به پارت چهار خوش اومدی
فریسک لباسهایش را عوض کرد، در آن زیبا و دوستداشتنی به نظر میرسید، در حالی که لباسهایش را عوض میکرد، عکس خانوادگی دوباره توجهش را جلب کرد، آن را برداشت.
گرد و غبار گرفته بود، آن را پاک کرد و یک بچه بز کوچک دید که به نظر میرسید شباهت زیادی به توریل دارد، اما یک بچه دیگر هم بود، یک بچه انسان، صورتشان پنهان بود، نمیتوانست تشخیص دهد کیست.
اهمیتی نداد و از اتاق بیرون رفت. پای آماده بود. پای گوشت؟؟؟! آخه کی پای گوشت دوست داره؟! توریل کنارش سر میز نشسته بود. کارا مضطرب و نگران به نظر میرسید که نکند پای سمی باشد، فلاوی طوری نگاه میکرد که انگار "بهت گفته بودم ایده بدی است" و فریسک هم یک گاز از پای زد، آنقدرها هم بد نبود.
بعد از سومین گاز، حالش بد شد. توریل گفت: «اوه دخترم، حالت خوبه؟؟» فریسک گفت: «کمی سرگیجه دارم.» توریل: «اشکالی نداره عزیزم، امشب میتونی اینجا بخوابی.» این را گفت و دست فریسک را گرفت و تا اتاق بدرقه کرد و فلاوی زمزمه کرد: «خب، انگار که به ف.ن.ا رفتیم»
تخت نرم و لطیف بود، میشد نسلها روی آن خوابید. فریسک سرش را روی بالش گذاشت، بالش سرش را بلعید. توریل سرش را به آرامی در بالش فرو برد و گفت: «شب بخیر دخترم.» او چند ساعتی خوابید. بعد از بیدار شدن، میدانست که باید راهی برای خروج پیدا کند.
یادش آمد که فلاوی گفته بود دری مخفی در زیر زمین وجود دارد که تو را از خرابهها بیرون میآورد و به اسنودین میرساند. فریسک همه جا را گشت اما نه زن بز را پیدا کرد و نه فلاوی و کارا را. کمی ا.س.ت.ر.س گرفت.
ولی دید توریل روی مبل نشسته و داره ی کتاب درباره حلزون ها میخواند توریل گفت:«صبح بخیر کوچولو خوب خوابیدی؟» فریسک سرش را به نشانه ی بله تکان داد و بعد ازش سوالی پرسید:«چطوری از ویرانه ها خارج بشم؟» توریل گفت: «امم،میخوای بجاش درمورد حلزون ها بخوانيم؟ اونا خیلی جالبن میدانستی؟» فریسک دوباره حرفش را تکرار کرد و توریل ناگهان گفت:«من باید بروم » او رفت به زیرزمین و فریسک دنبالش رفت او از زیرزمین صداهایی از در شنید او پایین رفت و توریل را دید و او بهش گفت: «تو درست مثل بقیهای، میافتند، میروند، م.ی.م.یر.ند میترسم که نتوانم بگذارم بروی،آنها... نه، او تو را خواهد ک.ش.ت.»
فریسک گفت: «کی؟» توریل پاسخ داد: «ازگور» و ادامه داد «پادشاه هیولاها و زیرزمین، ش.و.ه.ر سابقم»
نظرات بازدیدکنندگان (0)