مادری که در هیاهوی بادهای دیوانه، فرمان میدهد قصر گرسنگی را با دستانِ کوچک اما مقتدرش بنا کنند؛ نه بر خاک مرمر، که بر شعلههای اجاق، نه با سربازان و سکههای طلا، که با ملاقهای که چون شمشیری در هوا میچرخد و بوی نان را میتراشد از دلِ فقر و خستگی.
او پادشاهیست بدون تاج، اما با دستانی که جای افسانهها را گرفتهاند. سرزمینی ندارد، جز آشپزخانهای که محدودهاش از شمال تا جنوب همان دیگ سیاهش میرسد؛ اما در همان قلمروِ کوچک، قانون زندگی جاریست. عدالتی که در پادشاهیهای بزرگ نیست، در نگاه خستهاش موج میزند. او میداند چگونه گرسنگی را لگام بزند با اندک نان، چگونه از هیچ، طعامی بسازد که بویش خانه را پر کند و از آن بویی که فقط مادران میدانند: بوی عشقِ بیادعا، بوی فداکاری بیهیاهو.
چه غریب است، پادشاهی که همیشه گرسنه میخوابد! اما چه باشکوه است شکوه گرسنگیاش، وقتی رعایایش ،با شکم سیر و آرامش بر بالین میروند. شبهای او تیره است، اما در آن تاریکی، نوری از جانش به روشنیِ صبح تبدیل میشود.
مادر، همواره چنین است زنی که مرز میان فقر و کرامت را در دل خود معنا میکند. گرسنگیاش را پنهان میکند پشت لبخندی آرام، و فرمان سلطنتش را نه از سر قدرت، که از سر عشق صادر میکند. در جهانِ مادران، قصرها بر شعلههای اجاق ساخته میشوند، و سلطنت با ملاقهای چرخان در هوا حفظ میشود.
و چه کسی میتواند منکر شود که در سراسر تاریخ، هیچ پادشاهی بهاندازۀ دستان یک مادر، جهان را نجات نداده است؟
نظرات بازدیدکنندگان (0)