..
خیلیها میگویند قو وقتی میفهمد وقتِ رفتنش رسیده، برمیگردد به همان جایی که اولینبار عاشق شد. شاید این فقط یک افسانه باشد، اما وقتی به این فکر میکنم که چقدر زیباست، دوست دارم باور کنم که حقیقت دارد.
قو، خسته از سالها پرواز و تنهایی، خودش را میرساند به همان برکهی آشنا. همانجایی که برای اولینبار طعم عشق را چشیده بود. انگار میخواهد آخرین نفسهایش را همانجا بکشد که اولین ضربانِ تندِ قلبش را تجربه کرده بود. مرگ برای او ترسناک نیست؛ برگشتن به آن لحظهی ناب است، به همان خاطرهای که یک عمر در دلش نگه داشته.
باد آرامی روی پرهای خیسش میوزد و برکه او را در آغوش میگیرد؛ همان برکهای که روزی شاهد شکفتنش بود، حالا گهوارهی آخرین خوابش میشود. دنیا ساکت است، و سکوتی عمیق دور او میپیچد، مثل لالاییای که از دل طبیعت میآید؛ در آن سکوتِ لبِ آب، میشود فهمید که او چقدر دلتنگ است؛ دلتنگِ آن شروعِ قشنگ که حالا دارد در پایانِ راه، دوباره تجربهاش میکند.
و من اینجا، روی همین ساحلِ سرد ایستادهام و به او نگاه میکنم. دلم میخواهد از او یاد بگیرم. شاید دلیل اینکه من هم اینقدر غمگینم و دلم نمیخواهد از این «خاطرات» دل بکنم، همین باشد. شاید آدم هم وقتی خیلی تنها میشود یا وقتی تهِ خط است، دلش میخواهد برگردد به همان نقطهای که برای اولینبار عاشق شد؛ همانجایی که زندگی برایش معنا داشت. قو به آب برمیگردد، من به یادِ تو؛ هر دو در حالِ غرق شدن در همان اولین عشقِ قدیمی
منو به لیst دوستات اضافه کن و پیام بده