داستان failed facts(حقایق شکستخورده) پارت اول
«تو باید بیخیال بشی پسر. با این کارات مثلا میخواهی من دو سال بیشتر زنده بمونم؟» متیئو مزه ای پراند و با خونسردی گفت:«دوسال؟ مامانبزرگ خیلی خوشبینی من برای یک روزم که شده این کارهارو میکنم.» باهم دیگه خندیدن. لوییزا دست متیئو رو بیشتر فشرد و گفت:«لطفا همیشه همینقدر پررو بمون.» متیئو گفت:«اوه اگرم نمیگفتی قطعا همینطور بود.» از اتاقی که برای مادربزرگش گرفته بود بیرون اومد و نمیدونست مقصد بعدیش قراره کجا باشه. با خودش فکر میکرد تا اینکه مسئول پذیرش اون رو صدا کرد:« آقای لارس، میشه یک لحظه بیاید؟» متیئو به سمت میز اون خانم که به نظر میرسید از چیزی که قراره بگه خیلی لذت میبره رفت و منتظر حرفش شد. «هزینه اتاق برای ماه جدید واریز نشده لطفا هرچه سریعتر پرداخت کنید وگرنه مجبور میشیم اتاق رو به کس دیگه ای تحویل بدیم.» «هزینش چقدره؟» «۵۰۰۰ دلار.»
متیئو سرشو انداخت پایین و به پایش که الان داشت بیشتر روی زمین بیقراری میکرد نگاه کرد و گفت:«تا کی میتونم بیارم؟» مسئول پذیرش گفت:«هرچه سریعتر لطفا.» متیئو راهش رو کشید و از بخش سالمندان خارج شد. حالا دیگه میدونست باید کجا بره. باید بره پول دربیاره. از پله ها اومد پایین جون حوصله شلوغی آسانسور رو برای دو طبقه نداشت. سریع راه میرفت. همینطور که داشت راهروی طبقه اول که از شلوغی داشت میترکید رو با سرعت طی میکرد به دختری برخورد کرد. دختر تعادلش رو از دست داد و چند قدمی سکندری خورد. متیئو سریع برگشت و دختر رو از شونده هاش گرفت و گفت:«من واقعا معذرت میخوام حالت خوبه؟» دختر با صدای آروم و خونسردی گفت:«من کورم تو دیگه چرا؟ البته شاید توهم کوری من که نمیبینم.» متئو از لحن خونسرد او تعجب کرد و گفت:« اممم… باشه. به هرحال عذر میخواهم.»
بعد بهراهش ادامه داد ولی دختر این بار بلندتر صداش زد و گفت:«هی… باید جبران کنی.» پسر صورتشو برگردوند و گفت:«ببین من واقعا معذرت میخوام ولی الان خیلی عجله دارم.» دختر گفت:«یعنی جدی میخوای یه دختر کور که گمشده روهمینجوری ولکنی؟ واقعا عوضیای.» متیئو بهش برخورد و گفت:« هی… اه. ولش کن. خب، چی میخوای؟» دختر گفت:« باید برم بخش چشمپزشکی طبقه ۱۳ام. خواهرمو گم کردم. منو ببر اونجا.» متئو نفس عمیقی کشید و گفت:«قبول.» بعد دوباره به سمت دختر رفت و بازویش رو گرفت و سعی کرد تا جایی که براش ممکنه آروم راه بره. کمی راه رفتند تا برسند به آسانسور وقتی منتظر آسانسور بودند متیئو از دختر پرسید:« چرا عصا نداری؟» دختر گفت:«دنبال فضولش بودم وای خدای من همه این مدت تو بودی.» متیئو گفت:«به عنوان یه آدم کور خیلی حرف میزنی.» دختر بدون اینکه ذرهای برایش ناراحتکننده باشد گفت:«کورم. اما لال که نیستم. وقتی یک چیزی رو نداری به جاش یه موهبت دیگه داری.» متیئو گفت:« مثل یک زبان دراز.» دختر لبخند کجی زد و گفت:«این رو یه تعریف درنظر میگیرم.» متیئو پوزخندی زد و آسانسور رسید.
وقتی به طبقه ۱۳ رسیدند دختر متیئو رو راهنمایی کرد که کجا باید برن و متیئو اونو برد. خواهر دختر کور آنجا ایستاده بود. قد بلندی داشت و چکمه های جیر پاشنه بلند پایش بود. وقتی خواهرش را از دور دید داد زد:«میراندا!» بعد اومد سمتشون. وقتی رسید نگاهی به متیئو انداخت بعدم به آرورا و گفت:«مگه نگفتم همونجا منتظر باش کاراتو میکنم میام دنبالت؟» میراندا با سرخوشی گفت:« اوه جسیکا بیخیال این آقای مهربون تصمیم گرفت خودجوشانه به من کمک کنه.» متیئو تعجب کرد و گفت:«چی-» میراندا دستی به شانه متیئو کشید و گفت:«کار پسندیدهای نبود درخواستش رو رد کنم.» جسیکا که دست به سینه ایستاده بود دوباره به سرتاپای متیئو نگاهی انداخت گفت:«ممنونم ازت. می(Mey) باید بریم برای چکاپ. شما میتونید برید ممنونم باز.» این جمله رو گفت درصورتی که انگشت اشارهاش رو به سمت اون گرفته بود و زمزمه کرد:«نرو.» و دست میراندا گرفت و بردش به سمت اتاق. متئو واقعا باید میرفت اما جسیکا چیزی داشت که حرفش باعث شد نتونه بره برای همین روی صندلی نشست. بعد از چند دقیقه کوتاه جسیکا اومد و کنار اونشست. بدون هیچ مقدمهای گفت:« ۵۰۰۰ دلار رو بهت میدم.» متئو در کمال تعجب نگاهش کرد و گفت:« تو از کجا میدونی؟» جسیکا گفت:« اون موقع اونجا بودم شنیدم من کل ۵۰۰۰ دلار رو بهت میدم درواقع به اندازه ای پول میدم که مامان بزرگت تا هروقت که دلش خواست بمونه و باقی پولتم میمونه برای خودت.» متیئو گفت:«خب این کارا قطعا مفتکی نیست هست؟» جسیکا گفت:«صددرصد من بهت خیرات نمیکنم.» «خب چی میخوای؟» «با خواهرم وقت بگذرون.»
نظرات بازدیدکنندگان (0)