به پارت سه خوش اومدی
فریسک نمیخواست دنبالش برود، اما ی حسی بهش میگفت که این تنها راه برای خروجه ، بنابراین تصمیم گرفت آن خانم را دنبال کند، با اینکه کارا و فلاوی به او گفته بودند این کار را نکند.
توریل: *"تا وقتی دارم برات پای میپزم، لطفا اطراف رو نگاه و خودت را راحت کن"* این را با لحنی عجیب گفت فریسک اهمیتی نداد، بعد از اینکه رفت فلاوی گفت:*"د.ی.و.و.ن.ه شدی؟!! اون تو رو م.ی.ک.ش.ه و با گ.و .ش.ت.ت پای درست میکنه!!!*"
کارا: باید از اینجا بری رفیق، خیلی خطرناکه و ما نمیتونیم بهشون اعتماد کنیم. فلاوی: اونا؟ کارا: تو و اون فلاوی: من خوبم، قول میدم!!! کارا: تو با گلبرگهای شادی به ما ح.م.ل.ه کردی!!! فریسک:"*د.ع.و.ا بسه!!! فقط بهم بگین چطوری از خرابهها بیرون بیام؟!" فلاوی: اوه،خیلی سادس فقط باید هواسه اون خانومه رو پرت کنی بعدش میتونیم راحت از زیرزمین بزنیم به چاک و فرار کنی- صدای فریاد توریل او را ساکت کرد، انگار میگفت: «*دخترم، میشود چند لحظه با هم گپ بزنیم؟»
ناگهان فریسک لرزی در ستون فقراتش حس کرد، استرس داشت، قدمهایش را با احتیاط و آهسته برداشت و بالاخره به اتاق رسید. اتاق نارنجی بود، چیزی شبیه قرمز، با کلی عروسکهای پشمالو. اصلاً توجهش را جلب نکرد، اما چیزی توجهش را جلب کرد، یک عکس قدیمی، انگار یک عکس خانوادگی بود، قبل از اینکه بتواند نگاه کند، زن بزی وارد شد.
او گفت: *"بچه..." فریسک تلویحاً گفت: "بله؟" توریل گفت: *لباس نو برات گرفتم!" فریسک تعجب کرد و از او تشکر کرد، لباسش مثل لباس خودش بود اما مشکی با راه راه قرمز و شلوارک مشکی.
توریل گفت:*"بعد از اینکه لباس عوض کردی لطفا بیا آشپزخانه، برات پای تازه درست کردم." فریسک:*"ممنون مامان- منظورم خانمه- نه خانم-*" توریل ریزریز خندید و گفت:" اشکالی نداره، میتونی منو مامان صدا کنی."
نظرات بازدیدکنندگان (0)