امید وارم خشتون بیاد ناظر محترم لطفا رد نکن تکراری یا بی محتوا نیست
رومان خواهر برادر گمشده .آنا. از اتاق اومدم بیرون و رفتم دم در اتاق کاترین و در زدم اومد گفت بریم تبدیل شدم و رفتیم به آینده به کاترین گفتم تو در آینده آشپز خوب میشی و بعد یی کارت تور گردشگری آشپزی بهش دادم و گفتم برو اونجا و گفت اوکی گفتم من لب ساحل منتظرتم اوکی گفت و رفت بعد از چند دقیقه جی اومد و معجزگر حقیقت رو داد ازش پرسیدم چرا تایو خودش نیومد گفت کار داشت پس به من گفت بیا رمش .جی. توی گذشته اتفاقی افتاده که این معجزگر رو می خواهی .انا. خوب راستش همه خیلی باهام سرد رفتار میکنن انگار اصلا وجود ندارم .جی. درک میکنم منم وقتی تاز عضو گروه شده بودم فقط تایو باهام مهربون بود .انا. تو حداقل تایو رو داشتی من تنها چه کار کنم .جی. تا اومدم حرف بزنم یکی اومد گفت این دوست.پسرته .انا. کلت ین بود 😁 باخنده گفتم نه این جی ایندست اومد یی معجزگر بهم بده او گفتی دوست.پسر از آر خبری نداری .جی. خوب راستش نمیتونم دروغ بگم پس دو روز بعد از اینکه رفتی بهت خ.ی.ا.ن.ت کرد و رفت با یکی دیگه .
رومان خواهر برادر گمشده .راوی. انا فقط گقت ممنون و خداحافظ وقتی داشتن میرفتن جی به کاترین گفت لطفا مراقب انا باش بهش توجه کنید باهاش دوست شید کاترین گفت اوکی و رفت . رفتن به گذشته انا فقط به کاترین گفت که نفر بعدی برای 4 روز پیکانو و رفت توی اتاقش و در بست کاترین رفت توی سالن وگفت انا میگه برای 4 روز بعدی پیکانو و بعد رفت نشئت سر میز دخترا و همچین براشون تعریف کرد /خوب بریم پیش انا/ .آنا. دیگه دلیلی نمیبینم زندگی کنم ولی نه باید داداشم پیدا کنم اون مهم تر از خودم روحم جسم یا حتا از آر دیدم کیوا زنگ میخوره آر بود اول خواستم جواب ندم ولی جواب دادم گفت سلام بانوی گذشته / این حرفش دو تا نکته داره یل داره میگه خانمی که رفته به گذشته یا میگه اک.سم/ گفتم سلام آقای خیانت آینده بعد گفت خوب که فهمیدی راحت شدم منم گفتم ولی من بیشتر راحت شدم و بعد قطع کردم و از همجا بلاکش کردم یعد تایو زنگ زد..
رومان خواهر برادر گمشده .انا. جواب دادم گفت بایت اینکه نیومد و جی زو فرستاد عذرخواهی کرد گفتم مشکلی نیست گفتم جی برگشته گفت هنوز نه گفتم پس وقتی برگشت تنبیهش نکن خودم گفتم بگه گفت چی گفتم مهم نیست و قطع کردم/ وای یبار شد انا قطع کنه نه تایو 😁/خواستم گریه کنم دیدم ارزشش نداره خواستم داد بزنم دیدم اونم ارزشش نداره در باز کردم و رفتم لب ساحل قدم بزنم باد شدیدی میومد یی سخره دیدم که هرگز ندیده بودن رفتم روش نگاه کردم کسی نبود موهام باز کرد یی لحظه موهام اومد جلوی چشمم و یکم رفتم جلو و سخره ریزش کرد .راوی. آنا افتاد توی آب و یی تیکه سنگ بزرگ از سخره افتاد روی پای انا و انا از شدت درد بیه.وش شد ولی قبل از بیهوشی دگمه کمک رو فشار داده بود /بریم پایگاه/ زنگ هشدار به صدا اومد بود .ریس کل. ماموریت حدید یی ناشناس درخواست کمک کرده سیگنالش از توی آب میاد و خیلی قوی گروه زرد بی شما برید به کمک..
رومان خواهر برادر گمشده .ریس گروه زرد.لاال سیگنال رد یابی کن ببین دقیق کجاست نیوان وقتی سیگنال پیدا کرد با زیر دریایی برو به اونجا آن دو .یله قربان. بقی هم ام آماده امداد باشن .راوی. بعد لاال سیگنال پیدا کرد نیوان با زیردریای رفت به محل و سنگ برداشت و انا را به بیمارستان منتقل کردند بعد از 10زوز انا مرخص شد و به پایگاه برگشت البته هنوز پاش کمی درد میکرد در واقع یی داروی قوی بهش دادن که الان حالش مساعد و گرنه حالا حالاها باید توی بیمارستان میبود .انا. بعد از برگشت خسته بودم برای همین رفتم به اتاقم و گوشی برداشتم و رفتم توی اینترنت بعد از فکر کنم 30 دقیقه دخترا در زدن و گفتم بیان تو و خوب اونا خیلی باهام خوب بودن امید وارم خوب بودنشون موقعی نباشه لاال ازم پرسید چرا همیشه موهات بسته هست براش از سه مدل مو گفتم /توی معرفی رومان هست/ و فهمید بعد نصف شب زنگ هشدار خورد رفتیم به سالن احضار و خوب نوبت گروه قرمز بود یی کارخونه بزرگ آتیش گرفته بود گفتم میشه منم بیام و ریس گفت اره...
رومان خواهر برادر گمشده .انا. و سواس پرنده خطی شدیم رسیدیم به مقصد پیکانو با ربو آتش رفت آتیش خاموش کنه تایو با جت رفت واسه نجات مردم و اون دونفر باقی موند رفتن پرنده خطی رو تبدیل به روابط خاموش کننده کردن و کمک پیکانو آتیش خاموش میکردند منم هم با چند تا معجزگر کمک تایو میکردم .راوی. همه جا دود بود جت رفته جت رفته تایو یا انا یا یی نفر گیر کرده بودند و انا از معجزگر اسب استفاده کزد تایو و اون رفتن بیرون انا هم می خواست بره بیرون که یی صدای شنید و به تایو گفت ت برو من باید برم یی سری به اونجا بزنم تایو گفت نه منم میام و مسدوم برد پیش بقی و اومد یکم جلو تر رفتیم یی انفجار بزرگ رخ داد یی تلپورت ساختم و تایو رو هول دادم داخلش و خودم هم رفتم هم رفتم .انا. بعد برگشت رفتم حمام از حموم که اومدم بیرون ناگهان زنگ هشدار در اومد سریع لباسم پوشیدم و رفتم به اتاق فرماندهی...
نظرات بازدیدکنندگان (0)