رسیدیم پارت ۲😁
فردا توالایت با صدای خواهرش از خواب بیدار شد. آرورا با داد ملایم گفت :《 نصف روز گذشت . خورشید دقیقا وسط آسمونه و تو هنوز بیدار نشدی . بیدار شو دیگه . خودم هم رفتم غذا جمع کردم .》 توالایت با چشم های خواب آلود : 《 دیشب تا صبح خوابم نبرد بذار یکم دیگه بخوابم 😪😴 》 ارورا :《 پس چرا ؟》 توالایت 😪 :《 نمیدونم ، ولی همش تو فکر بودم .》 آرورا :《 حالا بیا یه چیزی بخور اینطوری م*ریض میشی .》 توالایت :《 باشه 😪😴》
عصر شده . آرورا میخواست بره تا برای شام از جنگل میوه جمع کنه . توالایت:《 کجا داری میری؟》 آرورا :《 این بار من میرم غذا بیارم ، البته نه فقط این بار ، بلکه دفعه های بعد هم من میرم . 》 توالایت:《 آخه برای چیی؟ 😢😨 》 آرورا:《 تو هر بار میری جنگل یا تو تله میوفتی یا خودتو به خ*طر میندازی . من بهتر میتونم میوه جمع کنم .》 توالایت:《 نههه .... اصلا نظرت چیه باهم بریم ؟ اینطوری حواست هم بهم هست 😅 》 آرورا :《 باشه 😒》
آرورا و توالایت به سمت جنگل رفتن . آرورا از توالایت کمی جلو میزنه . توالایت هم درخت ها رو تکون میداد تا میوه هاش بریزن و از روی زمین جمع کنه . همین طور که توالایت به درخت ضربه میزد صدایی شنید . برگشت پشت سرش رو نگاه کرد . پینک اسکای با لبخند به توالایت نگاه کرد و گفت:《 این طوری به درخت ها آسیب میزنی ، بذار من کمکت کنم .》بعد از درخت بالا رفت و روی شاخه ای نشست و چند تا میوه انداخت پایین . توالایت خم شد تا میوه ها رو جمع کنه که یه صدا توجهش رو جلب کرد . سرش رو بالا کرد و یه نفر رو دید . یه پسر مو سیاه با چشمای آبی که ظاهرا اون هم تکشاخ بود . پسر با حالت اخم گفت 😠 :《 پینکی ، از اون بالا بیا پایین . 》
پینک اسکای :《 آه سخت نگیر حواسم هست 🙃😄》 توالایت تو ذهنش میگه :《 این کیه دیگه ؟ 😒😠》پینک اسکای میاد پایین و میگه:《 دارک اسکای ، آخه تو چرا اینقد سخت میگیری ؟! 》 توالایت تو ذهنش :《 پس اسمش دارک اسکای هست ! 》 آرورا دور اومد و گفت :《 توالایت بیا بریم به اندازه کافی .... 》 که یهو دارک اسکای و پینک اسکای رو میبینه . ....
نظرات بازدیدکنندگان (0)