...
اگر ایستگاه بودی «اگر ایستگاه بودی، از رفتن آدمها ناراحت میشدی؟» «نه.» «حتی وقتی کسی که منتظرش بودی سوار قطار شد؟» «ایستگاهها برای ماندن قطارها ساخته نشدهاند.» «پس برای چه ساخته شدهاند؟» «برای اینکه آدمها فرصت کنند تصمیم بگیرند کجا میخواهند بروند.» و آخرش: «و اگر کسی هیچوقت برنگردد؟» «قطارها برنمیگردند.» «آدمها چطور؟» «بعضیهایشان چرا.» «و اگر برنگشت؟» «آن وقت باید یاد بگیرم که ایستگاه بمانم، نه منتظر.»
اگر صبح بودی «اگر صبح بودی، چرا همیشه بعد از شب میآمدی؟» «چون بعضی تاریکیها باید تمام شوند.» «و اگر کسی در تاریکی خوابش برده باشد؟» «بیدارش نمیکنم.» «چرا؟» «چون شاید برای ادامه دادن به خوابش احتیاج داشته باشد.» «پس همیشه آمدنت خوب نیست؟» «هیچ نوری همیشه خوب نیست.» و پایان: گاهی آدم به روشنایی نیاز دارد، و گاهی فقط به کمی تاریکی که بتواند در آن خستگیاش را پنهان کند.
اگر کوچه بودی «اگر این کوچه میتوانست حرف بزند، فکر میکنی ما را به یاد داشت؟» «حتماً.» «از کجا مطمئنی؟» «چون بعضی جاها بیشتر از آدمها حافظه دارند.» بعد از سالها یکی برمیگردد. «فکر میکنی هنوز من را میشناسد؟» «کوچهها آدمها را فراموش نمیکنند.» «پس چرا هیچچیز مثل قبل نیست؟» «چون کوچه همان کوچه است.» «پس چه چیزی عوض شده؟» «ما.»
اگر ستاره بودی «اگر ستاره بودی، میدانستی که از تو خیلی دورم؟» «بله.» «پس چرا هنوز نگاهت میکنم؟» «چون فاصله همیشه مانع دوست داشتن نیست.» «اما نمیتوانم به تو برسم.» «قرار نیست هر چیزی که دوستش داری، روزی مال تو شود.» و پایان: «پس فایدهاش چیست؟» «اینکه بعضی چیزها قرار نیست به دست بیایند؛ فقط قرار است شبهای تاریک را کمی قابل تحملتر کنند.»
اگر صدا بودی «اگر صدایم بودی، دلم میخواست کجا پیدایت کنم؟» «پشت یک در؟» «نه.» «میان جمعیت؟» «نه.» «پس کجا؟» «جایی که وقتی همهچیز ساکت شد، هنوز بتوانی پیدایم کنی.» و کمکم مشخص میشود که منظورش صدای یک آدمِ ازدسترفته است. بعضی صداها بعد از خاموش شدن صاحبشان، مدتها در آدم ادامه پیدا میکنند.
اگر نامه بودی «اگر نامه بودی، برای چه کسی نوشته میشدی؟» «برای کسی که دیگر آدرسش را ندارم.» «پس چرا هنوز نگهت داشتهای؟» «چون بعضی نامهها برای رسیدن نوشته نمیشوند.» «برای چه نوشته میشوند؟» «برای اینکه حرفی که در دل مانده، جایی روی کاغذ پیدا کند.» و آخرش نامه باز نمیشود. چون گاهی نخواندن یک نامه، خودش بخشی از خداحافظی است.
اگر ساعت بودی «اگر ساعت بودی، کدام لحظه را متوقف میکردی؟» «هیچکدام.» «حتی بهترین لحظهی زندگیات؟» «اگر آن را متوقف کنم، دیگر بهترین لحظه نیست.» «چرا؟» «چون بهترین لحظهها به این دلیل زیبا هستند که میگذرند.» بعد میتواند تبدیل شود به: «پس چرا بعضیها آرزو میکنند زمان برگردد؟» «چون هنوز نفهمیدهاند بعضی چیزها قرار نیست دوباره اتفاق بیفتند؛ قرار است فقط یک بار اتفاق بیفتند و بعد تبدیل به خاطره شوند.»
اگر پنجره بودی «اگر پنجره بودی، دوست داشتی کجا باز شوی؟» «جایی که کسی دلش نخواهد پردهها را بکشد.» «اگر منظرهات زیبا نبود؟» «مهم نیست. آدم همیشه برای منظرهی زیبا به پنجره نگاه نمیکند.» «پس برای چه؟» «گاهی فقط میخواهد مطمئن شود بیرون هنوز همانجاست.» بعضی آدمها خودشان «راه دیدن جهان» هستند، نه مقصد.
اگر آینه بودی «اگر آینه بودی، چیزی را که دوست نداشتم هم نشانم میدادی؟» «حتماً.» «حتی اگر ناراحت شوم؟» «آینه بودن یعنی دروغ نگفتن.» «پس چرا بعضی وقتها از نگاه کردن به تو میترسم؟» «چون گاهی آدم از چیزی که در آینه میبیند نمیترسد.» «از چه میترسد؟» «از اینکه بفهمد همیشه همانجا بوده.» و در پایان میتوانی به این برسی که بعضی آدمها آینهاند، چون چیزهایی را دربارهی خودمان به ما نشان میدهند که تنهایی نمیتوانستیم ببینیم.
اگر چراغ بودی «اگر چراغ بودی، از اینکه همه فقط وقتی تاریک میشدند سراغت میآمدند ناراحت نمیشدی؟» «نه.» «چرا؟» «چون چراغ برای همین ساخته شده.» «حتی اگر هیچکس صبحها یادت نکند؟» «صبحها هم روشنم، فقط کسی به نورم احتیاج ندارد.» «و اگر یک روز خاموش شوی؟» سکوت کرد. بعد گفت: «آن وقت شاید بفهمند چه چیزی را بدیهی گرفته بودند.»
نظرات بازدیدکنندگان (0)