ɪɴ ᴅᴇsᴄʀɪᴘᴛɪᴏɴ ᴏғ sᴇᴠᴇɴ ʟɪᴠᴇs;
در وصف او مینویسم، آنکه در خانه ای کوچک واقع در حومه شهر زندگی میکرد. چشمانی به زلالی آب اقیانوسی داشت که نور آسمان را منعکس میکرد. دختری بی نهایت زیبا و شیرین با چشمانی خاص؛ حیف که در حالی پیدا شد که چشمانش از کاسه در آمده بود...
در وصف او می نویسم، آنکه در قلب ساحل جای داشت. دختری از ویلای صدفی که به موهای کم نظیر خود معروف بود؛ موهای بلند طلایی و درخشان همچو پنجه آفتاب، موهایی که هر کسی خواهان او بود. حیف که روزی با گریه تصمیم گرفت موهای خود را از ته بتراشد؛ شاید نور قرمز رنگی که پیشانی او را هدف گرفته بود نیز، بی تاثیر نبوده باشد...
در وصف او مینویسم، آنکه به سفید برفی معروف بود. پوست او سفید و درخشان همچو برف بود. شب هایی که ماه کامل بود، نور ماه بر او می تابید، گویی او ستاره ای کنده شده از کهکشان راه شیری بود که نور ماه راهنمای او بود. حیف که روزی بدن او در آتش تمام و کمال سوخت و خاکستر شد و آن پوست درخشان به سیاهی گرایید...
در وصف او می نویسم، آنکه تنها زدن رژ لبی بر لب های صورتی رنگش کافی بود تا جذاب تر از همیشه به نظر برسد. رد بوسه های او، آینه را پر کرده بود. با هر لبخند، لب هایش فرمی به مانند موج های هموار دریا می گرفتند. حیف که روزی بیدار شد و دید که دهانش دوخته شده است...
در وصف او می نویسم، آنکه همیشه کلکسیونی از جواهرات گران قیمت بر بدن داشت. از جواهراتی که در زیر نور خورشید رنگ عوض می کردند گرفته تا جواهراتی که در زیر نور ماه می درخشیدند؛ هر جواهر، نشان دهنده حال و روز او بود. افسوس که آن جواهرات برایت سودی ندارد هنگامی که در اسید غر*ق می شوی...
در وصف او می نویسم، آنکه تنها کارگری ساده اما زیبا بود اما بی احتیاطی کرد و در ماشین سیمان ساز به مجسمه ای زنده تبدیل شد. شاید کسی او را از پشت هل داده باشد...
در وصف او می نویسم، آنکه با صدای بی نظیرش هر رهگذری را مجذوب خویش می کرد. حنجره ای که گویی خداوند بر آن بوسه زده بود؛ نعمتی که یک جهان آرزویش را داشت. او، بسیار مشهور بود اما صد حیف که ناگهان روزی بی هیچ اثری ناپدید شد...
اکنون، بگذارید در وصف خود بنویسم، همان کسی که در حسرت داشتن چهره ای مناسب بود...
بهترین پست دسته ی ترسناک با اختلاف:
در وصف خود مینویسم...کسی که برای اولین بار خدا را به خاطر چهره ی کریهش شکر کرد
خلاقانه بود.