sʜᴏʀᴛ sᴛᴏʀɪᴇs ʙʏ ♰ℓυмι
« چشمام قشنگ شده، مگه نه؟! » کاترین از وحشت خشکش میزند، نمیتواند چشمانش را از فرد رو به رویش که یکی از چشمانش نیمه نابینا شده و به رنگ خاکستری در آمده بود بردارد؛ چهار سال پیش کاترین کسی بود که سبب آن اتفاق شده بود و اکنون پشیمان بود، اما پشیمانی دردی را دوا نمی کند؛ قبل از آنکه اوضاع پیچیده تر از آن که هست بشود کاترین به سرعت چوب بیسبال قدیمی اش را که همیشه کنار در قرار می داد بر میدارد و به سر او میزند، دیگر تمام شد... سال ها میگذرد و کاترین با مردی شایسته ازدواج میکند. زندگی آن ها، بسیار دلپذیر است؛ آن ها صاحب دختری می شوند که در زیبایی لنگه ندارد. هنگامی که دختر کاترین اولین کلمات زندگی اش را بر زبان می آورد کاترین در جای خود میخکوب می شود. « چشمام هنوز قشنگه مامان، مگه نه؟ »
نیکو و نیکا با یکدیگر خواهر و برادر هستند. پدرشان همیشه نیکو را برتر می داند و مادرشان عاشق نیکا است. تنها چیزی که آن ها درکش نمی کنند، آن است که چرا بوی بدی که از دختر و پسرشان ساطع می شود با حمام رفتن از بین نمی رود. گویی آن ها نمی دانند که دختر و پسرشان چهار سال پیش در تصادف جان باخته اند...
این جنگل هیولای مخوفی دارد و من اکنون رو به روی آن موجود ایستاده ام؛ قدی حدودا پنج متر دارد و چشمانش همچون مواد مذاب می درخشد. قبل از آنکه به من حمله کند پسر کوچکی که از ناکجا آباد پیدا شد، دست من را می گیرد و به سرعت فرار می کنیم. نمیدانید چقدر از آن پسربچه متشکرم، او زندگی من را نجات داد. او من را به حاشیه جنگل و جاییکه ستاره ای شش پر روی زمین آن کشیده شده هدایت می کند. میخواهد از شر آن هیولا خلاص شود؟ با پسر کوچولو پشت تکه سنگی قایم می شویم و منتظر می مانیم، هیولا به سرعت در تله می افتد. اما چرا آن هیولا دارد به من التماس می کند که فرار کنم؟ با دستان سیاهی که بر روی چشمان و دهانم قرار گرفت جوابش را گرفتم، آن پسر بچه هیولای واقعی بود...
دوقلو های همسان همیشه دیگران را شگفت زده می کنند؛ حیرت انگیز است که چگونه تک تک اعمال و رفتارشان با یکدیگر هماهنگ است، تنها مشکلی که آن ها دارند، آن است که جسمشان به یکدیگر پیوند خورده است؛ نه به صورت فیزیکی، بلکه به صورتی که اگر یکی از آنان به زمین بیوفتد و زخمی شود، دیگری نیز حالتی مشابه برایش پیش می آید. این روند همانند دیدن یک همزاد خود است، اگر همزاد خود را ملاقات کنی یکی از شما دو نفر خواهید مرد. شاید به همین دلیل است که من خواهر دوقلوی خودم را کشتم، دردش را با اعماق وجودم حس می کنم اما ارزشش را دارد. او میتوانست همزاد من باشد...
شایعه خانه متروکه کوچه پایینی همیشه سر زبان ها بوده است. می گویند رو*ح مردی آن جا را تس*خیر کرده است. مردی که به طرز وحشتناکی جان پسر و دختر کوچک خود را گرفته، زن خود را فراری داده و جان خود را نیز گرفته است. اما آن ها سخت در اشتباهند. من زنم را فراری ندادم، بلکه او را مس*موم کردم...
شخصی، شخص دیگری را از ساختمان رو به رو پایین می اندازد. این صحنه، بسیار وحشتناک است. می توانم مقصر را ببینم، صورتش برایم آشنا است. مرد به من نگاهی می اندازد و چیزی را فریاد می کشد اما من نمیشنوم؛ باید با پلیس تماس بگیرم، اما وقتی به پایین نگاه می کنم هیچ کسی را نمی بینم. هیچ ردی از شخصی که به پایین پرتاب شده بود وجود ندارد. کساندرا برایم چای می آورد و آن لحضه را فراموش میکنم. احتمالا تنها به خاطر مریضی ای که گرفته ام توهم زده ام. چند ماه می گذرد و این مریضی بهتر نمی شود. دلیلش را فهمیدم، با کساندرا دعوای سختی می کنم. او در تمام این ماه ها من را با چای مس*موم کرده بود تا اموالم را صاحب شود. نمی توانم خود را کنترل کنم پس او را به سمت بالکن میبرم و به پایین پرتاب می کنم. نگاهی به ساختمان رو به رو می اندازم و خودم را میبینم که وحشت زده به آن صحنه نگاه می کند. فریاد می زنم : « کساندرا رو بک*ش.» اما به نظر می رسد صدای من را نشنیده است و درست هنگامی که به پلیس زنگ می زند از نظر ناپدید می شود...
پرونده شماره 2543 : کاراگاهی که او را به عنوان برترین کاراگاه قرن می شناسیم اکنون در بازدداشت به سر می برد. گزارش ها حاکی از آن است که او نتوانسته عنکبوت سیاه که جان بیگناهان بسیاری را گرفته است را دستگیر کند. شاید هم دلیلش واضح باشد، عنکبوت سیاه خود او بود...
نظرات بازدیدکنندگان (0)