین می گذارم. نفهمیدم کی لبخند از لبم محو شد. نفهمیدم کی آن اضطراب روی صورت مهربان مادرم سایه انداخت...
مثل همیشه لبخند زد؛ درحالی که نگرانی در چشمانش موج می زد. از آنجا که هم تمام اطلاعات راجع به صندوقچه و هم راجع به پدرم را باید طبق وصیت خودش در نوزده سالگی می فهمیدم، شک نداشتم که آن صندوقچه مربوط به پدرم است. " فراموش کرده بودی!؟" مادر پرسید. البته سوالش بیشتر شبیه جواب بود. به او نگاه کردم. نمی توانستم لبخند بزنم. از طرفی کنجکاو بودم و از طرفی هم اضطراب داشتم. نگاهم را به صندوقچه دوختم. یعنی چه چیزی در آن جا خوش کرده که تا الان برای دیدنش باید صبر می کرده ام؟
مادر که کنجکاوی ام را دید، دستش را در جیب دامنش بود و کلید طلایی رنگ آشنایی را از آن بیرون آورد. همان که در کودکی بار ها تلاش کرده بودم برش دارم و موفق نشده بودم. آن را جلو آورد و در دست من گذاشت. بدنم یخ کرده بود. انگشتانم را دور کلید محکم کرد و گفت:" همون چیزی که تمام مدت منتظرش بودی. دیگه وقتشه.." غم چشمانش از دیدم پنهان نماند. همین غم عمیق بود که نگرانم می کرد. آسمان رعد و برق زد و کلید درخشید. صدای باران که حالا شدت گرفته بود را می شنیدم که به پنجره می خورد.
سمت صندوقچه رفتم و کنارش زانو زدم. صندوقچه ی چوبی با منبت های طلایی زیبا. پایه های طلایی رنگش با منبت های زیبایش هماهنگ بود. کلید را در قفل گذاشتم و آرام چرخاندم. قبل از اینکه صندوقچه را باز کنم، با شک به مادرم نگاه کردم. او به من نگاه نمی کرد. صندوقچه را باز کردم. چه چیزی باید داخلش باشد؟ چرا تا الان منتظر مانده ام؟ حالا چه اتفاقی می افتد؟ در حالی که دوگانه عجیبی از کنجکاوی و اضطراب را درونم احساس می کردم، به محتویات صندوقچه نگاه کردم: یک نامه قدیمی، یک جسم پارچه ای، و یک... گردنبند!؟
گردنبند را برداشتم و در کمال تعجب دیدم که سنگ نقره ای رنگش رنگ گرفت و آبی شد. چطور چنین چیزی ممکن است؟ اول ترسیدم اما ترسم خیلی سریع جایش را به کنجکاوی داد. سرمای عجیبی از آن سنگ حس می کردم. سرمایی دلنشین.. گردنبند را کناری گذاشتم و نامه را برداشتم. به امید اینکه جوابی باشد برای سوالات بی جواب ذهنم... چیزی که می خواندم را باور نمی کردم. چطور می توانم باور کنم!؟ چند بار نامه را زیر و رو کردم. شاید اشتباهی شده باشد! این... این برای من نیست! برای دختری که بی پدر بزرگ شده و چیزی زیادی از زندگی نمی داند! داشتم به این فکر می کردم که مطمئنا برای من نیست که چهره مادرم را دیدم. لعنتی! گریه می کند. او همه چیز را می دانسته؟ اشک در چشمانم حلقه زد. نمی توانم باور کنم که او... مادر من... نباشد..!
سلام و درود ، خیلی داستان قشنگی هست وامیدوارم موفق باشی
به به
عالی بوددد❤🔥❤🔥❤🔥