بعد از اینکه حساب کردیم از کافه اومدیم بیرون. دست رن رو گرفتم و بردمش سمت پرورشگاه،پشت دیوار های پرورشگاه وایسادم و با دست بهش اشاره کردم. _رن میبینی که این دیوار خیلی هم بلند نیست. رن: با اینکه لحنش پرسشی نبود جواب دادم +آره خب که چی؟ چهره و لحنش خیلی جدی شده بودند، مثل زمانی شده که چیزی رو که نباید بدونه، میدونه و میخواد راجبش صحبت کنه. _ بالای این دیوار رو برسی کردم، دوربینهای امنیتی طوری نصب شدن که اگه کسی از روی هر کدوم از دیوار ها رد بشه، دوربین ها تشخيصش بدن +و از من چه کمکی بر میاد؟
_ رن، لطفاً دوربین ها رو خم کن تا بتونم بدون دیده شدن وارد بشم، اگه تو این مورد کمکم کنی عالی میشه، حتی لازم نیست برای چیزای دیگه بهم کمک کنی. +بیخیال آنیا! چطور باید دوربین ها رو خم کنم بدون اینکه نزدیکشون بشم؟ اگه نزدیکشون بشم که خودم تو دردسر میفتم! آنیا یه نفس عمیق کشید و برای چند لحظه سکوت کرد، انگار داشت تصميم می گرفت حرف توی دلش رو به زبون بیاره یا نه. بالاخره سکوت رو شکست، اما با حرفی که زد، خشکم زد. _رن، من از قدرتت باخبرم. سعی نکن انکارش کنی چون با چشمای خودم دیدم، 1 سال پیش توی اردو، تو کسی بودی که نجاتم داد! +چی داری میگی؟ چرا چرت و پرت میگی؟ _ من خیلی وقته از این موضوع با خبرم رن،نمیتونی انکارش کنی.
_ رن، لطفاً دوربین ها رو خم کن تا بتونم بدون دیده شدن وارد بشم، اگه تو این مورد کمکم کنی عالی میشه، حتی لازم نیست برای چیزای دیگه بهم کمک کنی. +بیخیال آنیا! چطور باید دوربین ها رو خم کنم بدون اینکه نزدیکشون بشم؟ اگه نزدیکشون بشم که خودم تو دردسر میفتم! آنیا یه نفس عمیق کشید و برای چند لحظه سکوت کرد، انگار داشت تصميم می گرفت حرف توی دلش رو به زبون بیاره یا نه. بالاخره سکوت رو شکست، اما با حرفی که زد، خشکم زد. _رن، من از قدرتت باخبرم. سعی نکن انکارش کنی چون با چشمای خودم دیدم، 1 سال پیش توی اردو، تو کسی بودی که نجاتم داد! +چی داری میگی؟ چرا چرت و پرت میگی؟ _ من خیلی وقته از این موضوع با خبرم رن،نمیتونی انکارش کنی.
دوباره پرید وسط حرفم، ولی این بار خشم آن چیزی نبود که در چشمانش میدیدم، اینبار اشک در چشمانش حلقه زده بود! +نه... تو نمی دونی... هیچی نمیدونی.نمیدونی به خاطر قدرت لعنتی من... اشکاش که شدت گرفت،قلبم تیر کشید،یعنی نباید این موضوع رو به روش میاوردم؟ همونطور که اشک می ریخت ادامه داد... +ما... مادرم به خاطر قدرت لعنتی من مرد. حسابی شوکه شده بودم،رن الان گفت مادرش به خاطر قدرت اون مرده؟ یعنی چی؟دیگه نتونستم اونجا وایسم. رفتم به سمت رن و بغلش کردم. _ببخشید، ببخشید رفیق. من.. من... دیگه نتونستم جلوی اشکام رو بگیرم، منم شروع کردم به گریه کردن. هیچوقت طاقت دیدن رنج کشیدن کسایی که دوسشتون دارم رو نداشتم. یکم بعد که آروم شدیم، رن رو محکم تر بغل کردم و گفتم...
_ببخشید که ازت چنین چیزی رو خواستم. در کمال تعجب رن باهام حرف زد. +چطوری میخوای بری داخل؟ _هان؟؟ +بدون قدرت من چطور میری داخل؟ _خببب، فکر کنم باید به قدرت های خودم باور داشته باشم. بعد گفتن این جمله، لبخند کج و کوله ای زدم و به رن خیره موندم. 1 2 3 و چشمای رن از تعجب گرد شدن. +نانییی؟ (چییی؟ ) _درست فهمیدی. +هان؟؟ نکنه، نکنه تو هم!؟ _درسته، منم یه هستم. _البته هنوز نمیتونم درست قدرتم رو کنترل کنم. وچون نمی خواستم ریسک کنم از تو کمک خواستم، ولی میدونی بیخیالش. +منظورت چیه؟ _بیخیال فضولی تو پرورشگاه شدم، بازم ببخشید که باعث شدم ناراحت بشی.
لبخند زورکی زدم. بر خلاف انتظارم رن حرفم رو باور کرد، بعد هم خداحافظی کرد و رفت. رن: در خونه رو که باز کردم،گفتم:تادایما(من برگشتم) *شرمنده اگه اشتباه نوشتم* +درسته،من تنها زندگی میکنم رفتم سمت اتاقم و خودم رو پرت کردم رو رو تختم. امروز روز عجیبی بود. _بیخیال فضولی تو پرورشگاه شدم. حرف های آنیا تو سرم تکرار شد. +بیخیال؟ عمرا بیخیال شده باشه. چشمام رو بستم و تو دنیای خواب فرو رفتم. *مامان... مامانی چی شدی؟چرا داره ازت خون میاد؟اون آدما کی هستن؟ -کوچولوی مامان گریه نکن،هیچ کدوم از اینا تقصیر تو نیست. -هیشششش،هر اتفاقی هم که افتاد تو باید این داخل بمونی باشه؟ * +هه،هه،هه(👉🏻مثلا صدای نفس نفس زدن ) نفس، نفس زنان از خواب بیدار شدم.
ادامش رو کی مینویسیییی؟ مغزم سوخت اینقدر راجب ادامش فکر کردم
نمیدونم، شاید ادامه اش ندم.
اگه ادامه اش ندم هم میتونم بهت بگم چه اتفاقی میافته
عه چراااا؟
نه اونجوری دیگه کیف نمیده که😭